تبليغاتX
Mamali & Hashimoto

رانندگی در ژاپن:

 

رانندگی در ژاپن تابع مقررات سختی است. خیلی از ژاپنیها با وجود داشتن ماشین برای صرفه جوئی در هزینه و نیز ترس از خطا در رانندگی (که ریشه در همان محافظه کاری ژاپنی دارد) از آن استفاده نمی‌کنند و معمولا با قطار یا دوچرخه رفت و آمد میکنند (عجب چیز خوبی است این دوچرخه! من با این که در زمان بچگی دوچرخه سوار قهاری بودم اما انگار دوچرخه و محاسن آن را تازه در ژاپن کشف کردم!).

 هنگام خلاف رانندگی علاوه بر پرداخت جریمه سنگین، از امتیاز (point) گواهینامه شما کم می‌شود. هر گواهینامه در سال 6 پوینت دارد و با انجام هر خلاف بسته به نوع آن از 2 تا 6 پوینت گواهینامه کسر می‌شود و پس از صفر شدن پوینت ها گواهینامه باطل می‌شود و برای صدور مجدد باید علاوه بر پرداخت هزینه صدور دوباره امتحان بدهید و پِش از امتحان هم باید در یک کلاس آموزش شرکت کنید!
از طرف دیگر معضل اصلی در ژاپن یافتن پارکینگ است[1] و از پارکینگ شخصی دیگران به هیچوجه ولو موقت نمی‌توان استفاده کرد. (خارجی ها این جا اصطلاحی را به طنز می‌گویند که پارکینگ برای ژاپنی از ناموس حساستر است. و خلاصه نباید طرف آن رفت!). کنار خیابانها و کوچه‌ها هم بندرت می‌توان جائی را یافت که پارک مجاز باشد. حال مشکلی که من دارم این است که منزلم پارکینگ ندارد و مجبورم همیشه کنار کوچه پارک کنم. غیر از عکس العملهای همسایه‌ها که خودش داستان مفصلی است از این جهت که خیلی مدنی اما آزاردهنده است!، سه بار تا به حال جریمه شده ام و نتیجتا کل پوینت های گواهینامه ام تمام شده است. و این یعنی فاجعه! غیر از مبلغ سنگینی که برای جریمه پرداخته ام (البته نپرداختم و بعد افزایش یافته اش آمد!) امروز نامه ای دریافت کردم که برای شرکت در کلاس آموزش با در دست داشتن مبلغ مربوطه اقدام مقتضی معمول دارید. حال شما می‌توانید تصویری از قیافه و احساسات و افکار و شخصیت امروز من را برای خود تجسم کنید... کلاسها هم دو جور است. یکی گرانتر است و یکی قدری ارزانتر چون معلمینش افراد داوطلب هستند (یا چیزی شبیه این، درست متوجه نشدم ژاپنی اش را). و فکر نمی‌کنم کسی غیر از ژاپنیها در این انتخاب دچار شک بین یک و دو شود! و جالب است که برای پرداخت جریمه که رفته بودم افسر مربوطه یک لبخند معنی دار و کنایه آمیزی میزد. آخر این جا همه فکر میکنند ما چون نفت داریم آدمهای ثروتمندی هستیم و به همین خاطر هم این طور راحت جریمه میپردازیم! بیت رمانتیک:

مردم آن به که مرا مست و غزلخوان بینند     اشک در چشم من است و همه باران بینند

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 



[1] - این پارکینگ صرفا متوجه ماشین نیست، بلکه موتور سیکلت و دوچرخه نیز با این دشواری رو به رو هستند.

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 18:11 |
Balatarin

نوشته‌های پشت ماشینی:

 

توی یکی از وبلاگها خواندم که بخشی از "کتاب کوچه" مربوط است به نوشته‌های پشت ماشینی. برایم جالب بود چون من از دوران بچگی خیلی این نوشته‌های پشت کامیونها برایم جالب بود و یک دفتری داشتم که اینها را در آن جمع آوری می‌کردم که بعدها گم شد. یک نوع صداقت و صمیمیت و حرف دل بودن را که برآمده از لحظات تنهائی سفر است، در آنها میدیدم. و یک روحیه شاعرانه و نوستالژیک. و گاه چقدر عمیق، موجز و زیبا. یکی از آنها که خوب یادم مانده و آن موقع (و هنوز هم) در عین کوتاهی برایم جالب بود این بود: "آب شم برات!".[1] یا دیگری: "پشت سر من نیا مجنون می شی" یا: "گشتم نبود نگرد نیست!" یا: "در بیابانها اگر صد سال سرگردان شوی   به ز این که در وطن محتاج نامردان شوی" یا با مزه ترهایش: "ژیان نیا جلو میخورمت!" یا :"گازش بده نازش نده!" یا :

 

گر بمیرد دختری بر قبر او روید گلی   

گر بمیرند جملگی دنیا گلستان می‌شود!



حالا در این جا دلت لک میزند که یک نوشته ای، یک شعری، یک جوکی، یک فحشی چیزی پشت ماشینها ببینی! یک چیزی که آن فرد بودن طرف را نشان بدهد، آن تنهائیش را، آن خودش را، آن طنز و ظرافت درونی شخصیتش را، آن دهن کجی و تسخر زدن رندانه به روزگار، آن روحیه درویشی و قلندری، آن غمهای درون، آن اشکهای برون، آن رازهای سر به مهر، آن باورها، آن عیاری ها، آن مرامهای مردانگی... هیچ نیست اگر هم باشد تبلیغ سونی و فوجی و مارلبورو و عکس فلان هنرپیشه یا بازیگریا از این سنخ مزخرفات است.

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 



[1] - این اصطلاح از مولوی است و برگرفته از این بیت است:

برات آمد، برات آمد، بنه شمع براتی را ـ خضر آمد، خضر آمد، بیار آب حیاتی را (مولوی)

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 18:8 |
Balatarin

مردم آزاری:[1]

 

می گویند دنیا کوچک است و آسمان هم همه جا رنگش همین آبی آسمانی است و آب در همه جا رو به سرازیری میرود اما من هر وقت از سر تفنن و گذران وقت در رفتار این همکارمان خرد می شوم یا سر موضوعی با او بحث می‌کنم می فهمم که دنیا بزرگتر از این حرفهاست و آنوقت پیش خودم کلی خوشحال میشوم! این که می بینی شما هر دو از سرزمین شرق هستید اما انگار از دو سیاره مختلف با سالها فاصله تاریخی آمده اید خودش تا حدی مسرتبخش است. ما هنوز در دوران گذشته ایم[2] یا آنها خیلی پیشرفته و روباتیک شده‌اند هر چه هست این اختلاف جالب توجه و چشمگیر است. سر ساعت 10 صبح می‌آید و بدون کلامی می رود پشت میزی که رو به دیوار است و با چند قفسه بلند کتاب محصور شده و با بیرون ارتباطی ندارد می نشیند و مشغول می‌شود با کامپیوتر تا ساعت 12 شب. و بیرون نمی آید مگر نیم ساعتی برای ناهار یا یکی دو بار برای برداشتن فنجانی قهوه. و همیشه هم از کمبود وقت گله دارد.[3] بجز به موضوع کارش علاقه ای به بحث در مورد چیزهای دیگر ندارد و خیلی صریح می‌گوید نمی دانم. اهل کمک کردن نیست و سوالت را از سر اجبار و اکراه جواب میدهد. مگر در میتینگ یا پارتی ای بتوانی با او سر سر حرف را برداری. مجرد است. می پرسم خانواده را هر چند وقت یکبار می بینی؟ می‌گوید سالی یکبار. می پرسم این جا زندگی میکنند؟ از سر بیحوصلگی جواب میدهد : نه در شهری دیگرند. حدود سه ساعت راه است. می‌گویم با کسی زندگی میکنی؟ می‌گوید نه. و بعد از سوال بیربطی که کرده ام خنده ام میگیرد. ولی انگار آدم گاهی ویرش میگیرد که ازین کنجکاوی های احمقانه بکند و چیزهای را که میداند بپرسد و از عکس العملی که طرف نشن میدهد کمی تفریح خاطر کند.(مردم آزاری !) دو سه روز پیش دوباره سر موضوعی بحث بود و این که تعداد Homeless[4] ها در ژاپن رو به افزایش است.

 

دوباره کنجکاوی من گل کرد. از او پرسیدم تو اگر یک آدم Homeless را ببینی که احتیاج به غذا دارد آیا به او کمک میکنی؟ طبق معمول ژاپنی مدتی فکر کرد و پشت سرش را خاراند. سوال سختی بود! نهایتا گفت: نه. چرا کمک کنم؟ گفتم خوب شما پول داری و او ندارد و به پول شما نیازمند است. گفت اما این پول مال من است. من کار کرده ام. گفتم ولی کمی از آن را که می‌توانی بدهی. گفت آخر چرا من کار کنم و به او بدهم او هم کار کند. گفتم حالا اگر شما خودت به پول احتیاج داشته باشی چکار میکنی؟ گفت من احتیاجی ندارم من پول دارم. گفتم اما اگر برای کاری مثلا خرید خانه یا ماشین پول بخواهی چه؟ گفت از بانک میگیرم. گفتم اگر مثلا یک اتفاقی برایت بیفتد انتظار نداری که دوستانت یا خانواده ات به تو کمک کنند. گفت نه بیمه میپردازد... دیدم خیر ما اصولا فرمت هایمان متفاوت است و بحثمان بجز برای سرگرم شدن و گذران وقت فایده دیگری ندارد و اگر دنبال این هستم که نوعی تصمیم گیری فردی یا مثلا اخلاقی را برای او که همه چیز را در قالب سیستم می بیند، توجیه کنم خودم را سر کار گذاشته ام و باصطلاح خشت بر دریا میزنم.[5] یاد بیت مولوی افتاده بودم:


داد جاروبی به دستم آن نگار      

گفت کز دریا  برانگیزان  غبار

باز آن جاروب را ز آتش به سوخت

گفت کز آتش تو جاروبی بر آر

 

 

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 



[1] - Saturday, February 16, 2002

[2] - یاد جملاتی از آقای " شرقی" که در کانادا زندگی می کند، می افتم:

" از میان ملیتهای مختلفی که اینجا دیده ام کمتر ملتی را به خاطر می آورم که به اندازه ما اسیر گذشته باشد. از اسپانیایی و یونانی و ایتالیایی بگیر تا چینی و هندی و دیگران که بسیار کمتر از ما از گذشته حرف می زنند.. عجیب هست که گذشته ای هم که از آن صحبت می کنیم و یا به نمایش می گذاریم معمولا به دوری صد سال یا دویست سال و یا سیصد سال پیش نیست. این گذشته بوده و هست ولی زیبا نیست. گذشته ای که غالبا دوست داریم دو هزار و پانصد سال دورتر از ماست و ظاهرا طول آن بسیار فربه تر از عرض آن است. این گذشته برای من سرمست شده از افتخارات تاریخی چراغ راه آینده نیست بلکه بیشتر بهانه و محملی هست برای فرار از آینده ای که سهمی در آن ندارم. باید اعتراف کنم که سالهاست که شنیدن افتخارات تاریخی مرا به وجد نمی آورد. اصلا مدتهاست که هر افتخاری را در وجود خود انکار می کنم.از نگاه من جهان سومی، آن یگانه دارایی ما که صاحبی ندارد نه کوهی از افتخار بلکه بار بزرگی از تحقیر است وآنچه که جامعه ما نیاز دارد انسانهایی هست که بخشی از این تحقیر را به گرده بگیرند.  "

و نیز:

" هیچ چیزی مثل گذشته نمی ماند، حتی خود گذشته "

منبع:‌http:// eastern.blogspot.com/2004_07_01_eastern_archive.html

[3] - ویژگی ایرانیان به نوع زندگی و آموزش آنان بستگی دارد و فکر نمی کنم که جغرافیای طبیعی خیلی بر جغرافیای فکریشان در ماههای ورود به یک کشور پیشرفته تاثیر بگذارد. مگر این که کم کم این حالت پدید آید. برای نمونه آقای " شرقی " که در کانادا زندگی می کند درباره شیوه برخورد ایرانیان چنین می گوید:

"
چیزی که این جامعه پرورش می دهد، لااقل در محیطهای اکادمیک، آدمهای حرفه ایست. انسانهایی که به نوعی وقف کار و حرفه خود هستند. قضیه تک بعدی به نظر رسیدن برخی از انها هم تا حدودی ناشی از این علت است. حداقلی از انتخاب و تامین همیشه برای انها موجود بوده پس زیاد اهل غرغر کردن و لند لند کردن نیستند. انصافا هم بیشتر از ما کار می کنند و کمتر از ما حرف می زنند. آدمهای مغرور و گنده دماغ هم دارند ولی به هر صورت زیاد اهل منم منم و خودنمایی نیستند. کار دیمی و عباس آقایی خریداری ندارد. برای ما که همیشه تک مضرابهای خودمان را زده ایم کمی طول می کشد که هماهنگ بشویم. قاط زدنهای فلسفی از این دست که مثلا "اصلا برای چه کار می کنم و چه فایده از این کار کردن؟" کمتر دیده ام. "من" بودن و هویت داشتن و مشخص بودن افراد بیشتر بسته به کاری هست که انجام می دهند. چیزهایی مثل شاعر بودن و یا نویسنده و فیلسوف و خوش تیپ بودن اصلا خریداری ندارد. حتی بر خلاف ایران تولید سمپاتی هم نمی کند. سوال و جوابها هم قاعده تقریبا مشخصی دارد. اصلا حوصله مقدمه چینی و شاخ و برگ دادن ندارند. جوابها حتما باید در راستای سوال باشد. عادت مشترکی که در اکثر بچه های ایرانی هست (حداقل در مورد جواب دادن به سوالها) گریز زدن به خود و یا شرایط ایران است. این هویت و ملیت دادن بی جهت به جوابها هم از نظر شنونده خارجی مطبوع نیست. چون چیزی هست که تو را از مثل دیگران بودن به یک مورد خاص تبدیل می کند. اگر بخواهند نظری بدهند معمولا کلمه ها را به صورتی انتخاب می کنند که به صورت حکم کلی در نیاید (درست است که این جماعت به اندازه ما شاعر ندارند ولی در استفاده به جا از همان تعداد کلمه ای که دارند استادند). شاید بتوان گفت که در نظراتی که می دهند معمولا حاشیه ای از احتمال را در نظر می گیرند.
کار کردن اینجا گاهی از اوقات ماراتون وار است. گاهی از اوقات هم تحت فشار یا در زمان ناکافی است. در همه حالات چیزی که مهر تایید بر کارنامه تو می زند نتیجه و جواب است. رفیقی می گفت که تفاوت یک انسان کارآمد و یک انسان باهوش در این است که اولی به جواب رسیده است!
"

منبع: http:// eastern.blogspot.com/2004_06_01_eastern_archive.html

[4] - بی خانمان

[5] - نیک خواهانم نصیحت می کنند ـ خشت بر دریا زدن بی حاصل است ( سعدی)

سنگ بر شهلان میفکن، خشت بر دریا مزن ـ یال شیر نر مپیرا، دم فرو کش، کاین منم (ملک الشعرای بهار)

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 18:6 |
Balatarin

وفاداری به سنت:

 

اگر به عنوان شاخصه سنتی بودن جامعه، فراوانی رفتارها و هنجارهای سنتی و بالا بودن ضریب مقاومت در برابر از دست دادن عادات و سنت های بومی و تاریخی و عبور از آنها به رفتارهای جدید یا وارداتی از فرهنگ های دیگر ،رادرنظربگیرِیم می‌توان گفت جامعه ژاپن در عین فراصنعتی بودن، یک جامعه ریشه دار سنتی است. این را از کثرت آداب و مراسم، مناسبت ها، جشن ها، رعایت شئون و شیوه‌های مختلف رفتاری و گفتاری و وجود خرده فرهنگ های بومی فراوان می‌توان دریافت. این رفتارها و هنجارهای سنتی که به صورت هوشمندانه ای در حفظ و تداوم و غنا بخشیدن به آنها تلاش می‌شود باعث شده است که جامعه در مقابل آسیب های فرهنگی وتهاجم فرهنگ های دیگر که از ویژگی جوامع باز است، به شکل منحصر به فردی در امان به ماند و اینرسی سیستم در مقابل تغییرات بالا رود و مثلا مواردی نظیر روحیه کار، احترام به جمع، تواضع وغیره که ویژگی های فرهنگ بومی ژاپن است همچنان به عنوان ارزش های پذیرفته شده در میان اقشار جوان و جدید جامعه نیز بکار گرفته شوند. به تعبیر دیگر، مهم ترین پارادوکس در ساختار اجتماعی فرهنگی جامعه ژاپن به عنوان یک کشور آسیایی صنعتی آن است که در عین دستیازی به مرزهای یک جامعه باز کاملا مدرن، به سنت های شرقی و فرهنگی خود وفادار مانده است.

برخی ریشه این امر را به نوعی در بالا بودن میانگین سنی جامعه می دانند که خواه ناخواه در مواجهه با پدیده‌ها و الگوهای جدید رفتاری و فرهنگی مقاومت بیشتری از خود نشان می‌دهد.
به هرحال موضوع مواجهه تکنولوژی و فرهنگ که از دشواری های جوامع مدرن و نیز در حال توسعه است و معمولا در این منازعه، مغلوب فرهنگ و ارزش های بومی است ،در ژاپن به شکل یک همزیستی مسالمت آمیز و رابطه دو طرفه خود را نشان داده است و شاید بتوان گفت که این تکنولوژی است که با توجه به ماهیت نوشوندگی مداوم و برای کسب بازار سریع تر، قالب های فرهنگ بومی را می پذیرد و کمتر تداخل و تقابلی با ارزش های پذیرفته شده جامعه ایجاد می‌کند. البته بومی بودن و نه وارداتی بودن تکنولوژی هم از عوامل بسیار مؤثر در این زمینه است؛ یعنی سیر تکنولوژی و فرآیند صنعتی شدن جامعه براساس نیازهای جامعه و همسو با مقتضیات فرهنگی و نه به طور کلی جلوتر از آن حرکت می‌کند و همین امر سبب می‌شود که ارتباط بین تکنولوژی و باورها و نیازها ی اجتماعی یک رابطه یک طرفه، گسسته و ویرانگر نباشد، بلکه بطور مداوم این تأثیر و تأثر از طریق بازخوردی منظم تنظیم گردد.
به هر حال ژاپن به عنوان مدلی از تقابل فرهنگ سنتی و مدرن یا به سخنی فرهنگ بومی و جهانی می‌تواند مورد توجه قرار گیرد.این که می‌توان یک فرهنگ غیرمولد (آنطور که بعضی فرهنگ ژاپن و آسیای شرقی را چنین می دانند) و غیرمهاجم را در تقابل با فرهنگ های دیگر حفظ کردو زنده نگاهداشت.

 

 

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 18:1 |
Balatarin

هی.رو.شی.ما:

 

پیاده می‌رفتیم در باران نیمروز. در این سو رودخانه که چون امتداد زمان جاری بود و آنسوتر آخرین بنای بازمانده از بمباران.

برای تعطیل ژانویه به هیروشیما آمده بودیم و داخل پارک بزرگ یادبود که در روز اول سال نو بسیار ساکت و خلوت می‌نماید. برخی چیزها را باید رفت و دید و حس کرد وحال آمده بودیم...

از 6 آگوست 1945 که واقعه اتفاق افتاد و آن چتر شوم بر فراز 600 متری شهر شکل گرفت و تمام فضا را خاکستر کرد، 56 سال گذشته است و سده جدیدی آغاز شده است. بشر به بسیار دانائی ها دست یافته و از بسیار جهل ها دست شسته است. حافظه ما از بسیاری چیزها خالی و با بسیاری چیزهای نو آکنده شده است. اما هنوز سایه شوم کابوی وحشتناکی را می‌توان دید که شانه به شانه بشر میرود و دست بر ماشه دارد که در یک لحظه غفلت همه چیز را دوباره خاکستر کند. در محوطه ساکت پارک که قدم میزنی روح زنی که حافظه دوربین ها فقط سایه او و کودک در آغوشش را بر دیوارهای قبل از بمباران ثبت کرده‌اند گلویت را میگیرد و به محاکمه ات میکشاند.

 119000 قربانی ، 79000 مجروح و هزاران هزار قربانی از نسلهای بعد همه بهای یک لحظه. اگر آنروز تنها دو بمب از این نوع در زرادخانه‌ها بود امروز هزاران بمب ازین نوع هزاران نقطه از جهان را نشانه رفته‌اند.

ساداکو دخترک بازمانده ای که در سالهای بعد جنگ و با حاد شدن زخمهایش انتظار مرگ را میکشید و کسی به او گفت اگر هزار پرنده کاغذی بسازد مرگ به سراغش نخواهد آمد و او تا هفتصد پرنده ساخت اما آخر پرنده مرگ او را به کام کشید..

و حال بر بنای یادبودش که سمبل این مکان است رهگذران و مسافران هزارها پرنده کاغذی ساخته‌اند مگر روزی این پرنده‌ها جملگی به پرواز درآیند و به جای هواپیماهائی که مرگ می پراکنند بالهای خود را سایه صلح و دوستی کنند.

آن سوتر عکسهای کودکانی است که در میان خاکسترهای اتمی بدنبال چیزی برای خوردن میگردند، جمجمه‌هائی که روی هم تلنبار شده‌اند و آدمهائی که‌اندامشان به شکلهای عجیب و غریب درآمده است. برای من که از کشور جنگ آمده بودم و مجروحان شیمیائی را به چشم دیده بودم این تصاویر البته قدری آشنا مینمود اما دوباره یک چیزی رهایت نمی‌کرد. این که جنگ به چه آسانی اتفاق می افتد و به چه دشواری خاطره و تلخی اش فراموش می‌شود. این که جنگ هنوز هم ابزار دم دست بشر است و این که حتی برای رسیدن به صلح هنوز هم جنگ گزینه ای اجتناب ناپذیر است. دلایل آغاز جنگ همواره احمقانه است اما برای تو که با آن مواجه میشوی (یا مورد هجوم قرار میگیری یا به اجبار به آوردگاه خوانده میشوی) و میبایست زندگی و سرنوشت خود را در آن به بازی بگیری قضیه شکل دیگری دارد. تو میبایست انگیزه‌های محکم داشته باشی اما نهایتا در بازی شرکت میکنی که کودکانه است و زبانی را به کار می‌گیری که زبان حیوانات است و این تلختر است.

جمعی توریست آمده‌اند و عکس یادگاری میگیرند. پیرمردان و پیرزنان ژاپنی که با یک تور آمده‌اند با دقت به توضیحات راهنما گوش می‌دهند. نمی‌دانم مگر چیزی هست که آنها ندانند یا فراموش کرده باشند.[1]

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 



[1] - امروز 16 مرداد 1384 است و در حال ویرایش این کتاب هستم. رادیو ژاپن برنامه ای به مناسبت شستمین سالگرد بمباران اتمی هی.رو.شی.ما برگزار می کند. آن چیزی که برایم جالب است این جمله یکی از بازماندگان این رخداد تلخ است. وی که نامش را متوجه نشدم در مصاحبه با NHK گفت که تاکنون سکوت کردم و نخواستم که چیزی در این باره بگویم و همیشه از مصاحبه و این جور چیزها طفره می رفتم. زیرا از به یاد آوردن آن رخداد تلخ دلم به شدت می گیرد و یاد پدر و برادر کوچک یک ساله ام می افتم که اگر حالا بود باید 61 ساله می بود. اما روزی در هی.رو.شی.ما در کنار گنبد بمباران اتمی بودم که چند نوجوان می خواستند از این بنا عکس یادبود بگیرند. دوربین را به من دادند. وقتی که از چشمی دورببین ( Visor) به آنها نگاه کردم دیدم که یکی از آنها انگشتانش را به صورت حرف V(وی) به معنی پیروزی درآورده بود. حالم به هم خورد و نتوانستم عکس بگیرم.

با خود گفتم که این نوجوانان هیج چیزی از این رخداد تلخ نمی دانند. این شد که در کار تولید یک پویانمایی ( انیمیشن) با نام " خرگوش شیشه‌ای " شرکت می کنم.

امریکاییها نه تنها مردم هی.رو.شی.ما را از بین بردند، بلکه تمدن 400 ساله این شهر را هم نابود کردند. تمدنی که دیگر نمی‌توان آن را باز آفرید. امریکاییها دشمن تمدن دیگر کشورهایند.

هم چنین یک فیلم ساز دیگر در حال تهیه فیلمی با نام " Hiroshima Grand Zero " است که می خواهد آن را به رایگان به همه کشورها بدهد تا خاطره این جنایات امریکاییها همیشه تاریخ زنده باشد. وی گفت که می خواهد این فیلم را به عنوان سند جنایت امریکا در حق بشریت تقدیم سازمان ملل متحد نماید.

18 مرداد نیز سالگرد بمباران اتمی امریکا به شهر نا.گا.سا.کی در کشور ژاپن است که در این رخداد نیز 80000 نفر در نخستین ساعات بمباران جان باختند.

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 17:59 |
Balatarin

همه چیزمان به همه چیزمان می‌خورد!

 

یک چیزی که گاهی در ایران فکر من را به خود جلب می‌کرد این بود که چطور بعضی افراد همه جنبه‌های زندگی یا شخصیتشان به هم میخورد و باصطلاح یک هارمونی در آن وجود دارد که به دل آدم می نشیند. قضیه هم از این جا آب میخورد که میدیدم وقتی یک نفر به چشمم خیلی زیبا می آمد همه چیزش و همه کارش برایم زیبا جلوه می‌کرد. آن وقت ها بیشتر این را به حساب همان نوع نگاه میگذاشتم اما بعد این قضیه در مورد شخصیت افراد و آدمها هم پیش می آمد. ژاپن که آمدم این قضیه به شکل دیگری و در مورد اجزای یک سیستم برایم مطرح شد به این صورت که وقتی یک سیستم روی مسیر پیشرفت می افتد ناخودآگاه یک هارمونی طبیعی بین اجزای آن برقرار می‌شود. دوسه روز پیش برای تعمیر ماشین یکی ازدوستان به تعمیرگاهی رفته بودیم. صاحب تعمیرگاه یک آدم بسیار معمولی بود که واقعا هیچ نشانه خاصی از هوش یا نبوغ یا سلیقه در او نمی شد یافت. اما نکته جالب این بود که همین فرد تعمیرگاهش بسیار اصولی و تمیز و با سلیقه طراحی شده بود. محل تعمیر ماشین که معمولا باید روغنی و کثیف باشد مانند کف تالار براق و تمیز بود. کسانی که کار تعمیر را انجام میدادند کاملا به وظایفشان آشنا و حرفه ای بودند و بنابراین بسیار سریع عمل می‌کردند. ابزارها و سیستمهای اتوماتیک به‌اندازه کافی وجود داشت. در مدت زمان تعمیر هم از ما در اتاق خاصی (Front Office) پذیرائی شد که کاملا تمیز و شیک طراحی شده بود. و این یک نمونه تیپیکال و حتی سطح پائین از چنین تعمیرگاههائی در ژاپن است.(چون تعمیرگاه خیلی کوچکی بود و ما به خاطر ارزان بودنش به آنجا رفته بودیم)

چیزی که ذهن من را مشغول می‌کرد این بود که چطور یک فرد کاملا معمولی قادر است چنین سیستم کاملا اصولی را پیاده سازی کند؟ چه کسی این الگوها را به او دیکته می‌کند؟ و چطور یک سیستم اقتصادی کاملا آزاد این طور به تعادل میرسد که همه چیزش با هم می‌خواند؟ (باز یاد ناصرالدینشاه افتادم که می‌گفت همه چیزمان به همه چیزمان میخورد! راپرت یومیه هم که نمی نویسیم باز به یاد آن مرحوم هستیم. زهی حب و ارادت!) خلاصه انگار جامعه که ثروتمند می‌شود همه چیز خودبخود درست می‌شود!

و جالب بود که با در نظر گرفتن پول قطعه و زمانی که دو نفر تعمیرکار صرف کردند به جرات می شد گفت تنها یک سود 5 تا 10 درصدی برایشان میماند. این است معنای کار و تجارت مبتنی بر رقابت.

 

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 17:50 |
Balatarin

در بخش پیشین به جایگاه زنان در ژاپن پرداختیم. در همین باره نیز آوای دل مهربان مقاله ای را آورده اند که مناسب دیدیم در این بخش آورده شود. با سپاس از ایشان:

 

وضعیت زنان شاغل در ژاپن

از پایان جنگ جهانی دوم به بعد، وضعیت زنان در جامعه ژاپنی تحول چشمگیری پیدا کرد. قبل از جنگ، زنان در جامعه ای زندگی می کردند که به آنها یاد داده بود اول از پدر بعد از برادر و سپس از شوهر و بعد از آن هم از پسران خود اطاعت کنند. تعداد زنانی که بیرون از منزل شاغل بودند خیلی کم بود و اغلب آنها هم فقط به عنوان پرستار یا معلم مشغول به کار بودند. این مشاغل حرفه هایی بودند که در آن زمان مناسب زنان تشخیص داده می شد.
پس از جنگ، وضعیت زنان حداقل در ظاهر تغییر چشمگیری داشت. به عنوان بخشی از "دمکراسی جدید پس از جنگ"، تساوی جنسیتی مطرح شد و در قانون اساسی ژاپن هم حق رای، تحصیل و برخورداری از موقعیت مساوی در اشتغال نوشته شد. هرچند که تساوی جنسیتی عملا ریشه عمیقی در جامعه ژاپنی نتوانست بدواند.
البته نباید این نکته را نادیده گرفت که درصد زنان شاغل از آن پس افزایش داشت و مثلا در اواسط دهه 1980 میزان تعداد زنان شاغل ژاپنی قابل مقایسه با زنان شاغل در دیگر کشورهای صنعتی بود. علت این افزایش هم همچون دیگر جوامع صنعتی: افزایش موقیعت شغلی برای زنان در نتیجه مدرنیزه شدن جامعه، رشد صنایع خدماتی، افزایش سطح تحصیلات زنان، کاهش میزان ازدواج و زادوولد، عدم نیاز به صرف وقت زیاد برای انجام کارهای منزل به خاطر به کار گرفته شدن وسایل جدید و مدرن که در زمان صرفه جویی می شد، تمایل شدید برای بهبود وضع اقتصاد و از بین بردن فقر دوران پیش از جنگ و ....
علیرغم افزایش تعداد زنان شاغل هنوز هم موانعی سر راه زنان برای دستیابی به موقعیت ها در بازار کار ژاپن وجود دارد. یکی از آنها وضعیت ازدواج و ادامه شغل بود. خیلی از زنان بعد از ازدواج از کار بیرون کناره گیری می کنند و وقت خود را به بچه داری و بزرگ کردن فرزندان اختصاص می دهند، برخی دیگر بعد از ازدواج به کارهای نیمه وقت و پاره وقت رو می آورند و بعضی دیگر نیز بعد از بزرگ شدن بچه ها به سر کار بر می گردند (هرچند که در این باره شانس کمتری وجود دارد) (1)
در اواخر دهه 1980، یک چهارم زنان شاغل در ژاپن کار پاره وقت داشتند. بیشتر آنها در زمینه کارهای خدماتی اشتغال داشتند مانند فروشگاه های کلی فروشی، فروشندگی، خدمات غذایی و یا صنعتی. تنها درصد کمی از زنان که کار پاره وقت داشتند حرفه ای تخصصی، فنی و یا مدیریتی داشتند.
وقتی زنی ژاپنی دارای سطح بالای تحصیل بوده و سوابق کاری چند ساله ای هم داشته باشد بخواهد بعد از بزرگ کردن فرزندانش به بازار کار برگردد، تنها شغل های پاره وقت که احتیاجی به داشتن تخصص خاصی هم ندارند و حداقل دستمزد را هم می پردازند برای وی مهیا است! این وضعیت ریشه در اصول سنتی اشتغال ژاپنی دارد. این اصول عبارتند از سیستم اشتغال مادام العمر، میزان حقوق پرداختی بر اساس سابقه کاری، و اتحادیه های کاری شرکت محوری. این ویژگی ها هستند که یافتن شغل برای مادران را دشوار می کنند. بنابراین با وجود اینکه به نسبت گذشته زنان متاهل بیشتری شاغل هستند، ولی تنها در انواع محدودی از مشاغل فعالیت دارند.
مشکل دیگر زنان سطحی بودن نسبی قانون برخورداری از موقعیت اشتغال برابر در قانون اساسی ژاپن است. مثلا با وجود اینکه قانون اساسی درصدد از بین بردن هرگونه تبعیض علیه زنان در جامعه است و طبق قانون کار زنان می توانند از اضافه کاری های طولانی مدت و کار در ایام تعطیل معاف بوده و یا از مرخصی زایمان برخوردار باشند، خیلی از شرکت های ژاپنی این مساله را نادیده می گیرند.
در واقع انتقادی که از قانون برابری اشتغال می شود این است که این قانون تنها ظاهر دارد ولی درونش تهی است! البته این قانون تغییرات مثبتی را هم ایجاد کرده است. بطور مثال این امکان را فراهم کرده است که زنان نیز بتوانند شغل هایی نظیر مردان انتخاب کنند و همپای آنها به فعالیت بپردازند. البته خانم هایی هم هستند که کماکان سیستم سنتی را ترجیح می دهند زیرا چندان علاقه ای به ماموریت رفتن و یا منتقل شدن به شهرهای مختلف ندارند. بر اساس سیستم سنتی، زنان به عنوان کمک و دستیار مردان در کاری استخدام می شدند و کارهایی مثل کپی گرفتن و چای سرو کردن هم بخشی از وظایفشان به شمار می رفت.
بطور کلی آگاهی زنان درباره تساوی زن و مرد بالاتر رفته هرچند که مجموع عوامل سنتی، اجتماعی و فرهنگی باعث شده که تغییرات در برنامه اشتغال کماکان با سرعت آهسته ای پیش برود.


منبع: مقاله پروفسور ایکو شینوتسوکا، استادیار دانشگاه اُچانومیزو – توکیو.


(1) زنان ژاپنی تمام کارهای منزل خود را معمولا به تنهایی انجام می دهند و از کمک های خدمتکار یا کارگر برای نظافت یا نگهداری از بچه ها استفاده نمی کنند. خیلی از مردان نیز در کارهای خانه به همسر خود کمکی نمی کنند (هرچند که نسل جدید تغییرات زیادی کرده و شوهرانی که در کارهای منزل به همسران خود کمک کنند تا حدی افزایش داشته است).

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 17:33 |
Balatarin

در بخش پیشین به جایگاه زنان در ژاپن پرداختیم. در همین باره نیز آوای دل مهربان مقاله ای را آورده اند که مناسب دیدیم در این بخش آورده شود. با سپاس از ایشان:

 

وضعیت زنان شاغل در ژاپن

از پایان جنگ جهانی دوم به بعد، وضعیت زنان در جامعه ژاپنی تحول چشمگیری پیدا کرد. قبل از جنگ، زنان در جامعه ای زندگی می کردند که به آنها یاد داده بود اول از پدر بعد از برادر و سپس از شوهر و بعد از آن هم از پسران خود اطاعت کنند. تعداد زنانی که بیرون از منزل شاغل بودند خیلی کم بود و اغلب آنها هم فقط به عنوان پرستار یا معلم مشغول به کار بودند. این مشاغل حرفه هایی بودند که در آن زمان مناسب زنان تشخیص داده می شد.
پس از جنگ، وضعیت زنان حداقل در ظاهر تغییر چشمگیری داشت. به عنوان بخشی از "دمکراسی جدید پس از جنگ"، تساوی جنسیتی مطرح شد و در قانون اساسی ژاپن هم حق رای، تحصیل و برخورداری از موقعیت مساوی در اشتغال نوشته شد. هرچند که تساوی جنسیتی عملا ریشه عمیقی در جامعه ژاپنی نتوانست بدواند.
البته نباید این نکته را نادیده گرفت که درصد زنان شاغل از آن پس افزایش داشت و مثلا در اواسط دهه 1980 میزان تعداد زنان شاغل ژاپنی قابل مقایسه با زنان شاغل در دیگر کشورهای صنعتی بود. علت این افزایش هم همچون دیگر جوامع صنعتی: افزایش موقیعت شغلی برای زنان در نتیجه مدرنیزه شدن جامعه، رشد صنایع خدماتی، افزایش سطح تحصیلات زنان، کاهش میزان ازدواج و زادوولد، عدم نیاز به صرف وقت زیاد برای انجام کارهای منزل به خاطر به کار گرفته شدن وسایل جدید و مدرن که در زمان صرفه جویی می شد، تمایل شدید برای بهبود وضع اقتصاد و از بین بردن فقر دوران پیش از جنگ و ....
علیرغم افزایش تعداد زنان شاغل هنوز هم موانعی سر راه زنان برای دستیابی به موقعیت ها در بازار کار ژاپن وجود دارد. یکی از آنها وضعیت ازدواج و ادامه شغل بود. خیلی از زنان بعد از ازدواج از کار بیرون کناره گیری می کنند و وقت خود را به بچه داری و بزرگ کردن فرزندان اختصاص می دهند، برخی دیگر بعد از ازدواج به کارهای نیمه وقت و پاره وقت رو می آورند و بعضی دیگر نیز بعد از بزرگ شدن بچه ها به سر کار بر می گردند (هرچند که در این باره شانس کمتری وجود دارد) (1)
در اواخر دهه 1980، یک چهارم زنان شاغل در ژاپن کار پاره وقت داشتند. بیشتر آنها در زمینه کارهای خدماتی اشتغال داشتند مانند فروشگاه های کلی فروشی، فروشندگی، خدمات غذایی و یا صنعتی. تنها درصد کمی از زنان که کار پاره وقت داشتند حرفه ای تخصصی، فنی و یا مدیریتی داشتند.
وقتی زنی ژاپنی دارای سطح بالای تحصیل بوده و سوابق کاری چند ساله ای هم داشته باشد بخواهد بعد از بزرگ کردن فرزندانش به بازار کار برگردد، تنها شغل های پاره وقت که احتیاجی به داشتن تخصص خاصی هم ندارند و حداقل دستمزد را هم می پردازند برای وی مهیا است! این وضعیت ریشه در اصول سنتی اشتغال ژاپنی دارد. این اصول عبارتند از سیستم اشتغال مادام العمر، میزان حقوق پرداختی بر اساس سابقه کاری، و اتحادیه های کاری شرکت محوری. این ویژگی ها هستند که یافتن شغل برای مادران را دشوار می کنند. بنابراین با وجود اینکه به نسبت گذشته زنان متاهل بیشتری شاغل هستند، ولی تنها در انواع محدودی از مشاغل فعالیت دارند.
مشکل دیگر زنان سطحی بودن نسبی قانون برخورداری از موقعیت اشتغال برابر در قانون اساسی ژاپن است. مثلا با وجود اینکه قانون اساسی درصدد از بین بردن هرگونه تبعیض علیه زنان در جامعه است و طبق قانون کار زنان می توانند از اضافه کاری های طولانی مدت و کار در ایام تعطیل معاف بوده و یا از مرخصی زایمان برخوردار باشند، خیلی از شرکت های ژاپنی این مساله را نادیده می گیرند.
در واقع انتقادی که از قانون برابری اشتغال می شود این است که این قانون تنها ظاهر دارد ولی درونش تهی است! البته این قانون تغییرات مثبتی را هم ایجاد کرده است. بطور مثال این امکان را فراهم کرده است که زنان نیز بتوانند شغل هایی نظیر مردان انتخاب کنند و همپای آنها به فعالیت بپردازند. البته خانم هایی هم هستند که کماکان سیستم سنتی را ترجیح می دهند زیرا چندان علاقه ای به ماموریت رفتن و یا منتقل شدن به شهرهای مختلف ندارند. بر اساس سیستم سنتی، زنان به عنوان کمک و دستیار مردان در کاری استخدام می شدند و کارهایی مثل کپی گرفتن و چای سرو کردن هم بخشی از وظایفشان به شمار می رفت.
بطور کلی آگاهی زنان درباره تساوی زن و مرد بالاتر رفته هرچند که مجموع عوامل سنتی، اجتماعی و فرهنگی باعث شده که تغییرات در برنامه اشتغال کماکان با سرعت آهسته ای پیش برود.


منبع: مقاله پروفسور ایکو شینوتسوکا، استادیار دانشگاه اُچانومیزو – توکیو.


(1) زنان ژاپنی تمام کارهای منزل خود را معمولا به تنهایی انجام می دهند و از کمک های خدمتکار یا کارگر برای نظافت یا نگهداری از بچه ها استفاده نمی کنند. خیلی از مردان نیز در کارهای خانه به همسر خود کمکی نمی کنند (هرچند که نسل جدید تغییرات زیادی کرده و شوهرانی که در کارهای منزل به همسران خود کمک کنند تا حدی افزایش داشته است).

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 17:32 |
Balatarin

جایگاه زن در ژاپن:

 

ژاپن از نظر تاریخی جامعه ای کاملا مردسالار بوده است. این امر را می توان از قرائن و شواهد تاریخی فراوان از جمله شیوه گفتار کاملا متواضعانه و فروتنانه زن در مقابل مرد و نیز القاب و اصطلاحات به کار گرفته شده که امروزه هم کم و بیش رایج هستند، دریافت. محدود کردن زن به حریم منزل و پرورش فرزندان و اطاعت و تابعیت مطلق از مرد، عدم اجازه برای حضور در اجتماع و عدم اختیار در تعیین سرنوشت خود که همه نشانه های مشترکی از جوامع مردسالار است در جامعه گذشته ژاپن نیز به چشم می خورد. اما با شروع صنعتی شدن جامعه زن بتدریج وارد عرصه اجتماع شده است یعنی اولین نشانه تغییر در وضعیت زن ژاپنی با اجتماعی شدن او آغاز می شود. این اجتماعی شدن بیش از آنکه ناشی از نهضت های فکری اجتماعی تساوی طلبانه و فمینیستی- از آن نوع که در تاریخ غرب وجود دارد ـ باشد، معلول صنعتی شدن جامعه و نیاز به خروج زن از منزل و حضور او در عرصه تولید و خدمات به عنوان یک نیروی کار بوده است.

در جامعه امروز ژاپن، زن به عنوان نیمه دوم جامعه و نیمی از نیروی کار به طور فعال و جدی در جامعه حضور دارد و اگر چه زمینه های تاریخی و بافت سنتی هنوز اجازه حضور زن در رده های تصمیم گیری و پست های مدیریتی بالای جامعه را نمی دهد اما به نظر می رسد در زمانی نه چندان دور این ساختار سنتی در مقابل این روند رو به جلو دستخوش تغییر شود.

ژاپن از جوامعی است که در آن حضور زن در اجتماع یک حضور سازنده و مفید هم برای زن و هم برای اجتماع بوده است و بدون دامن زدن به ناهنجاری های اجتماعی نظیر ایجاد گسست در خانواده یا تربیت فرزندان، از یک سو باعث رشد و ارتقاء زن و قادر کردن او به کسب حقوق اجتماعی خویش بدون پرداخت هزینه زیاد و از سوی دیگر باعث پیشبرد جامعه از نظر برخورداری از یک نیروی فعال و مؤثر در عرصه تولید، خدمات و آموزش گردیده است. اینکه اجتماعی شدن زن در ژاپن بدون ایجاد ناهنجاریهای معمول و بیشتر در جهت مثبت صورت می گیرد ریشه در عواملی دارد که از جمله می توان به همان روحیه جمعی، مطیع بودن زن ژاپنی (که سبقه درمردسالاری جامعه و نگاه از بالا به زن دارد)، روحیه خجالت و عدم گستاخی در سطح جامعه، عدم خشونت، امنیت اجتماعی، سنتی بودن و به نوعی بسته بودن جامعه در پذیرش الگوهای منفی فرهنگ های دیگر اشاره کرد.

چنانکه خواهیم گفت وجود یک نوع دولایگی در سطح روابط و برخوردهای اجتماعی که از آن به Polite بودن ژاپنی ها تعبیر می شود باعث می گردد که افراد به طور معمول حفظ حریم و شئون رفتاری را در سطح اجتماع بکنندواپن بطور طبیعی خصوصا برای زن یک حریم امنیت و احترام را ایجاد می کند.

به طور کلی می توان گفت که در بستر صنعتی شدن و مدرنیزاسیون جامعه اگر چه زن وارد عرصه اجتماع شده و از نظر فرصت های یکسان شغلی تقریبا با مرد برابری دارد و از نظر قدرت اقتصادی به استقلال رسیده است؛ اما اگر از دید تساوی انگارانه غربی بنگریم زن ژاپنی تا کسب کامل حقوق اجتماعی خود و گسستن از قید و بندها و باورهای سنتی در مسائلی نظیر ازدواج وغیره هنوز فاصله زیادی دارد. زن ژاپنی تاکنون یا تحت تأثیر آموزه های یک جامعه مردسالار بوده است و یا تحت تأثیر الگوهای قالبی جامعه صنعتی که متناسب با نیازهای خود مدل های مشخصی را با دستورالعملهای مشخص برای زن دیکته می کند، لذا استقلال شخصیت و آزادی عمل فردی لازم در زن ژاپنی کمتر به چشم می خورد.

آن قدرتی که در زن به عنوان یک موجود اساطیری و پرجاذبه با قدرت دلربایی و تسخیر مرد در زنان دیگر جوامع دیده می شود در زن ژاپنی کمتر به چشم می خورد و این البته از قدرت زن ژاپنی تا حدودی کاسته است. اگر زن شرقی را به عنوان کسی که هنوز از نقش اساطیری خود فاصله نگرفته و از جاذبه های درونی و زنانه خود در غلبه بر دشواریها و محدودیت های محیط مردسالار استفاده می کند، و در مقابل زن مدرن را به عنوان فردی که از محدودیت ها و قید و بندهای سنتی و اجتماعی کاملا خود را رهاکرده و بر آزادی و قدرت اجتماعی خود تکیه دارد؛ به عنوان دو قطب از زن امروز در نظر بگیریم، می توان گفت که زن ژاپنی در میانه این دو قطب قرار می گیرد. یعنی زن ژاپنی اگر چه در فرآیند اجتماعی شدن وارد اجتماع شده و مقتضیات زندگی در یک جامعه صنعتی مدرن را پذیرفته است، اما از نظر پایبندی به بسیاری سنت ها و از جمله خانواده و الزامات آن هنوز یک زن شرقی است که در پشت سر مرد قرار دارد. البته باید گفت که امروزه در طبقه جوان و میانه زن ژاپنی الگوبرداری شدید از مدلهای غرب و توجه و دنباله روی از الگوهاو مدهای روزغربی پدیده ای است که به طور روزافزون زن ژاپنی را از قطب سنتی دور و به قطب مدرن از نوع غربی نزدیک می کند. آنطور که خود ژاپنی ها می گویند زن ژاپنی مکمل مرد ژاپنی است یعنی بدون زن ژاپنی مرد ژاپنی در اداره بسیاری از جنبه های زندگی ناتوان است. اما آیا در آینده نیز زن ژاپنی چنین نقشی را خواهد داشت؟

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 16:21 |
Balatarin

3- پیوند خرگوش و ماه

 

3-1- دیباچه

 در كشور ژاپن آیینى به نام " آیین دیدن ماه " وجود دارد كه ژاپنى‏ها به آن " او.تسو.كى مى " (Otsuki mi)  مى‏گویند. آیینى كه در آن مردم به تماشاى بدر (ماه تمام یا ماه شب چهارده) در نیمه پاییز هر سال مى‏نشینند و بر این باروند كه در آن شب مى‏توانند خرگوشى را كه در ماه مى‏زیید، ببینند.

پیوند بین خرگوش و ماه نگارنده را به یاد داستانى انداخت، كه پیش از این در كتاب گرانسنگ " مثنوى معنوى " اثر جلال الدین مولوى خوانده بود و آن نیز خود برگرفته شده از كتاب ارزشمند "پنجا تنترا" كلیله و دمنه بود.

در آن جا سخن از خرگوشى در میان است كه خود را پیامبرِ خداىِ ماه قلمداد مى‏كند. حال به درستى میان ماه این كره زیباى آسمانى كه بیشتر ( حُسن مه رویان مجلس را كه دل و دین مى‏برند) بدان مانند مى‏كنند، با جانورى چون خرگوش ( كه هیچ همانندى نه با آن كره شب فروز آسمانى دارد و نه با دلبر ما كه حُسن خداداد دارد) چه پیوندى برقرار است؟ نیك نمى‏دانیم. اما به هر روى خوب مى‏دانیم كه چنین داستانها و آیین‏هایى از گذشته تا به امروز، چونان درختى تناور در درازناى زمان بر همگان سایه گسترند.

 

3-2- پیوند خرگوش و ماه در ژاپن

چنان كه گفته شد در ژاپن آیینى وجود دارد كه در نیمه پاییز هر سال، آن هنگام كه چراغ شب به تمامى مى‏درخشد، بر پا مى‏گردد.

ریشه این آیین همانند برخى دیگر از آیین‏هاى امروزى ژاپن از كشور باستانى چین بدان سامان رسیده است.[1]

مى‏گویند كه این آیین در آغاز سده چهارم هجرى مَهى (قمرى) به ژاپن ره یافته است و نخستین شب بر پایى آن را پانزدهم مرداد از گاهشمار مَهى سال 298 ه.م (سال 909 میلادى) مى‏دانند. همچنین در آن شب زیباى دل انگیز، مردم براى دیدن ماه از خانه‏هاى خویش بیرون مى‏آیند و با شگفتى ساعتها به ماه مى‏نگرند. براى آن شب غذایى ویژه آماده مى‏كنند و با شادمانى آن شبِ به یاد ماندنى را جشن مى‏گیرند. در آن هنگام بزرگترهاى خانواده براى كودكان كنجكاو از افسانه‏اى سخن به میان مى‏آورند كه این آیین بر پایه آن بنا گشته است و آن افسانه چنین است :

مى‏گویند شبى از شبهاى سال، پیرمردى كه در ماه زندگى مى‏كرد، براى آن كه همدمى داشته باشد، با خود اندیشید كه به زمین برود و بهترین و وفادارترین جاندار آن جا را برگزیند و با خود به ماه بیاورد. با این اندیشه به جنگلى در كره زمین فرود آمد و خود را به گونه گدایى در آورد. در آن جا به سه جانور بر خورد :  روباه و میمون و خرگوش.

وى از آنان خواست تا براى خوردن چیزى بدو ببخشند. آنها از مرد درویش كمى وقت خواستند. پس از مدتى هر سه باز گشتند. روباه، یك ماهى به همراه داشت و میمون هم كمى میوه آورده بود. اما پیش از آنكه سخنى بگوید، خرگوش از روباه و میمون خواست تا كمى هیمه گرد آورند. پس از گرد آمدن هیمه، خرگوش رو به مرد درویش كرد و گفت : مرا ببخشایید كه نتوانستم چیز درخورى برایتان آماده كنم. اندیشیدم كه آتشى بر افروزم و خودم را به درون آن بیندازم و پس از آن كه گوشت تنم كباب شد، شما آن را میل بفرمایید.

    همان دَم مرد درویش به صورت " پیر مردِ ماه نشین " در آمد و داستانش را براى آنان بازگفت و از خرگوش خواست تا به همرا‏هش به ماه برود كه او نیز چنین كرد. از آن زمان تاكنون خرگوش مهربان در آنجا براى پیرمرد ماه نشین غذا مى‏پزد.

ژاپنى‏ها هرگاه به ماه مى‏نگرند، خرگوشى را مى‏بینند كه در حال كوبیدن چیزى در هاون براى آماده كردن غذا است.[2]

 هم از این روست كه ژاپنى‏ها در این شب غذاى ویژه‏اى به ماهِ بزرگوار پیشكش مى‏كنند. رسم بر این است كه غذایى به نام "تسو.كى.‏مى.‏دان.‏گو " (Tsukimidango) درست مى‏كنند. این غذا را معمولاً از برنج درست كرده و به سیخ چوبىِ كوچكى مى‏كَشند. همچنین گونه‏اى غذا را كه از آرد غلات فراهم مى‏آید و گلوله‏اى شكل است، با بخار آب مى‏پزند و به همراه گونه‏اى سیب زمینى به نام "یا.ما.اى.مو" (Yamaimo) و یا "سا.تو.اى.مو"( Satoimo) در ظرف ویژه‏اى مى‏گذارند. در كنار این غذا میوه‏هاى پاییزى و علف‏هاى جلگه و بیشه‏زار و نیز گل‏هایى كه به زبان ژاپنى "او.مى.نا.ا.شى" (Ominaeshi) و "ها.گى" (Hagi) و "او.با.نا" (Obana) یا "سو.سو.كى" (Susuki) خوانده مى‏شود، مى‏گذارند و این ظرف آراسته شده را به ماه آسمان پیشكش مى‏كنند. در این هنگام مردم سرواده كوتاه ژاپنى به نام "ها.اى.كو" (Haiku) مى‏سُرایند و یا از ها.اى.كوهاى نامى سرایندگان بزرگ مى‏خوانند و گاهى هم آواز گروهى سر مى‏دهند.

 

3-3- پیوند خرگوش و ماه در پنجا تنترا[3]

    زمانى خشكسالى به كشور پیلان روى آورد، آن چنان كه همه آبدانها و استخرها و باتلاقها خشكیدند. جانوران همه از تشنگى مُردند و پیلان را به ویژه بلایى بزرگ بود. پیلى از پیلان، (چار دندان) نام، آن جا مى‏زیست كه پیلان او را به شاهى برگزیده بودند. پیلان نزد او آمدند كه : این پادشاه، فرزندان ما بس تشنه كامند، آن چنان كه سایه مرگ بر آنان افتاده است و بسى نیز مُرده‏اند. پس چاره‏اى بیندیش تا بدین رنج تشنگى پایان دهیم. پس شاه پیلان دوندگانى تیز پا به هشت سو فرستاد، تا آب بجویند.

    یكى از آنان بازگشت و گفت :  شهریارا، در این نزدیكى چشمه‏اى است ژرف، به نام "ماه"، آبى سرشار و ناآلوده دارد و چون آسمان صاف است.

 شهریارِ پیلان با شادمانى، به تندى به همراه همه لشكریان به سوى آن چشمه رفتند و آن جا سرزمین خرگوشان بود. چون راهى نیافتند تا به چشمه نزدیك شوند، پیلان خرگوشان را هزاران هزار بكوفتند و بمالیدند. خرگوشان را از پیلان آسیب‏ها رسید. هنگامى كه پیلان از آن آب خوردند و تَن شستند، به جنگل بازگشتند.

    خرگوشانى كه جان به سلامت به در برده بودند، گرد هم آمدند و انچمن كردند. شاه خرگوشان، "تیر"، گفت : حال چه باید كرد؟ جمع ما را هلاكت رسیده است. چون پیلان این راه بیاموختند، ساعت تا ساعت باز آیند و باقى را زیر پاى بِسپُرند. پس، پیش از آن كه بدین جا باز آیند باید چاره‏اى بیندیشیم. در میان آنان خرگوشى "فیروز" نام بود، بس جهاندیده. گفت: غمگین مباش! قول مى‏دهم كه آنها دیگر به اینجا باز نمى‏گردند. تو مرا بر این مهم بُگمار و آنگاه به آرامى رخداد را بنگرید. شاه خرگوشان چون این شنید، شادمانه گفت : دوست گرامى، ما آن چنان كنیم كه آرزوى توست. زیرا كه گفته‏اند :

 

 1- آن فیروز كه به معناى واقعى به كار گرفتن دانایى آگاه است، اهمیت گاه و جاه را مى‏داند. هر جا كه رود نیك انجامى او را در پى است.

 2- هرگز مرد شیرین گفتار و سنجیده سخن و روشن بیان و حتى پُرگو را به كسى كه پس از درنگ بسیار سخن مى‏گوید، برترى مَده. زیرا سخنِ اندیشمند را همواره در كردارها كامیابى همراه است.

 

    اكنون تو را اى تیز هوش نشان خواهم داد، كه پیلان به زودى حتى از این مسافتِ دور، از دلیرى و بى باكى و دانایى من آگاه خواهند شد. چون آنان مى‏گویند :

 

 3- تنها با دریافتن یك فرستاده یا پیامِ یك شهریارِ غایب، من به خوبى مى‏توانم بپندارم كه این فرمانروا ابله است یا هوشمند.

 4- این فرستاده است كه مردم را به هم مى‏پیوندد و هم اوست كه پیوسته را از هم مى‏گسلد. فرستاده وظیفه خویش را از راهى به انجام مى‏رساند كه كامیابى به چنگ آورند.

 

 گویى رفتن تو بدان ماند كه من به آنجا رفته‏ام. زیرا آنان مى‏گویند :

 

 5- تنها آن گونه سخن در خورِ حال بگو كه شایسته موقعیت باشد، به آن سان كه اگر من خودم هم مى‏گفتم، چنین مى‏بود.

 6- اگر پیامبر سخنان را آن چنان برگزیند كه به حجت‏هاى دشمنان پیشدستى كند، خواسته او به سخن كوتاه پایان مى‏یابد. چند كس مى‏توانند این گونه سخن بگویند؟

 

    پس آن خرگوش كه فیروز نامیده مى‏شد، از شاه خرگوشان دور شد و شاه پیلان را نزدیكى گرفت. هنگامى كه شاه پیلان را دید، اندیشید : (دشوار است كه كوچكى چون من با او گفت و گو كند. زیرا گفته‏اند :

 

 7- پیل تنها با به زیر گرفتن، افعى با دمیدن دم، شاه با لبخند و شرور آن، وقتى كه احترام مى‏گذارد، مى‏كُشند.

 

    پس من باید شاه پیلان را درود فرستم. بالاى تپه رفت. چون چنین كرد، پادشاه پیلان را آواز داد كه آیا كار تو شایسته است؟ چون سخنش را شاه پیلان شنید و او را دید، خطابش كرد : كیستى و از كجا آمده‏اى؟ گفت: من فرستاده ماه خجسته‏ام. شهریار پیلان گفت : پیام خود بر ما بازگو. خرگوش پاسخ داد : اى گرامى، مى‏دانى كه اگر فرستاده، پیام درستى را با خود آرد، او را نباید براى وظیفه‏اى كه به گردن گرفته سرزنش كرد. به راستى شاهان، همه فرستادگان را چون سخنگویان خود مى‏شمارند و گفته‏اند :

 

 8- فرستاده، حتى هنگامى كه هدف سلاحى قرار گرفته، تنها درستى را مى‏گوید. چون او بر خواسته فرمانرواى خود سخن مى‏گوید. فرستاده را هرگز شاه نباید بكُشد.

 9- بدون دانستن توانایى خود و دشمن خود، كژ كه به كثرى و كشاكش و جنگ آغازد، بدبختى به خود فرا مى‏خواند.

 

    تو آب چشمه ماه را به خشونت تیره و تار كرده‏اى. سرچشمه‏اى كه به نامِ "مقدس" نامیده مى‏شود[4]، تو در آنجا خرگوشانى را كه در پناه آن مى‏زیستند، كُشته‏اى. این بس نارواست. از اینها درگذریم. من از آنان نگهدارى مى‏كنم. من در همه جهان، نزد همه، به آن كه خرگوش را در خود پناه دهد، شناسه‏ام. اگر دست از این كردار ناشایست نشویى، بلاى ناگهانى بر تو فرود خواهد آمد. اما اگر تو دست از این خشونت كوتاه دارى، به امتیازى بزرگ خواهى رسید. تن تو از درخشندگى من مى‏گیرد و گرنه من فروغم را فرو خواهم كشید و تن تو را با گرماى سوزان خواهم سوزاند. تو پایان زندگى خود را همراه با پیروانت خواهى دید.

    چون خرگوش چنین گفت، شاه پیلان با دلى آكنده از بیم ، خرگوش را چنین گفت : اى سروَر، پوزش مى‏خواهم من از روى نادانى و كم خردى به ماهِ خجسته، دچار گناه گردیده‏ام. من بیش از این او را با كردارهایم، خشمگین نخواهم كرد. خرگوش گفت: آن والا، این جا و در این چشمه است. اگر تو تك همراه من باشى كارى مى‏كنم كه او را ببینى. تو در برابر این شهریار كُرنش خواهى كرد و از بركتهاى او در راه خود سود خواهى برد. چون چنین گفت، پیل را شبانگاه به آن چشمه راهنمایى كرد و عكس "ماه" را در آن چشمه نشان او داد.

 پیل اندیشید كه او باید در برابر این خدا پس از پالودن خود زانو زند. پس خرطوم بزرگ خود را در آب فرو بُرد. آب، بدین سان به چین و شكن افتاد و گرده ماه این جا و آن جا به پایكوبى برخاست. تو گویى به هر چرخى مى‏چرخد. در آن حال پیل هزاران ماه دید.

    فیروز با دلهره فراوان بازگشت و گفت : حیف، تو دیگر بار ماه خجسته را خشمگین كرده‏اى، حیف! پیل شاه گفت : چرا ماه خجسته از من خشمگین مى‏شود؟. فیروز گفت : براى این كه تو دست به این آب رسانیدى. پیل چون این بشنید، دم خود فرو چید، خرطوم بیاویخت، زانو زد و آن خدا را با پیشانى به خاك ساییدن درود فرستاد و ماه خجسته را گفت : سروَر ارجمند، خواهشمندم نادانى مرا فراموش كنید. من هرگز بار دیگر پاى بدین جا نخواهم گذاشت. چون چنین گفت، بى آن كه به پشت بنگرد، راه خود گرفت و رفت و از آن پس هرگز باز نیامد.

 حال مى‏سَزَد كه این داستان را از زبان داناى ایرانى، جلال الدین مولوى بشنویم :

 این بدان ماند كه خرگوشى بگفت

من رسول ما هم و با ماهِ جفت

 كز رمه پیلان بر آن چشمه زلال

جمله نخچیران بُدند اندر و بال

 جمله محروم و ز خوف از چشمه دور

حیله‏اى كردند چون كم بود زور

 از سر كُه بانگ زد خرگوشِ زال

سوى پیلان در شبِ غره هلال

 كه بیا رابع عشر اى شاه پیل

تا درون چشمه یابى این دلیل

 شاه پیلان من رسولم پیش بیست

بر رسولان بند و زجر و خشم نیست

 ماه مى‏گوید كه اى پیلان روید

چشمه آنِ ماست، زین یك سو شوید

 ورنه من تا كور گردانم ستَم

گفتم، از گردن برون انداختم

 تَرك این چشمه بگویید و روید

تا ز زخم تیغِ مه ایمن شوید

 نك نشان آنست كاندر چشمه، ماه

مضطرب گردد زپیلِ آب خواه

 آن فلان شب حاضر آ اى شاه پیل

تا درون چشمه یابى زین دلیل

 چونك هفت و هشت از مه بگذرید

شاه پیل آمد زچشمه مى‏چرید

 چونك زد خرطوم پیل آن شب در آب

مضطرب شد آب و مه كرد اضطراب

 پیل باور كرد از وى آن خطاب

چون درون چشمه مه كرد اضطراب ...

 

 4-3- فرجام

    باور این است كه كتاب ارزشمند پنجاتنترا در چندین سده پیش از زایش عیسى(ع) نگاشته شده است. اما به درستى نمى‏دانیم كه آیا این داستان، همان افسانه‏اى است كه نخست به چین و بعدها به ژاپن ره یافته است یا نه؟ نگارنده را گمان بر این است كه ریشه این باور نباید از چین باشد. زیرا هیچ نشانى از خرگوش در خط پندار نگارى چینى در واژه "ماه"      دیده نمى‏شود (و وارون آن). در ادب پارسى اصطلاح "خوابِ خرگوشى" را از واژه خرگوش ساخته‏اند :

 

 كردى مگر آن مثل فراموش؟ ـ چندان كه دو دیده خفت خرگوش (نظامى)

 آهو چشمى كه چشم آهوش ـ مى‏داد به شیر خواب خرگوش (نظامى)

 بسا شیران عالم را كه دارى ـ  زچشم آهوانه خواب خرگوش (سنایى)

 

 و این اصطلاح كاربرد فراوانى دارد. نگارنده تا كنون به "پیوند ماه و خرگوش" در جاى دیگرى برخورد نكرده است.

 

 

 كتابنما

 1- شیكهر ، ایندو ، (پنجاتنترا)، دانشگاه تهران، 1341.

 2- مولوى، جلال الدین، (مثنوى معنوى)، به كوشش نیكلسون، امیر كبیر، 1362.

 3- مولوى ، جلال الدین، (كلیات شمس تبریزى)، به كوشش بدیع الزمان فروزانفر، امیركبیر، 1362.

4- Nippon, the land and Its People, Gakuseisha Publishing Co. Ltd, Japan, 4.2891



[1] - از یكى از دوستان چینى‏ام درباره این افسانه پرسیدم. او چنین گفت : این افسانه از چین و ژاپن رفته است. مردم ما چنین مى‏پندارند كه یكى از خدایان بزرگ چین به نام (لى) اكسیر جاودانگى را از فرمانرواى آسمان غربى بدست آورد. شوهر او یعنى (هنگ - ئو)، این اكسیر را از او مى‏دزدد و به ماه مى‏رود و آن را مى‏نوشد. این اكسیر به وسیله خرگوش یا غوكى كه در ماه زندگى مى‏كند، درست شده بود.

 

[2] - از آنجا كه در این شب پیش از نگریستن به ماه پیش انگاره وجود خرگوش در ماه در پندار مردم هست. بنابراین هر لكه‏اى كه در ماه وجود داشت به گونه‏اى به خرگوش همانند مى‏شود. این نكته نگارنده را به یاد داستانى از مولوى مى‏اندازد. مولوى در غزلى چنین بیان مى‏دارد كه عاشقى از افسونگرى دست‏ض نوشته‏اى مى‏خواست تا با آن فسانه به معشوق خویش دست یابد. افسونگر دست نوشته‏اى به وى مى‏دهد كه در زمین دفن كند تا خواسته‏اش بر آورده شود، اما یاد آور مى‏شود كه به هنگام دفن آن یادِ بوزینه نیفتد. عاشق نیز مى‏پذیرد. اما هر بار كه زمین را مى‏كَنَد و مى‏خواهد كه دست نبشته را دفن كند، بوزینه‏اى را مى‏بیند كه از سویى بدو مى‏نگرد. پس به ناچار فریاد بر آورد  كه ایكاش از روز نخست نام بوزینه را نمى‏بُرد و من هرگز در اندیشه آن نبودم.

 

 خواست یكى نوشته‏اى عاشقى از معزمى

گفت بگیر رقعه را زیر زمین بكن دفین

 لیك به وقت دفن این یاد مكن ز بوزنه

زانك ز یاد بوزنه دور بمانى از قرین

 هر طرفى كه رفت او تا بنهد دفیفه را

صورت بوزنه ز دل مى‏بنمود از كمین

 گفت كه آه اگر تو خود بوزنه را نگفتمى

یاد نَبُد ز بوزنه در دل هیچ مستعین

دیولن كبیر، ص 693

[3] - تلاش شده است كه بنیاد نوشتار پایدار بماند. در صفحه 23 كتاب پنجاتنترا چنین آمده است : "همچنین تاریخ نگارش آن مبهم است. ولى منشأ افسانه‏ها به دوران باستانى مى‏رسد ..."

 

 

[4] - در زبان سانسكریت درباره واژه "ماه" چنین مى‏پندارند كه آن خرگوشى را در آغوش‏دارد و بدان خاطر است كه "شاشادهار" (Shashad hara) یا "شاشانك" (Shashanaka) به معناى دارنده "خرگوش" است.

 

 

یک خواهش: من هنوز یک عکس درست و حسابی در این باره پیدا نکردم. اگر شما دارید کمکم کنید 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 16:18 |
Balatarin
تجربه بیمارستان...
هر چی از خوش رویی و ادب این ژاپنی ها گفته بشه باز هم تا آدم با چشم خودش نبینه باور نمیکنه که این موجودات انقدر متواضع و مؤدب هستند.با وجود اینکه داره سه سال میشه که من اینجا زندگی میکنم و تو موقعیتهای مختلف رفتار همراه با احترام و ادب این ژاپنی ها رو دیدم اما باز هم بعضی وقتها انگشت به دهان میمونم از کارهای اینا.
روز اول که برای بستری شدن رفتم مسول پذیرش مارو فرستاد به بخشی که باید بستری میشدم.وقتی رسیدیم توی بخش یه پرستار خیلی خوش رو اومد خودش رو معرفی کرد و بعد از یه تعظیم گفت که من پرستارت هستم و هر کاری داشتی در خدمتم.انقدر این دختر خوش اخلاق و مهربون بود که وقتی اون دوروبرم بود احساس راحتی میکردم.با همه شرم و حیای مسخره و بی خودی که من دارم اما با این دختر اصلن معذب نبودم.
هر وقت هم که شیفتش تموم میشد پرستار جایگزین میومد خودش رو معرفی میکرد یه تعظیم هم میکرد و خواهش میکرد که اگه کاری داشتم صداش کنم.
هر وقت یکی از پرستارها میخواستن آمپول یا سرم بزنن یا ازم خون بگیرن هی میگفتن ببخشید که دردت میاد.معذرت میخواهیم که اذیت میشی!!!
شب اول که میخواستم از تخت بیام پایین تا شیفت پرستارخودم فقط تونستم سر جام بشینم .انقدر دختره تشویقم کرد و ازم تشکر کرد که این همه به خودم زحمت دادم .بعد از یه ساعت اومد گفت یه نفر که با من عمل داشته و از من بزرگتر هم بوده امروز راه رفته و اگه تو هم راه میرفتی خیلی خوب میشد .شیفتش که عوض شد و یه پرستار دیگه اومد بهش گفتم که میخوام یکم راه برم .خلاصه با هر جون کندنی بود یه دو قدمی برداشتم .انقدر این یکی پرستاره خوشحال شده بود که بغلم کرد و هر میگفت "کاوايی سو"یعنی طفلی خیلی اذیت شد.فردا صبحش که پرستار خودم اومد کلی پکر شد که نبوده ببینه من راه رفتم.انقدر اینا تشویقم کردن و از هر کاری میکردم تعریف میکردن که کم کم باورم شده بود دارم شاخ غول میشکونم.
این قسمتش یکم بی ادبیه اما حیفم میاد ننویسم. دو روز بعد از عمل تونستم یکم غذا بخورم .صبح بعدش که پرستارم اومد برای معاینه ازم پرسید که تونستم گاز دفع کنم یا نه .باید قیافه اش رو میدید وقتی جوابشو دادم.کلی برام دست زد و هی میگفت"جوزو"یعنی آفرین.
به شوشو گفتم آدم یاد اون جوکه میفته که یارو گفته بود اگه میدونستم انقدر خوشحال میشید براتون می...دم!!!
خلاصه با پرستارم کلی دوست شدم و موقع مرخص شدن بهم گفت که من خیلی از رابطه تو وشوهرت خوشم اومده و دلم میخواد یه نفر رو پیدا کنم که رابطه مون مثل شماها باشه و اگه تو کسی رو میشناسی منو بهش معرفی کن.
همه اینا رو با خنده و شوخی میگفت ولی جدی امیدوارم یه نفر رو مثل خودش خوش رو و مهربون پیدا کنه.

پنج شنبه 20 مرداد 1384

منبع: http://khanumhanna.blogspot.com/2005_08_01_khanumhanna_archive.html#112375373741789980

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو


+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 16:7 |
Balatarin
فال حافظ...
دیروز یکی از دوستهای ژاپنی اومده بود خونمون.این دوستمون یه خانوم چهل ساله است به نام نااوکو، که اول شاگرد زبان انگلیسی خاله ام بوده.چون خاله من قبل از اینکه بره آمریکا اینجا یه دوره دکترا بیو شیمی خونده ،حدود ده سال پیش ،و اون موقع یه چند تا کلاس زبان داشته و نااوکو هم یکی ازشاگردهای کلاس بوده .سر یه مریضی خاله ام کلی به دادش میرسه و وقتی تنها بوده کلی بهش کمک میکنه.
نااوکو یه سینگل مادره و تا انجایی که من میدونم هیچ وقت ازدواج نکرده.
دخترش پونزده ساله است و الان برای یه دوره یک ساله رفته کانادا و اونجا با یه خونواده زندگی میکنه.تقریبن تمام خانواده هایی که من میشناسم و نصف بیشتر دوستهای ژاپنیم همشون یه دوره به صورت اکس-چینج تو دوران مدرسه یا دانشگاه به یکی از کشورهای انگلیسی زبان رفتند .هزینه این مسافرتها هم بستگی به مدت زمان و کشوری که انتخاب میکنن داره.فکر میکنم کانادا یکی از کشورهای گرون به حساب میاد و البته مدت یک سال هم هزینه خیلی بالایی باید داشته باشه.
نااوکو خیلی خیلی زن خوبیه و از اون آدمهایی که همیشه سعی میکنه آدم رو خوشحال کنه.برعکس خیلی از ژاپنی ها خیلی خوش برخورد و صمیمیه و همیشه باهاش خوش میگذره.بودن باهاش یه نکته مثبت دیگه ای هم که داره اینه که چون یه موقعی معلم زبان ژاپنی بوده هر وقت باهاش هستیم سعی میکنه بهمون زبان درس بده که شوشو بخصوص خیلی از این موضوع استفاده میکنه.
دیروز حرفمون رسید به تقویم ایرانی یکی از چیزهایی که من همیشه با غرور در موردش توضیح میدم.یه جورایی تقویم ایرانی هوشمندانه ترین تقویم دنیاست.ژاپنی ها روزهای اعتدالین بهاری و پاییزی رو تعطیل میکنن .نااوکو داشت توضیح میداد که ما میگیم این دو روز فاصله بین زمستون و بهار و تابستون و پاییزه.دقیقن همون چیزی که تو تقویم ما هست .میگفت ما قدیمها برای بلندترین شب سال هم مراسم داشتیم اما برای بلندترین روز سال نه.
من هم براش مراسم شب یلدا رو توضیح دادم.به هر جون کندنی بود براش گفتم که ما شب یلدا فال حافظ میگیریم .از بس ما از حافظ تعریف کردیم گفت پس برای من هم یه فال بگیرید.نیتش این بود که چون دوشنبه میخواد برای تعطیلات بره تایلند فالم بگه من چه کاری بکنم بهتره تا بیشتر خوش بگذره و یه وقت پاسپورت و پولها مو گم نکنم!!!
حافظ عزیز هم آبروی ما رو حفظ کرد و یه فال که مربوط به سفر بود برامون گرفت.ما هم به هر شکلی بود سعی کردیم به جوری براش تعبیرشو بگیم که متوجه بشه.
انقدر هیجان انگیزه که وسط این همه تبلیغات منفی که از ایران و مسلمون ها میشه آدم از خوبیهای فرهنگ ایرانی حرف بزنه.باز جای شکرش باقیه که کلی چیزهای خوب از ایران هست که آدم جلوی خارجی ها پزشو بیاد و بهش افتخار کنه.
 
يک شنبه 23 مرداد 1384
منبع: 
 
 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 16:3 |
Balatarin
نکته اول این که روز پدر را به همه ایرانیان عزیز مقیم ژاپن تبریک می گوییم. راستی ژاپنیها هم روز پدر دارند؟

نکته دیگر این که آبرویمان پیش این ژاپنیها رفت. کلی قیافه گرفته بودیم اما...

دوستان اگر خاطره ای از این دیدار دارند خوبست که همه را یک جا جمع کنیم. ارزش فرهنگی دارد. به درد دوستان مردم شناس و فرهنگ شناس و جامعه شناس و ... شناس مان خیلی می خورد. 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 16:1 |
Balatarin

كاشكي به دنيا نيامده بودم

در تاريخ ( 2/2/97 ) در روزنامه اي در ژاپن يك مقاله كوچك خواندم . البته مقاله هاي روزنامه را حتي الامكان مي خوانم ولي اغلب فرداي آن روز فراموش مي كنم . ولي اخيراً مقاله اي خواندم كه مرا بسيار منقلب كرده است و مدتي است كه ذهن مرا به خود مشغول كرده است . عنوان مقاله چنين بود :

« كاشكي به دنيا نيامده بودم »

اين عقيده و نظر تقريباً يك سوم كودكان و نوجوانان دبستاني و راهنمايي است .

يك موسسه آموزشي تحقيقي در موريوكا (Morioka) اول فوريه نتيجه بررسي هاي خود را منتشر نمود . طبق اين تحقيق و بررسي بيش از يك سوم بچه ها چنين عقيده دارند كه : « بهتر بود به دنيا نيامده بودم ». اين نشان مي دهد كه كودكان و نوجوانان چقدر تحت تاثير محيط قرار گرفته اند . در ژانويه سال گذشته از بچه هاي سال سوم و سال پنجم دبستان و نيز سال سوم راهنمايي همه مدارس موريوكا ، نمونه گيري بعمل آمد و دو هزار و نهصد (2900 ) بچه به تعدادي سوال پاسخ دادند . از آنها سوال شد:

 

-          « آيا احساس مي كنيد وجود شما براي ديگران اهميت دارد يا خير ؟ »

-          « آيا شما فكر مي كنيد بهتر بود متولد نمي شديد ؟ »

متاسفانه در پاسخ به سوال دوم 34 درصد  بچه هاي سوم دبستان و 35 درصد بچه ها ي پنجم دبستان و 38 درصد بچه هاي سوم راهنمائي چنين اظهار كردند كه بيشتر اوقات و يا بعضي اوقات چنين تصوري دارند . جاي تاسف و تعجب است كه اين آمار گيري در منطقه اي انجام گرفته كه يكي از دور افتاده ترين مناطق نسبت به مركز ( توكيو ) مي باشد . اين منطقه مانند توكيو بزرگ نيست و شهري كوچك است .

درباره سوال اول بيش از 50 درصد بچه هاي سوم دبستان جواب بله دادند و 58 درصد بچه هاي سوم راهنمايي جواب آن منفي بود . باز مي بينيم كه پاسخ ها بسيار مايوس كننده و تاسف آور است  از   بچه ها اين سوال پرسيده شد :

« آيا زندگي مدرسه براي شما جالب و جذاب و دوست داشتني است ؟

گروه تحقيق به اين نتيجه رسيد كه هر چه سن بچه ها بيشتر مي شود تعداد بيشتري از بچه ها به اين سوال پاسخ منفي مي دهند در حالي كه بچه هاي كوچكتر حدود 34 درصد پاسخ « نخير » دادند .

و باز  اين سوال مطرح شده :

« آيا شما مي خواهيد راحت تر و بيشتر بخوابيد ؟»

در مقابل اين سوال 80 درصد  بچه هاي دبستاني پاسخ دادند كه كمبود خواب دارند و 97 درصد بچه هاي راهنمايي نيز اظهار ناراحتي كرده و از كمبود خواب رنج  بردند .

من  مي دانستم در ژاپن زندگي  بچه هاي امروزي زياد راحت نيست . رقابت  بين بچه ها بيش از حد است و وقت آنها  پر مي باشد . بزرگترها براي تمام وقت آنها برنامه ريزي مي كنند و زماني نيست كه بچه در اختيار خود باشد و خود تصميم بگيرد . اين جمله « كاشكي به دنيا نمي آمدم » معمولاً در وصيت نامه فرد بالغي كه قصد خود كشي دارد بايد ديده شود ولي از بچه ها ي كوچك و كم سن    مي شنويم كه اين بسيار غم انگيز و تاسف بار است . بعضي از بزرگسالان فكر مي كنند بچه ها مسايل را درك نمي كنند و چنين تصور  مي كنند و نسبت به خود دركشان خوب است . شايد  درك آنها مانند والدين و بزرگترها نباشد . آنها مجبورند در مقابل مشكلات مقاومت كنند . خيال مي كنم نتيجه اين بررسي نشان مي دهد كه فشار و كار و برنامه هاي متعدد و نيز فشار روحي بچه ها بيش از حد است.كه چنين به زبان مي آورند .

پس از مطالعه اين تحقيق به ياد دختر خواهرم افتادم . چند سال پيش مي گفت :

« مي خواهم خانه دار باشم »

پرسيدم  «چرا ؟»

گفت : « چون فرد خانه دار هميشه در خانه است .»

اين طرز فكر براي من شگفت انگيز بود و تا كنون در ذهنم مانده است . آن زمان دختر خواهرم شش يا هفت ساله بود بچه ها در اين سن معمولاً بيرون و خارج از خانه را بايد بيشتر دوست داشته باشند . انتظار داشتم بگويد « مي خواهم خلبان ، پزشك ، معلم ، مهماندار ... شوم. »وقتي دقت مي كنم متوجه مي شوم كه در آن زمان برنامه دختر خواهر كاملاً پر بود و اگر مي خواستم او را ببينم وقت گرفتن از او بسيار مشكل بود مثل اينكه فرد مهم و بلند پايه اي مي باشد . البته فكر مي كنم دختر خواهرم گفته هاي زمان بچگي را فراموش كرده است و اكنون ديگر چنين فكري ندارد ، من خوشحال هستم .

من نمي خواهم مجدداً‌دوران كودكي را تجربه كنم ،خوشحالم كه اين دوران را گذرانده و از آن عبور كرده ام .

حدوداً شش ماه قبل در تلويزيون ديدم  كه در كشور چين والدين در مغازه ها در حال انتخاب و خريدن كامپيوتر هستند . خبر نگار تلويزيون پرسيد براي چه كامپيوتر را انتخاب كرده ايد در حاليكه از نظر مالي كمي سخت است و خريد كامپيوتر نياز به پول زياد دارد . آنها در پاسخ گفتند :« براي       بچه هايمان مي خريم تا از بچگي  با كامپيوتر آشنا شوند » اين نشان مي دهد كه والدين اميد بسيار دارند كه بچه هايشان در آينده سعادتمند و موفق باشند و دوست دارند از ديگران كمتر نباشند و دست كمي از ديگران نداشته باشند تمام سختگيري و برنامه ريزي هايي كه پدر و مادرها  براي بچه هايشان دارند بخاطر اين است كه در آينده افراد موفق و جالبي باشند در حاليكه به اين نكته توجه ندارند كه با اين سخت گيريها فرزندان آنها دچار افسردگي و فشار روحي خواهند شد .

البته شايد يكي از دلايل برخورد اين چنين والدين با فرزندان ، اين باشد كه خانواده ها چشم هم چشمي مي كنند و ممكن است خانواده اي به چنين برخوردي اعتقاد نداشته باشد ولي مجبور است براي اينكه فرزندش از ديگران عقب نيفتد و هنوز به چنين باوري نرسيده است . با اينكه مطبوعات و راديو وتلويزيون اين نوع برخورد را رد كرده اند اما خانواده همچنان به مسير خود ادامه مي دهد . براي تغيير دادن يك پديده  و جريان ، جامعه نياز به زمان زياد داد و ممكن است پس از گذشت زمان باز همچنان آن جريان و سير ادامه داشته باشد .

البته عادت دادن بچه ها به يك سري برنامه ها لازم و مهم است ولي بايد طوري باشد كه بچه ها از آن برنامه ها لذت ببرند و باعث خستگي زياد بچه ها نشود تا چنين جملاتي را در ذهن نداشته باشند :      « كاشكي به دنيا نيامده بودم »

 

 

 نوشته : کا.زو.او.کو   کو.سا.کا.به

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 15:50 |
Balatarin

« نام و نامگذاري »

دوست من چند روز ديگر زايمان خواهد كرد به احتمال قوي بچه او دختر است و در حال حاضر پدر و مادر سرگرم اسم گذاري هستند . يك روز اسمي را انتخاب مي كنند و روز ديگر منصرف مي شوند و اسم ديگري را انتخاب مي كنند . من سعي كردم نظر شخصي خود را بگويم نظر من اين است : اسم ساده تر و كوتاه تر ( از نظر نگارش ) بهتر است . به دنبال آن به دوستم چنين گفتم : روابط كشورها روز به روز تنگ تر و نزديك تر مي شود . ممكن است بچه ژاپني در آينده در ژاپن زندگي نكند . معلوم نيست در كدام كشور زندگي كند بهمين دليل بهتر است اسمي انتخاب شود كه تلفظ و نگارش آن براي مردم كشورهاي ديگر هم ساده و راحت باشد . مثلاً اسم « ليسا» اسمي است ساده و راحت ، فكر م يكنم بيان آن براي ديگران هم ساده باشد البته از چند نفر ايراني هم پرسيدم ، آنها هم اين نظر را تاييد كردند و نام « ليسا » را پسنديدند . فراموش نمي كنم روزي استاد زبان شناسي در كلاس دانشگاه در مورد اسم و نامها مسايلي را مي گفت . چرا « سوني » در سراسر دنيا معروف است؟ شركت سوني قبلاً اسم طولاني داشت و اسم آن ژاپني بود . شركت متوجه اين موضوع شد و با چند تن از زبان شناسان مشورت كرد و اسم سوني را انتخاب كرد چون تلفظ آن براي همه ، انگليس زبان و دارندگان ديگر زبانها ساده و راحت است . اين موضوع در حال حاضر براي همه شركت هاي بزرگ مهم است . انتخاب نام شركت ، خود يكي از علل شكوفائي و يا عدم شكوفائي يك موسسه و كمپاني است . امروزه بسياري از شركت هاي قديمي سعي مي كنند اسم ژاپني را تغيير داده و اسمي را انتخاب كنند كه ساده و جنبه بين المللي داشته باشد . هزينه تغيير اسم براي يك شركت بسيار زياد است با اين وجود شركت ترجيح مي دهد اسم را تغيير دهد چون فكر مي كند كه منافع بيشتري عايد او خواهد شد و هزينه ها را جبران خواهد كرد .

گاهي اسمي كوتاه نيست ولي دوست داشتني است اين هم مهم است مثلاً اسم Ken Wood . گاهي اسمي جوانان و نوجوانان را به خود جذب مي كند و از نظر تلفظ و صدا بسيار زيباست و اين نيز باعث رشد و شكوفائي آن شركت مي گردد . شايد نوشتن و تلفظ كردن اسمي به زبان فارسي مشكل باشد متاسفانه اين احساس را من درك نمي كنم ، شايد مشكل باشد ولي زيبا باشد نمي دانم ...

اسم من كازوكو كوساكابه است بسياري از ايرانيها كازاكو يا كازيا و ... مي گويند شايد اگر اسم من    « ليسا » بود افراد براحتي ياد مي گرفتند . و كمتر اشتباه مي كردند . و براحتي به حافظه مي سپردند . شايد كازوكونسبت به كوساكابه راحت تر باشد ، بنابراين من خودم را همه جا با اسم كوچك معرفي مي كنم . در حاليكه در ژاپن اسم كوچك فقط زماني استفاده مي شود كه دو نفر با هم دوست دبستاني باشند و براي افراد عادي و حتي جاهاي رسمي اسم فاميل گفته مي شود ، ولي من در اينجا مجبورم خود را با اسم كوچك معرفي كنم . اغلب آشنايان من در ژاپن اسم كوچك مرا دقيق نمي دانند و مرا به اسم فاميل مي شناسند . مايلم مسئله اي را كه در دانشگاه براي من اتفاق افتاد. بيان كنم .

يك روز من با آقاي دكتر تفضلي كلاس داشتم . من بر خلاف روزهاي ديگر كمي دير رسيدم . آقاي دكتر تفضلي از بچه هاي كلاس پرسيدند « خانم  كوسا كابه كجاست ؟» بچه ها گفتند « كوساكابه كيست؟» آقاي دكتر از اين سوال تعجب كردند . بهر حال بعداً بچه ها از من پرسيدند :« آيات اسم شما كوساكابه است ؟»

لازم است در اين مقاله به اين نكته اشاره كنم كه ژاپني ها براي انتخاب اسم از « كتاب نامگذاري » استفاده مي كنند . در اين كتاب اسامي مختلف نوشته شده و براي هر اسمي توضيح و تفسيري آورده شده است كه تا حدي جنبه خرافي دارد اين كتاب مي گويد اگر اسمي را انتخاب كرديد آن فرد در آينده چه سرنوشتي پيدا خواهد كرد و فر داراي چه ويژگي هايي خواهد شد .

در سالهاي قبل براي ژاپني ها معني اسم و زيبا بودن خط نگارش مهم بود اما زيبائي صدا و تلفظ چندان مهم نبود و به آن اهميت نمي دادند . ولي خوشبختانه امروزه مردم به معني ، زيبائي خط ، و صدا و تلفظ اسم اهميت مي دهند . گاهي صدا و تلفظ را به معني و زيبائي اسم ترجيح  مي دهند .

جالب است بدانيم كه بسياري از ژاپني ها هنگام نامگذاري فرزند ، ناخود آگاه دچار خرافات           مي شوند. براي اينكه فرزندشان در آينده فردي خوشبخت و سعادتمند گردد تن به يك سري خرافات مي دهند . پدر و مادر سعي مي كنند اسمي را انتخاب كنند كه وقتي در كنار اسم فاميل قرار مي گيرد داراي معني خوبي باشد  با استفاده از كتاب نامگذاري به اين نتيجه مي رسند كه آينده فرزندشان بسيار درخشان و اميدوار كننده است .

مثلاً ليسا اويكي  (  Lisa Ueki ) : « ليسا » اسم كوچك و « اويكي » اسم فاميل است . وقتي اين دو در كنار هم قرار مي گيرند نشانگر اين است كه بچه پس از بزرگ شدن ، فردي با اراده قوي خواهد بود . بهر حال آيا اين فكر تا چه حد صحيح است ؟ و آيا دوست من تاكنون موفق به انتخاب اسم گرديده است يا خير ، نمي دانم .

 

 

 نوشته : کا.زو.او.کو   کو.سا.کا.به

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 15:49 |
Balatarin

دشمن جذاب و فراري

پيش از این هنگام برگشتن به ايران ، در فرودگاه با عجله كتابي خريدم . نويسنده اين كتاب خانم جواني است كه مادر بزرگ او كره اي است ولي  خودش در واقع ژاپني است و در ژاپن بديناآمده و در همان كشوربزرگ شده است . او براي فراگيري زبان كره اي به كره جنوبي رفته است و مدت شش ماه در آنجا اقامت كرده است .

اوحادثه اي را با عصبانيت در كتاب خود آورده است :

روزي در كره در هتلي يك آقاي چاپني از كارمند هتل به زبان ژاپني پرسيد : رستوران كجاست ؟ كارمند به زبان ژاپني گفت : در طبقه پنجم است . البته آقاي ژاپني منظرو كارمند كرده اي را متوجه شد . ولي آقاي ژاپني بدون اجازه گرفتن و در اولين ملاقات به كارمند كرده اي گفت :

« تلفظ شما اشتباه است بايد اينطور تلفظ كنيد . در غير اين صورت تلفظ شما را كسي متوجه نخواهد شد »

اين صحنه را آن خانم نويسنده از دور مشاهده كرده و بسيار عصباني شده بود . چرا كه زبان براي بيان عقيده است ، اگر طرف مقابل متوجه شد ديگر لازم نيست از نوع تلفظ و يا ديگر مسايل فرد شكوه كرده و ايراد گرفته شود . البته اگر دو نفر با هم دوست باشند مي توانند مودبانه موضوع را براي يكديگر توضيح دهند .

در اين مورد من نيز مانند آن خانم نويسنده حدود دو سال پيش تجربه اي دارم . در جايي با چند تن براي صرف چاي به دور ميز نشسته بوديم . يكي از اين افراد را كه مي گفتند شاعر است براي اولين بار بطور اتفاقي ديدم . ضمن صحبت كردن او دايماً خطاب به من گفت :

« كازوكو ، بگو ، بگو ، اينطور بگو ..... »

  من از برخورد آن شخص بسيار عصباني شدم و از آن لحظه به بعد كاملاً سكوت كردم و در فكر فرو رفتم . آيا اين برخورد بي ادبانه نيست ؟

اولين ديدار ، بدون هيچ آشنائي قبلي ، آيا كسي عيب كسي را در جمع مي گويد ؟ « اين رنگ لباس شما جالب نيست » يا « صداي شما قشنگ نيست »

گفتني است دوستانم در حين برگشت به منزل از سكوت من بسيار متعجب شدند و دائماً علت سكوت را از من مي پرسيدند . و دوستي پرسيد : چه شده ؟ آيا دلت براي ژاپن تنگ شده ؟ من پاسخ او را ندادم و تنها از پنچره ماشين به بيرون خيره شدم . متاسفانه با اين برخوردها بارها مواجه شدم . گاهي شديد و گاهي تا حدي قابل تحمل بوده است .

در برگشت از ژاپن درهواپيماي ايران در پشت صندلي من ،خانم مسنُي نشسته بود . مهمان دار ايراني براي دادن حوله گرم نزد آن خانم ژاپني آمد و به زبان ژاپني گفت :

بفرمائيد . خانم ژاپني به مهماندار ايراني گفت : زبان ژاپني را خيلي خوب را خيلي خوب صحبت     مي كنيد جاي تعجب است با گفتن كلمه « بفرمائيد » آن خانم ژاپني چنان عكس العملي را نشان داد . مثل اينكه من چاقوي آشپزي را بردارم و كسي به من بگويد : ‌دستپخت شما خيلي خوب است اين مطلب دقيقاً ‌بر عكس مطلب قبلي است و آن خانم ژاپني از روي تكبر آن عكس العمل را نشان نداده بلكه از روي محبت و عاطفه چنين عكس العملي را نشان داده است . عكس العمل افراد نسبت به زبان خارجي بسيار عجيب و غريب است چون هر فردي علاقه شديد دارد زبان خارجي را صحبت كند .

بيشتر از ده سال پيش در ژاپن بسياري از برنامه هاي تلويزيون به زبان انگليسي نيز پخش مي شد و من تصور مي كردم بدين ترتيب سطح زبان انگليسي ژاپني ها بالا خواهد رفت  ولي اكنون  به اين نتيجه رسيدم كه اين تصور من كاملاً اشتباه بوده است . و دستگاهي مانند تلويزيون به تنهائي نمي تواند سطح زبان خارجي يك كشور را بالا برد . تسلط به زبان خارجي بسيار مشكل است و به اين مي ماند كه فردي بتواند دشمن خود را كاملاً در مقابل خود تسليم كند .البته اين دشمن جذال و مقاوم و فراري است .

 

 

 نوشته : کا.زو.او.کو   کو.سا.کا.به

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 15:49 |
Balatarin

« لبخند »

ژاپني ها غالباً به بيگانه و خارجي لبخند نمي زنند ولي مردم كشورهاي ديگر بيشتر لبخند مي زنند . در مقاله اي خواندم كه :

چرا مردم ژاپن لبخند نمي زنند ولي مردم كشورهاي ديگر لبخند مي زنند ؟

در پاسخ به اين سوال نوشته شده بود :

مردم كشوره ژاپن از نظر نژاد يك دست و يكسان هستند ، و زبان همه آنها يكي است و مردم آن هيچگونه احساس نا امني ندارند،‌در حاليكه مردم كشورهاي مردم كشورهاي ديگر اينطور نيستند . دريك كشور نژادهاي مختلف و گاهي زبانهاي مختلف وجود دارد و امنيت كامل وجود ندارد . بنابراين هر فردي سعي مي كند به ديگران لبخند بزند تا نشان دهد كه او دشمن طرف مقابل نيست . با اين طرز عمل فرد احساس امنيت مي كند . البته امروزه لبخند زدن و يا لبخند نزدن براي مردم عادت شده است .

جالب است بدانيم در شهري مانند توكيو كه بسيار شلوغ است ، افراد در حال حركت بدنشان به خم   مي خورد ، دست فردي ناخواسته به دست ديگري مي خورد ، بدون اينكه افراد عكس العمل نشان دهند از كنار هم عبور مي كنند. در حاليكه در اروپا يا كشورهاي ديگر در چنين حالتي عذر خواهي     مي كنند.

دو ماه پيش در ژاپن در روزنامه اي مطلبي خواندم : يك زوج ويتنامي كه آواره بودند ، در ژاپن زندگي مي كردند و فكر مي كردند زندگي در آمريكا بهتر است چون امكانات زندگي در آنجا بيشتر است بنابراين به كشور آمريكا رفتند ولي پس از مدتي مجدداً به ژاپن برگشتند . علت بازگشت آنها آنها اين بود كه زندگي كردن در آمريكا بسيار خسته كننده است و انسان هميشه احساس فشار و احساس خطر مي كند . د رآنجا بايد انسان بيشتر احتياط كند  با خواندن اين مطلب به اين نتيجه         مي رسيم كه چون در آمريكا نژادها و اقوام مختلف وجود دارد از اين رو نا امني نيز وجود دارد ، ولي ژاپن اينطور نيست .

 

 

ژاپني ها چنين فكر مي كنند كه : « آب و امنيت رايگان است »

با اين تصور خيلي آسوده و راحت زندگي مي كنند .در حاليكه بسياري از صاحب نظران اعتقاد دارند اين طرز فكر از يك جهت خوب است چون شخص انرژي زيادي مصرف نمي كند و آسوده خاطر به زندگي خود ادامه مي دهد ولي كاهي فرد را دچار اشكال مي كند . ژاپني با اين طرز فكر ، ارزش امنيت را نمي داند و زمانيكه به يك كشور ديگر مي رود زندگي كردن در آنجا براي او مشكل خواهد شد . شايد خطرات زيادي او را تهديد كند . او خودش متوجه آن خطرات و نا امني ها نيست چون قبلاً به هيچ وجه  تجربه نكرده است .

وقتي من از خارج به ژاپن بر مي گردم در فرودگاه چنين احساس مي كنم كه چرا ژاپني ها لبخند    نمي زنند . دوست دارم به همه مردم بگويم : « لطفاً لبخند بزنيد » در خيابان هاي ژاپن مردم به قيافه جدي قدم مي زنند مثل اينكه ناراحتي زيادي دارند . از طرفي شايد اگر كسي لبخند بزند ممكن است ديگران تصور كنند آن شخص ديوانه است .

لبخند زدن خواص زيادي دارد چون به انسان از نظر روحي ناخود آگاه آرامش مي دهد و نوعي خوشحالي به انسان مي دهد . من امنيت هم مي خواهم ، لبخند را هم مي خواهم !

 

 

 نوشته : کا.زو.او.کو   کو.سا.کا.به

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 15:48 |
Balatarin

مرض ماه May

در ژاپن « مرض ماه مي » وجود دارد . بيشتر دانشجويان دچار اين مرض مي شوند . وقتي بعد از امتحان كنكور وارد دانشگاه مي شوند و از آن همه كار سنگين و مطالعه خلاص مي شوند و و قت آزاد پيدا مي كنند هدف را گم مي كنند . همزمان با اين مساله هوا رو به گرم شدن مي رود و اين خود علتي ديگر مي شود تا دانشجو از ادامه تحصيل باز مانده و دچار بي حوصلگي و تنبلي شده و كلاس خود را تعطيل كند . در ژاپن چون اين وضعيت در ماه « مي » رخ مي دهد آن را « مرض ماه مي » ناميدند . فرد از هدف خود دور مي شود در حاليكه قبل از ورود به دانشگاه  بسيار تلاش كرده و سختي هاي زيادي را تحمل كرده و آرزويش اين بوده كه به طريقي وارد دانشگاه شود .

بي حوصلگي گاهي بخاطر خستگي و عدم تنوع ممكن است به سراع هر فردي بيايد و پس از مدتي با تغيير مكان و زمان ، آن بي حوصلگي رفع گردد . ولي اين سوال همچنان باقي مي ماند : اگر كسي پس از چند سال به كار خود عادت كند و محيط كار براي او حالت يكنواختي پيدا كند و دچار               بي حوصلگي گردد چه بايد انجام دهد ؟ آيا راهي براي او وجود دارد ؟ آيا تغيير شغل امكان پذير است و به سادگي انجام خواهد گرفت ؟ شايد جواب منفي باشد .

در ايران جمله « حوصله ندارم « را زياد شنيده ام . « لطفاً به فلاني تلفن بزنيد » جواب مي دهد :          « حوصله ندارم » .

مشابه اين جمله ها بسيار زياد است . اگر جمله « حوصله ندارم » براي يك زمان كوتاه براي يك زمان كوتاه و براي يك موضوع خاص باشد شايد اشكالي نداشته باشد ولي اگر تمام زندگي پر از « حوصله ندارم » شود آنگاه جاي نگراني است و معلوم نيست فرد به كجا كشانده شود .

در ژاپن تعداد افراد مسن بسيار زياد است و سال به سال تعداد آنها بيشتر مي شود و اين خود مساله بزرگي است و مشكلاتي را به همراه دارد . روان شناسان اعتقاد دارند اگر اين افراد سرحال باشند و به اندازه كافي داراي حوصله باشند كمتر مريض مي شوند و زندگي خوبي را خواهند داشت .

حوصله از كجا ايجاد مي شود؟ آيا بي حوصلگي درمان دارد ؟ من فكر مي كنم حوصله با طمع رابطه تنگاتنگي دارد ، طمع ، انسان را پر حوصله مي كند . در هر حال ديدن چهره يك انساني كه داراي حوصله و اشتياق است ،‌خوشحال كننده و جذاب است . كاشكي همه انسانها در تمام عمر پر حوصله مي بودند .

 

 نوشته : کا.زو.او.کو   کو.سا.کا.به

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 15:47 |
Balatarin

« حوصله ندارم »

اين جمله از زبان يك خانم ورزشكار در سطح بين المللي كه در چند المپيك شركت كرده ، شنيده شده است و در تلويزيون ژاپن پخش شد . دختري سي ساله كه مدتي طولاني بعنوان ورزشكار  ، واليبال بازي مي كرد در مصاحبه تلويزيوني  خود اعلام مي كند تصميم دارد از اين رشته باز نشسته شود . از اين نوع مصاحبه ها قبلاً بسيار زياد شنيده و ديده بودم . البته اين ورزشكار كه در سطح جهان مطرح است چون به بدن خود بسيار فشار آورده و سختي هاي زيادي را تحمل كرده ، طبيعي است كه تصميم بگيرد ديگر ورزش ، بدن قوي و استعداد  فوق العاده ، بسيار مهم است و من فكرمي كردم با داشتن چنين صفتي ، فردي مي تواند در سطح جهان مطرح است چون به بدن خود بسيار فشار آورده و سختي هاي زيادي را تحمل كرده ، طبيعي است كه تصميم بگيرد ديگر ورزش حرفه اي را ادامه ندهد و اعلام بازنشستگي كند ، ولي در اين مصاحبه جمله « از نظر روحي ... حوصله ندارم » نظر مرا جلب كرد و مرا به فكر فرو برد . براي قهرمان شدن در ورزش ، بدن قوي و استعداد فوق العاده ، بسيار مهم است و من فكر مي كردم با داشتن چنين صفتي ، فردي مي تواند در سطح معروف گردد . در حاليكه حالا متوجه شدم تنها بدن قوي كافي نيست ، مساله حوصله و شوق  ، مهم تر از قدرت بدني است .

اجازه بدهيد مصاحبه ديگري را برايتان بازگو كنم . دختر ورزشكاري كه بيست و پنج سال سن دارد و در ورزش تنيس فردي برجسته و مطرح در سطح جهان است درپي اعلام بازنشستگي، چنين مي گويد :

«حوصله و اشتياق من پايان يافته ، ديگر ادامه كار براي من مشكل است . بنابراين تصمصم گرفتم خود را در ورزش حرفه اي بازنشسته كنم » .

كاملاً تعجب آور است دو دختر با چنان استعداد بالايي ، چنين اظهار ناتواني و بي حوصلگي كنند . اكنون من بر عكس گذشته احساس آن دو دختر و افرادي شبيه آنها را درك مي كنم . « حوصله و اشتياق » مهمترين مساله براي موفقيت و پيروزي در زندگي است .

چارلي چاپلين هنرمند بزرگ سينما در جايي چنين مي گويد « براي رسيدن به خوشبختي و سعادت در زندگي ، مقداري پول و عشق كافي است » . من مي خواهم بگويم قبل از هر چيز « حوصله و اشتياق » مهمترين مساله براي رسيدن به قله پيروزي و سعادت و خوشبختي است و بعد از آن مي توان به پول و عشق فكر كرد . هر چه سن بالا مي رود عموماً حوصله كمتر مي شود و فاجعه زماني است كه فرد به سن پيري نرسيده و بسيار جوان است و بي حوصلگي گريبان او را مي گيرد . در اين لحظه ممكن است به مرز خود كشي برسد . در اين صورت زندگي چهره اي زشت و نازيبا پيدا مي كند .

من بارها سوار هواپيما شدم . البته قبلاً  چنين احساسي  را نداشتم ولي اخيراً بسيار حساس شدم و مي بينم مهمانداران بي حوصله و بي علاقه به نظر مي رسند . درست است كه مهماندار آسان نيست و احياناً خسته كننده است اما قبلاً اينطور نبود . اكنون مشاهده مي كنم مهماندار لبخند نمي زند و چهره اي نامهربان و بي حوصله دارد. هنگام اعلام وضعيت جوي و اطلاعات درباره پرواز ، مسوول اين كار سرد و بي حوصله صحبت مي كند . شايد مهماندار مجبور است اين شغل را ادامه دهد . شايد اين              بي حوصلي ويژگي كار مهمانداري و طولاني بودن و عادت شدن كار براي او باشد و شايد ...

 

 

 نوشته : کا.زو.او.کو   کو.سا.کا.به

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 15:46 |
Balatarin

فاصله بين انسان ها

 

بيشتر از دو سال پيش شروع به زندگي كردن در ايران نموده ام . با كمال تعجب به هيچ وجه احساس تنهائي نداشتم . در حاليكه بطور طبيعي وقتي يك خارجي به كشور ديگر سفر مي كند و مدتي در آنجا زندگي مي كند مشكل ترين  مسئله براي او « احساس تنهائي» است.

خوشبختانه در ايران روابط بين افراد بسيار نزديكتر از مردم ديگر كشورها است . شايد در اينجا مشكلات ديگر وجود داشته باشد ولي يك خارجي مشكل« احساس تنهائي» را ندارد مشكل ترين مسئله در سراسر دنيا اين نوع احساس مي باشد . اما درايران اين مسئله مشكل مهمي نيست چون مردم ايران بسيار خون گرم هستند و انسان احساس تنهائي كمتر مي كند .

در ايران وقتي با يك فرد آشنا مي شوم بدنبال آن با مادر او و خواهر او و... سرانجام با همه خانواده او آشنا مي شوم . در ژاپن غالباً يك فرد دوست خود را مي شناسد ولي با خانواده او آشنائي ندارد . البته سالهاي قبل ، زماني كه هنوز جزو كشورهاي پيشرفته نبوديم در محيط هاي شهري و روستائي روابط تنگاتنگ وجود داشت . اگر در آن زمان همسايه اي مقداري برنج براي شام لازم داشت براحتي از همسايه خود مي گرفت و روز ديگر برعكس ولي از موقعي كه ژاپن كاملاً صنعتي شده ديگر آن روابط نزديك از بين رفت .

روزي با دوستي ايراني در رستوران مشغول شام خودن بوديم . سر ميز ديگر ، تعدادي ژاپني نشسته بودند و مشغول صرف شام بودند . دوستم از من پرسيد : « آنها همشهري شما نيستند ؟ گفتم : « شايد». گفت : « عجب ، چرا با شما سلام و عليك نمي كنند ؟ » پاسخ دادم : « عجب ، مگر شما در كشور خارج ، ايراني ديگر مي بيننيد سلام مي گوييد ؟ » دايماً سلام و عليك كردن خسته كننده است اما ناديده گرفتن هم انسان را گاهي دلگير و دلتنگ مي كند.

هر وقت به خانه دوستي رفته ام مشاهده كرده ام خواهرش آن جا آمده است ، من تعجب مي كنم چقدر روابط تنگاتنگ است و چگونه بدون اصطكاك اين روابط ادامه پيدا مي كند .

من نيز روابط گرم و تنگاتنگ و صميمانه را مي خواهم . مخصوصاً زمانيكه از نظر روحي در شرايط خوبي هستم . ولي نگران  هستم كه شايد اين روابط نزديك باعث اصطكاك و ناراحتي من با دوستانم شود . بهمين دليل ترجيح مي دهم روابط تنگاتنگ نداشته باشم .

ايراني ها بطور مكرر مي گويند : « ببخشيد مزاحم شما شدم » يا « ديگر مزاحم شما نمي شوم » در حاليكه در اصل چنين احساسي را ندارند و براي آنها اين جمله يك نوع عادت شده و طرف مقابل نيز به اين جمله توجه چنداني نمي كند  چنين احساسي ندارد . بنابراين من براحتي مي توانيم به يك ايراني تلفن كنم و بدون نگراني سريع گوشي را برداشته و شماره تلفن دوستم را مي گيرم ، اما اگرطرف مقابل ژاپني باشد اول ساعت را نگاه مي كنم و فكر مي كنم طرف درچه شرايطي هست .

يك ضرب المثل فارسي مي گويد : « دوري و دوستي» و ضرب المثل ژاپني مي گويد : « در روابط نزديك ادب را فراموش نكنيد » اين ضرب المثل ما نشان ميدهد هر چه روابط نزديكتر باشد نگاهداري و دوام اين روابط مشكل تر مي شود . در هر صورت نمي توان اين نتيجه را گرفت كه روابط نزديك نداشتن خوب است و اين موضوع را همه مي دانند .

گفته مي شود خودكشي دركشور سوئد در سنين بالا به مراتب از كشورهاي ديگر بيشتر است علت بالا بودن خودكشي  ، نداشتن روابط نزديك مي باشد . تعدادي از سالمندان دريك آسايشگاه در سوئد با سگ زندگي مي كردند و در مقايسه با ديگران احساس تنهائي آنها كمتر شد و از نظر زندگي وضعيت بهتر پيدا كردند و سرزنده تر شدند .

در ژاپن بسياري از مردم در خانه سگ دارند . شايد ژاپني ها از ترس اصطكاك ،‌با دابطه داشتن با سگ، مي خواهند تنهائي خود را پر كنند .

 

 

 

 نوشته : کا.زو.او.کو   کو.سا.کا.به

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 15:45 |
Balatarin

« نگران نباشيد »

ياد دارم بيشتر از دو سال پيش يك ايراني كه با من آشنا بود اين جمله را به من گفت :

« نگران نباشيد .  كار شما درست خواهد شد . »

در آن موقع من دچار مشكل گرفتن ويزا بودم ، ووقتي قضيه را براي او توضيح دادم ، او  در پاسخ گفت : « نگران نباشيد » . خوشبختانه پس از تماس با كنسول ايران ،‌بعد از حدود يك ماه ويزاي ايران را گرفتم . در آن زمان من فكر مي كردم جمله آن شخص از روي آگاهي و اطمينان خاطر بود .

پس از چند ماه اقامت در ايران و شروع زندگي جديد ، خيلي زود متوجه شدم كه ايراني ها جمله :      « نگران نباشيد ، مساله اي نيست ، كار شما درست مي شود » را مانند جمله « حال شما خوبه ؟ » زياد به كار مي برند . درحالي كه در بسياري مواقع ادا كردن چنين جملاتي ، بر پايه تفكر و انديشه صحيح استوار نيست . چون به محض اينكه فرد موضوعي را مي شنود ، بدون فكر كردن ، سريعاً در قالب جملات بالا عكس العمل نشان مي دهد . بنابراين مي توان نتيجه گرفت كه جمله آن شخص ، بي ربط و بي اساس و بي معني است .

اگر مشكلي براي من اتفاق بيفتد و من براي دوستم بيان كنم شايد انتظار من اين است كه با بيان مشكل، كمي احساس سبكي كرده و سبك بال گردم ، يا اينكه بتوانم از تجربه و اطلاعات او استفاده نمايم ، ويا نهايتاً با بيان مشكل ، خواهان كمك از دوستم هستم. من هيچگاه انتظار ندارم دوستم به من اين جمله بي اساس و معني را تحويل دهد كه : « نگران نباشيد ، مساله اي نيست ، كار شما درست مي شود»

گاهي ممكن است با شنيدن اين جمله من عصباني شوم . چرا ؟ چون در آن لحظه من خود نگران و   بي تاب هستم . از اين رو جمله« نگران نباشيد » كاملاً بي معني است .

ژاپني اعتقاد دارد :

« چيزي را كه نميدانم ، نمي گويم ، و چيزي را كه نمي توانم انجام بدهم ، نمي كنم » .

احتمالاً ديگران اين مطلب را نمي پسندند و چنين تصور مي كنند كه ژاپني ها به همين علت خونسرد هستمند . ولي فكر ميكنم اين جزء ويژگي هاي ژاپني هاست  .

به نظر ميرسد ايراني ها براي بيان حتي مطلبي كوتاه ، مبادرت به بيان مقدمه اي بلند مي كنند . براي روشن شدن موضوع ، لازم است مثالي بياورم :

در تلويزيون ، مجري برنامه براي اعلام هر برنامه چنين شروع مي كند :

 

«سلام بينندگان عزيز و ارجمند ، ضمن عرض خسته نباشيد ، سلامتي و موفقيت همه شما آرزوي من است . روز خوبي را براي شما آرزو دارم . اميدوارم هميشه سر بلند و پيروز باشيد ... »

 

آيا بهتر نيست هر چه كوتاه تر و مفيد تر صحبت كنيم و از مبالغه و گزافه گويي پرهيز كنيم ؟ در برخوردهاي روزانه ، گاهي ديده مي شود براي بيان تشكر ، فرد چنين مي گويد :

« مرسي ، خيلي ممنون ،  متشكر ، سپاسگزارم  »

مي دانم مي خواهد بگويد : « خيلي خيلي خيلي ممنونم » . اگر لازم باشد آيا بهتر نيست سپاس فراوان را در رفتار خود نشان دهيم ؟

در حال خستگي چنين فكر و احساسي بيشتر بر من غالب مي شود . شايد در حال نوشتن اين مقاله خيلي خسته هستم كه چنين اظهار نظرهايي را نموده ام . ممكن است يك ايراني چنين احساسي را نداشته باشد . بديهي است هر زبان و هر فرهنگ داراي ويژگي هاي مخصوص به خود مي باشد. مرا ببخشيد .

 

 نوشته : کا.زو.او.کو   کو.سا.کا.به

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 15:45 |
Balatarin

لطفاً مرا مخاطب قرار ندهيد »

حدود بيست سال پيش در روزنامه اي مقاله اي با عنوان « لطفاً مرا مخاطب قرار ندهيد » ، خواندم . نويسنده اين مقاله يك فرد آمريكائي بود كه مدت طولاني در ژاپن زندگي مي كرد. نويسنده در آنجا چنين اظهار نظر كرده بود : « سوار قطار يا مترو شدن در توكيو براي من و خارجي هائي مانند من خسته كننده است . در حاليكه ژاپني مرا نمي شناسد ناگهان از من مي پرسد آيا شما آمريكائي هستيد ؟ نظر شما درباره ژاپن و مردم آن چيست ؟ اين سوالات با انگليسي پرو پا شكسته هر روز بطور مكرر از من پرسيده مي شود . اگر مودبانه به سوالات آنها پاسخ دهم آنها سوالات بيشتري از من خواهند كرد . اگر من به زبان ژاپني پاسخ دهم باز هم سوالات ادامه پيدا خواهد كرد .سوالات چنين ادامه پيدا خواهد يافت : «شما خيلي خوب زبان ژاپني را ياد گرفته ايد چند سال است در ژاپن زندگي مي كنيد ؟ » بدون اين سوالات من نمي توانم سوار قطار شوم . من چنين تصور مي كنم مردم ژاپن مرا بعنوان دستگاه تمرين زبان انگليسي در نظر گرفته اند . من مي خواهم با صداي بلند بگويم « لطفاً مرا مخاطب قرار ندهيد » .

وقتي من آن مقاله را خواندم نسبت به نويسنده آن عصباني شدم و چنين تصور كردم كه آن نويسنده بسيار مغرور و متكبر است .چون ژاپني ها از پرسيدن چنين سوالاتي نيت بدي نداشتند و از روي مهرباني چنان رفتار مي كردند . بهمين دليل آن مقاله در ذهنم باقي ماند .

پس از چند سال اكنون من احساس آن نويسنده خارجي را كاملاً درك مي كنم دوست دارم مانند او مقاله  اي با عنوان « لطفاً مرا خطاب قرار ندهيد» بنويسيم .

چون سوار تاكسي شدن براي من بسيار خسته كننده و كسالت آور است . در ايران هر بار كه سوار تاكسي مي شوم سوالاتي مانند « شما اهل  كدام كشوريد ؟ چين يا ژاپن ؟ » «چند سال است كه در ايرانيد ؟ » « در توكيو هستيد ؟ » « فارسي خوب صحبت مي كنيد . كجا ياد گرفتيد ؟ و...

اين سوالات هر روز تكرار مي شود . اين سئوالات هر روز تكرار مي شود . اين سئوالات واقعاً خسته كننده است . در حاليكه مي دانم راننده نيت بدي ندارد . من اين را كاملاً درك مي كنم . راننده حتي كمترين تصور را نمي كند كه شايد اين سئوالات براي من تكراري و خسته كننده است .اما شنيدن آن سوالات براي من نامطلوب است .

ممكن است من نيز در بعضي موارد بدليل نداشتن تجربه مانند بسياري از مردم دچار اشتباه شوم ؟ اين نوع اشتباه و برخورد نامعقول براي هر فرد ممكن است پيش آيد .

راستي جالب است اين مطلب را متذكر شوم پس از حدود بيست سال اكنون جامعه ژاپني بسيار تغيير كرده است و چهره شهر توكيو دگرگون شده است . حدود بيست سال قبل از ديد يك ژاپني بسيار تغيير كرده است و چهره شهر توكيو دگرگون شده است . حدود بيست سال قبل از ديد يك ژاپني ، خارجي مساوي با يك انگليسي زبان بود . چون در ژاپن در آن زمان اكثر خارجي ها انگليسي زبان بودند ، ولي در حال حاضر در توكيو مليت هاي گوناگون را مي توان مشاهده نمود .

وقتي هر ژاپني هر صبح چشم باز مي كند و به خيابان مي آيد در نقاط مختلف توكيو خارجي هاي زيادي را مي بيند و ديگر براي او چهره خارجي تازگي ندارد و ممكن است خارجي ها از بي توجهي ژاپني ها كاملاً خسته به نظر برسند و در فكر و دل خود اين جمله را تكرار كنند :

« لطفاً براي يك بار هم شده مرا مورد خطاب قرار دهيد ، ممنون مي شوم » .

 

 

 نوشته : کا.زو.او.کو   کو.سا.کا.به

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/28 و ساعت 15:44 |
Balatarin

شناخت ژاپن از راه زبانزد

زبانزدها وقتی که با زبانی آشکار و رنگارنگ بیان شوند تقریبا در هر فرهنگی مجموعه مهمی از آموزشها را برای پیروی کردن اعضای فرهنگ پیشنهاد می نمایند.

این واژه های حکمت آمیز باقی می مانند در نتیجه هر نسلی درباره آن چه یک فرهنگ با اهمیت می پندارد را آموزش می بیند.

می دانیم که زبانزدها مطالبی را که از نظر مردم مهم هستند به روشی بیان می کنند که به توان به خاطر سپرد. آنها مطالب مهم و متداول را بیان می کنند.

بدین گونه زبانزدها رساله فشرده ای از ارزشهای فرهنگی هستند. از آن جا که زبانزدها به سادگی یاد گرفته و با نظم و ترتیب زیادی تکرار می شوند، خیلی زود بخشی از نظام اعتقادی فرد می گردند. چون همه مردم بدون در نظر گرفتن فرهنگشان در تجارب متعارفی سهیم هستند. زبانزدهای یکسانی در سراسر دنیا به چشم می خورند. با این وجود فرهنگها از زبانزدهای زیادی برای آموزش درسهای مهم استفاده می کنند که مختص همان فرهنگ می باشند.

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/23 و ساعت 20:27 |
Balatarin

سکوت

اگرچه شاید در ایران کلام شفاهی مهم باشد، اما سکوت در خیلی از فرهنگهای آسیایی به ویژه ژاپن راه مهم تر ارتباط برقرار کردن است. حتی یک زبانزد ژاپنی در این باره می گوید: پسری که نزدیک یک ایزدکده بودایی زندگی می کند می تواند درس تدریس نشده را بیاموزد! 

بنابراین اگر چه ناتوانی برقراری ارتباط مستقیم فکر به فکر یا ذهن با ذهن عمومی است. اما می دانیم روشهایی که برای تعدیل این محدودیت به کار می روند بر مبنای فرهنگ تعیین می گردند.

بعضی از فرهنگها بر این باورند که چون دارای تاریخچه مشترک و تجارب همانند بسیاری هستند، به درستی می دانند که طرف مقابلشان چه احساسی دارد و به چه چیز می اندیشد.

حال که ما به اندیشه ها و احساسات دیگر انسانها دسترسی مستقیم ندارم ، بنابراین تنها می توانیم آن چه را که تجربه می کنند و آن چه که در خانه شخصیتشان می گذرد، دریابیم.

از طریق یک واژه یا اصطلاح مانند سکوت ، تکانهای ساده سر ، نگاهی که به ما شده و یا نگاهی که از ما رو بر می گرداند، این مفاهیم درک می شود.

این واژگان و یا حرکات نشان دهنده تلاشی است  برای خواندن یک یادداشت که از پشت یک در بسته بیرون می زند.

 

-------------------------------------------------

 

آیا شماهم در این باره تجربه ای دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/23 و ساعت 15:51 |
Balatarin
راههای شناخت ژاپن

روزی از استاد نا.وا.تا پرسیدم که برای شناخت ژاپن چه سفارشی دارید؟ گفت: نخست باید فرهنگ ژاپنی را بیاموزید.

باز پرسیدم : چگونه؟ گفت: از راههای زیر:

۱- نخست باید بدانید که فرهنگ آموختنی است

۲- از راه زبانزدها

۳- از راه قصه ها و افسانه ها و اسطوره ها

۴- از راه هنر

۵- از راه نماد

۶- در آخر باید بدانید که فرهنگ در حال تغییر است

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/23 و ساعت 10:12 |
Balatarin

 شماره‏هاى بدشگون

 1-2- دیباچه : به راستى باید گواهى داد كه بررسى خرافات و نیز باورهاى مردمى، در حالى كه بسیار شگفت و گاهى هم شادى بخش است، كار ساده‏اى هم نیست. مدتى پیش از این ، نگارنده در یكى از روزنامه‏هاى سراسرى ایران )به گمان فراوان كیهان بود( به مطلبى درباره (خرافات و باورهاى گیلانى‏ها) برخورد. در آنجا آمده بود كه گیلانى‏ها بر این باورند كه اگر در جاده )كوچه یا خیابان(ى مقدارى (فلفل) بریزند، تا هنگام شب در آن جاده، حتماً دعوایى رخ خواهد داد.

    نگارنده به همراه چند تن از دوستانش كمى فلفل را در خیابان محل زندگى پیشین خود (در گیلان) یعنی در سال ۱۳۶۶ ریخت و شگفت آن كه نزدیك غروب دو نفر از اهالى محل با چوب‏هاى كُلفت به جان هم افتادند و دعواى سختى در گرفت و ... اهالى محل در اندیشه بودند كه چگونه مى‏توانند جلوى این درگیرى را بگیرند؟ و نگارنده در اندیشه این نكته چه راز شگرفى بین (فلفل) و (جاده) و (دعوا) و (گیلان) وجود دارد؟ به راستى با این رخداد چگونه باید برخورد كرد؟ آیا باید این پندار را پذیرفت كه پیوندى تنگاتنگ میان این چهار عنصر وجود دارد؟ دست كم نگارنده تردیدهاى خویش را دارد.

    به هر حال خرافات چیز نو و تازه‏اى نیستند، بلكه از دیرباز در پندار مردمان گیتى بوده‏اند. گاهى خرافات ریشه‏هاى دیدارى دارند. یعنى بر اثر دیدنِ رخدادى، آن در باور مردم رخنه مى‏كند. همانند رخدادى كه پیش‏تر بیان شد. گاهى هم اندیشه آفرینشگر آدمى دست به آفرینش آن مى‏زند و ... اما آنچه به راستى وجود دارد و نمى‏توان آن را پنهان كرد، همانا وجود خرافات است.

 

 2-2- شماره سیزده و راز بدشگونى آن در ایران : به باور ایران شناسان در اساطیر ایرانى درازناى زندگانى گیتى 12 هزار سال بوده است و شماره 12 از برج‏هاى دوازده‏گانه گرفته شده است. در این اساطیر آمده است كه پس از 12 هزار سال گیتى از بین مى‏رود و انسان‏هایى كه در جهان هستى، وظیفه آنان جنگ در برابر اهریمن بوده، بر آن پیروز مى‏شوند. از آن پس دیگر هستى مادى وجود نخواهد داشت و آدمیان در جایگاه ابدى و به هستى دیگر یعنى (مینو) باز مى‏گردند. با دانستن این دیباچه مى‏توان گفت كه نخستین 12 روز سال، تمثیلى از این 12 هزار سال و زایش انسان‏هاست؛ و روز سیزدهم تمثیلى از هزاره سیزدهم مى‏تواند باشد كه آغاز رهایى از هستى مادى است. از این رو روز سیزدهم مى‏تواند (روز بازگشت ارواح به مینو) باشد. این داستان به گونه دیگرى نیز بیان شده است. مى‏گویند كه ایرانیان باستان در جشن‏هاى نوروزى روز سیزدهم را ویژه فرشته باران مى‏دانستند و در این روز بود كه از اهورامزدا مى‏خواستند تا فرشته باران را بر دیو خشكسالى چیره سازد، و در این روز براى كشتزارهاى خود باران درخواست مى‏كردند و دیو خشكسالى شكست مى‏خورد.

    اما به راستى راز بدشگونى شماره سیزده در چیست؟ و آیا به راستى شماره سیزده بدشگون است؟ مى‏دانیم كه از دیر باز بارها زمین به خود لرزیده و از آسمان به سویش آذرخش‏هاى فراوان و شهاب‏هاى فراوانى نیز با زمین برخورد كرده‏اند. اما برخى از این رخدادها بسیار سهمگین بوده‏اند، به گونه‏اى كه در حافظه آدمى جاى باز كرده‏اند. گویا یكى از این رخدادها در روز سیزدهم سال نو از گاهشمار مصرى روى داده است. از این رخداد در تورات نیز نامى به میان آمده است. این روز برابر با روز سیزدهم سال نو از گاهشمار ایرانى بود.

    گفته مى‏شود كه در این روز به هنگام برابرض بهارى )برابرى روز و شب(، خورشید گرفته شد و در این میان شهابى نیز با زمین برخورد كرد. در پى این رخداد هزاران نفر جان سپردند و زیان‏هاى فراوانى به مردم رسید. بر اثر این رخداد دهشتناك، بسیارى از پرستشگاه‏هاى مصرى نابود و گروه فراوانى از مردم در صحرا سرگردان شدند. مى‏گویند كه این رخداد در فلات ایران نیز آسیب‏هاى جانى و مالى براى ایرانیان در پى داشته است. شگفت آن است كه مردم بر این باورند كه بر اثر این برخورد ستاره دنباله‏دار پدید آمد.

    به هر حال به مناسبت روى دادن این همه رخدادهاى ناگوار این باور در ذهن مردم نقش بست كه در هر چند هزار سال یك بار و در همین روز از سال، بلایى آسمانى فرود خواهد آمد و گیتى را دگرگون خواهد نمود. برخى از مردم هم بر این باورند كه به همین خاطر است كه مردم در روز سیزده نباید زیر سقف بمانند، تا اگر زمین به خود لرزید، از ریزش آوار در امان باشند. این كار سبب شد كه رفته رفته روز سیزدهم و در پى آن واژه (سیزده) رنگ (بدشگونى) به خود بگیرد.

 

 3-2- شماره چهار و راز بدشگونى آن در ژاپن : شماره 4 در ژاپن یك شماره دوست داشتنى نیست و حتى برخى آن را بدشگون مى‏نامند. این شماره در زبان ژاپنى سه جور بیان مى‏شود :

    1- یوْ )تسو( Yo )tsu) /

    2- یوْن Yon /

    3- شى Shi /

    بیان نخست بر پایه چم ژاپنى یا (واشى كى Washiki /( ، بیان مى‏شود. اما دو بیان دیگر از زبان چینى به زبان ژاپنى راه یافته‏اند، و آنها را بر پایه چَم چینى یا (كان شى كى) / Kanshiki( بیان مى‏كنند. هر آینه چینى‏ها این شماره را (سه) (s) بیان مى‏دارند. در زبان ژاپنى بیان (شى) نماد پنج چیز است :

 

    1- سرواده )شعر(

    2- شهر

    3- مرگ

    4- شماره چهار

    5- تاریخ.

 

    بنابراین اگر روى اطاقى شماره 4/4 نوشته شود و ما آن را با بیان (شى) بخوانیم، از شنیدن آن دو جور برداشت مى‏شود : 1- اطاق شماره چهار ؛ 2- اطاق مرگ.

    همچنین شماره چهل و دو نیز چنین است. گفتنى است كه شماره 42 داراى دو عدد 4 و 2 است. چهار به زبان ژاپنى (شى) خوانده مى‏شود و دو (نى) (Ni). پس اگر شماره 42 را با بیان تك تك شماره‏ها بخوانیم چنین مى‏شود : (شى نى). این بیان یاد آور واژه (مرگ) است. پس اطاق شماره 42 یعنى اطاق مرگ! هم از این روست كه در برخى از بیمارستان‏ها و مهمانخانه‏ها و ... شماره چهار وجود ندارد و شماره اطاق‏ها چنین است.

 

    ... و 6 و 5 و 3 و 2 و 1

جالب است بدانید که از روی کنجکاوی روزی برای عیادت دوستی به بیمارستانی علوم پزشکی شهر او.سا.کا رفته بودم و در پی عدد چهار در این بیمارستان برآمدم. آن چیزی که خیلی شگفتی مرا به خود جلب کرد این بود که بیمارستان یاد شده اصلا طبقه چهار ( یعنی طبقه مرگ) نداشت و نیز در هر طبقه اتاق چهار وجود نداشت.

گفتنی است که برای شمارش زمان نیز بیان (شى) پسندیده نیست. زیرا زمان (مرگ) را مى‏رساند. از آنجا كه گذشت زمان را چاره‏اى نیست و نمى‏توان جلوى حركت عقربه‏هاى ساعت را گرفت تا ساعت چهار را نشان ندهد و نیز نمى‏توان از روش پیشین )ستردن شماره چهار از میان دیگر شماره‏ها) بهره برد، بنابراین ژاپنى‏ها چاره را در آن دیدند كه شماره چهار را به گونه نخست بیان كنند. یعنى :

       ساعت چهار : یوْجى Yoji /

 حتى این حالت درباره سال نیز كاربرد دارد :

       چهار سال : یوْنِن Yonen /

    اما نگارنده هیچ نمى‏داند كه چرا درباره دیگر موارد این اندیشه كاربرد ندارد؟ مانند :

 ماه چهارم سال : شى گاتسو Shigatsu /

    و یا چهار فصل : شى كى / shiki كه به دیگر سخن مى‏توان به ترتیب آنها را (ماه مرگ) و (فصل مرگ) پنداشت.

 

 4-2- فرجام. از آنچه بیان شد مى‏توان دریافت كه برخى از ایرانیان و نیز ژاپنى‏ها از دیرباز شماره‏اى را (بدشگون) مى‏پنداشتند، اگر چه این شماره‏ها در نزد مردمان هر دو كشور یكى نیست. گفتنى است همان گونه كه در ایران همه بر بدشگونى واژه سیزده هم باور نیستند، در ژاپن نیز همه به بدشگونى شماره چهار باور ندارند. در ژاپن باور بدشگونى شماره 4 از همانند بیان شماره چهار با بیان واژه مرگ پدیدار گشته است. اما در ایران این باور از رخدادى طبیعى پدیدار گشت، به گونه‏اى كه یك داستان شگفت در پس پرده آن قرار دارد.

 

--------

می توانیم تجربه و نظرتان را بدانیم؟

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/23 و ساعت 2:9 |
Balatarin

پیچ خطر در زندگی:

 

در جایی شاید از شریعتی خواندم که "سه چیز باعث تکان می‌شود در زندگی: شکست، عشق و مرگ". هر کس بسته به بافت شخصیتی اش یکی از اینها در او اثرگذارتر است. هر چند بعضی ها اصلا هیچ تکان و دست اندازی درکل زندگیشان نیست و یا این که هیچ چیز تکانشان نمی‌دهد. زندگی بعضی ها اصلا هیچ پیچ خطری ندارد. از اول تا آخر یک خط راست است که از ابتدا هم می‌توان آخرش را دید.
اما چیز دیگری که وجود انسان را خیلی بارور می‌کند و زیاد هم در باره اش گفته‌اند اما من اخیرا دوباره به آن توجهم جلب شده تحمل سختی و درد است. من بیشترین رشد را در دوره‌هایی از زندگیم داشته ام که به نوعی با سختی ها دست و پنجه نرم کرده ام. درد شاید از نظر جسمانی آدم را میفرساید اما ظرفیت درونی انسان را بسیار گسترش میدهد و انسان را با عظمت زندگی آشنا می‌کند. خلاقیت آدمی بسیار بیشتر از لحظات خوشی در لحظات سختی و فشار میشکفد. آن چیزی که انگیزش و عزیمت لازم را برای خلق شاهکاری هنری در هنرمند سبب می‌شود معمولا از ژرفنای دردی درونی یا بیرونی سر میکشد. و یا تجربه ای عمیق از حادثه عشق. خوشیها و لذات معمولا درلحظه هستند و آن ماهیت سازنده و پیشبرنده را ندارند اما دردها قدرت آدمی را افزون و به آن جهت می‌دهند. بروز سختی ها و مصائب اگرچه آدم را از موفقیتهای معمول زندگی بازمیدارد و او را تا حدی از زندگی عقب می اندازد اما درسهایی میدهد که هیچ آموزگاری نداده است و معنایی از زندگی را می آموزد که هیچ حکیمی نیاموخته است. اگرچه توان آدمی برای فائق آمدن بر هر ناممکنی بی نهایت است و در برابر اراده اش همانطور که آن سردار فرانسوی گفته است "غیرممکن غیرممکن است" اما به مانند کسی که برای تمرین کشتی از حریفهای کوچک شروع می‌کند تا به قدَرها برسد موفق کسانی هستند که از تحمل سختی های کوچک شروع میکنند و به ظرفیت تحمل دردهای بسیار بزرگ میرسند. مهم این است که خود را برای رویارویی با سختی آماده کنی و شهامت آن را در خود ببینی. انسان موجود غریبی است گاه آنچنان شکننده و ضعیف می‌شود که هر اتفاق روزمره حقیری او را از پا در می‌آورد و خرد می‌کند و گاه هم کوهها میجنبند و او از جا نمی جنبد. تا وقتی در حرکتی و جلو میروی حوادث و ناملایمات قویترت میکنند اما وقتی می‌آیستی موریانه‌ها به جانت می افتند. فشارها در حرکت پیشبرنده‌اند و انرژی زا اما در سکون ویرانگرند و مهلک. وقتی با اطمینان عزم رفتن می‌کنی دنیا همراه با تو به حرکت در می‌آید اما وقتی می‌آیستی و ساکن میشوی گویی دنیا بر تو آوار می‌شود.
نمیدانم این چیزها در زندگی مدرن و مرفه جدید چگونه معنا و مصداق پیدا می‌کند و تا چه حد عملی است؟ در ژاپن آمار زیادی از خودکشی ها مربوط به کسانی است که شغلشان را از دست می‌دهند یا ورشکست میشوند و بسادگی دست به خودکشی میزنند.

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:30 |
Balatarin

پیچ خطر در زندگی:

 

در جایی شاید از شریعتی خواندم که "سه چیز باعث تکان می‌شود در زندگی: شکست، عشق و مرگ". هر کس بسته به بافت شخصیتی اش یکی از اینها در او اثرگذارتر است. هر چند بعضی ها اصلا هیچ تکان و دست اندازی درکل زندگیشان نیست و یا این که هیچ چیز تکانشان نمی‌دهد. زندگی بعضی ها اصلا هیچ پیچ خطری ندارد. از اول تا آخر یک خط راست است که از ابتدا هم می‌توان آخرش را دید.
اما چیز دیگری که وجود انسان را خیلی بارور می‌کند و زیاد هم در باره اش گفته‌اند اما من اخیرا دوباره به آن توجهم جلب شده تحمل سختی و درد است. من بیشترین رشد را در دوره‌هایی از زندگیم داشته ام که به نوعی با سختی ها دست و پنجه نرم کرده ام. درد شاید از نظر جسمانی آدم را میفرساید اما ظرفیت درونی انسان را بسیار گسترش میدهد و انسان را با عظمت زندگی آشنا می‌کند. خلاقیت آدمی بسیار بیشتر از لحظات خوشی در لحظات سختی و فشار میشکفد. آن چیزی که انگیزش و عزیمت لازم را برای خلق شاهکاری هنری در هنرمند سبب می‌شود معمولا از ژرفنای دردی درونی یا بیرونی سر میکشد. و یا تجربه ای عمیق از حادثه عشق. خوشیها و لذات معمولا درلحظه هستند و آن ماهیت سازنده و پیشبرنده را ندارند اما دردها قدرت آدمی را افزون و به آن جهت می‌دهند. بروز سختی ها و مصائب اگرچه آدم را از موفقیتهای معمول زندگی بازمیدارد و او را تا حدی از زندگی عقب می اندازد اما درسهایی میدهد که هیچ آموزگاری نداده است و معنایی از زندگی را می آموزد که هیچ حکیمی نیاموخته است. اگرچه توان آدمی برای فائق آمدن بر هر ناممکنی بی نهایت است و در برابر اراده اش همانطور که آن سردار فرانسوی گفته است "غیرممکن غیرممکن است" اما به مانند کسی که برای تمرین کشتی از حریفهای کوچک شروع می‌کند تا به قدَرها برسد موفق کسانی هستند که از تحمل سختی های کوچک شروع میکنند و به ظرفیت تحمل دردهای بسیار بزرگ میرسند. مهم این است که خود را برای رویارویی با سختی آماده کنی و شهامت آن را در خود ببینی. انسان موجود غریبی است گاه آنچنان شکننده و ضعیف می‌شود که هر اتفاق روزمره حقیری او را از پا در می‌آورد و خرد می‌کند و گاه هم کوهها میجنبند و او از جا نمی جنبد. تا وقتی در حرکتی و جلو میروی حوادث و ناملایمات قویترت میکنند اما وقتی می‌آیستی موریانه‌ها به جانت می افتند. فشارها در حرکت پیشبرنده‌اند و انرژی زا اما در سکون ویرانگرند و مهلک. وقتی با اطمینان عزم رفتن می‌کنی دنیا همراه با تو به حرکت در می‌آید اما وقتی می‌آیستی و ساکن میشوی گویی دنیا بر تو آوار می‌شود.
نمیدانم این چیزها در زندگی مدرن و مرفه جدید چگونه معنا و مصداق پیدا می‌کند و تا چه حد عملی است؟ در ژاپن آمار زیادی از خودکشی ها مربوط به کسانی است که شغلشان را از دست می‌دهند یا ورشکست میشوند و بسادگی دست به خودکشی میزنند.

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:29 |
Balatarin

حافظه انسان:

 

مطلبی که مدتهاست ذهن من را مشغول کرده است مساله محدودیت حافظه ما و چگونگی مدیریت آن است. من باور ندارم که حافظه انسان محدودیت ناپذیر است. اگر هم این درست باشد احتمالا برای شرایط خاص و افراد خاص مصداق دارد. لذا این که این حافظه محدود که بخش زیادی هم از آن تا این لحظه عمر ما اشغال شده را چگونه استفاده کنیم و چگونه بیشترین کارایی را از آن بگیریم سوالی جدی است.
در این که ما به حافظه مان وابسته ایم و به آن نیاز داریم و این که کسانی که حافظه قویتر و منظمتری دارند توانایی بالقوه بیشتری نسبت به دیگران دارند شک نیست. حداقل می‌توان گفت حافظه خوب امتیاز و سرمایه ای است که در خیلی جاها آدم را جلو می اندازد. از طرفی حافظه ما با حافظه‌های مغناطیسی مورد استفاده در کامپیوتر و دستگاههای دیگر اگر چه شباهت زیادی دارد اما چند تفاوت اساسی دارد از جمله این که گذاشتن و برداشتن اطلاعات در حافظه ما چندان در اختیار ما نیست. شما نمی‌توانید اطلاعات موجود در حافظه تان را براحتی پاک کنید یا بزبان دیگر چیزهای غیر دلخواهتان را فراموش کنید. شما نمی‌توانید اطلاعات مورد نیازتان را درست در زمان دلخواهتان به خاطر بسپارید. مهمتر از آن تقسیم بندی و ساماندهی و مثلا ایجاد فهرست در حافطه ما امکان پذیر نیست مثلا چیزی مثل
Defragment (پیوسته سازی) اطلاعات که در مورد فایلهای کامپیوتری انجام میدهیم این جا شدنی نیست. البته با روشهای تقویت و تمرکز حافظه می‌توان تا حدی به تفویت و بهبود حافطه کمک کرد اما همانطور که میدانیم این روشها هم کارایی محدود دارند و چندان تحول برانگیز نیستند. از سوی دیگر در دنیای جدید و انفجار اطلاعاتی که اینترنت و گسترش باورنکردنی آن تنها یکی از نمودهای آن است ما در هر لحظه مواجه با انبوه اطلاعاتی هستیم که حتی در یک زمینه تخصصی خاص هم آنقدر گستردگی دارد که انتخاب از میان آنها کار بسیار دشواری است. این اطلاعات روز بروز هم در حال افزایش است. ساختار حافظه ما بگونه ای است که بجز در دوران کودکی که حافظه فدرت پذیرش بسیار زیاد و درازمدتی را داراست، بطور معمول میبایست مطالب همراه با تکرار و تمرکز و تمهیدات خاص به آن وارد شوند تا در آن رسوب کنند و به اصطلاح از حافظه موقت وارد حافظه دائم و دیر پای ما شوند. اما حجم و سرعت اطلاعات جدید آنچنان بالاست که شما هرگز چنین فرصتی را برای تکرار و تمرکز ندارید. حتی فرصت انتخاب هم ندارید. نتیجه این می‌شود که رسوب و اثرگذاری اطلاعات در حافظه بسیار کم می‌شود و اطلاعات خیلی زود و پس از ورود اطلاعات جدید دیگر خودبخود محو و پاک میشوند. انگار که اصلا چیزی را نخوانده اید! مثل اطلاعات و خبرهای روزنامه ای که معمولا بیش از یکی دو روز در ذهن نمیمانند. و این باعث می‌شود که وابستگی انسان به ابزارهای جدید مثل کامپیوتر بیشتر و بیشتر و از حافظه اش کمتر و کمتر شود یعنی به جایی میرسد که شما جز در موارد خاص از حافظه تان استفاده نمیکنید. خیلی از دانش آموزان جدید حتی جدول ضرب اعداد را هم خوب از حفظ ندارند (چیزی که در مورد دانش آموزان ژاپن هم شنیدم ) و اگر ماشین حساب نباشد در ابتدایی ترین محاسبات هم میمانند.( زمان دانشجویی در ایران جمله ای بین بچه‌ها رایج بود که پاس کردن یک درس تنها فایده اش این است که بفهمید چه کتابهایی در مورد آن درس نوشته شده که بعدا موقع لزوم به آنها مراجعه کنید!) این البته به نوعی سطحی گرایی و عمیق نبودن صاحبان علم دامن میزند.تصور بکنید که این قضیه اگر همینطور ادامه یابد شامل اصول و قضایای علوم هم خواهد شد یعنی مثلا یک دانشجوی فنی ضرورتی نخواهد دید که قضایا و تئوریهای زیادی را اثبات کند یا در حافظه بسپارد و تنها در موقع نیاز و جستجو به آن مراجعه خواهد کرد. و یک نتیجه دیگر این قضیه هم این خواهد بود که بتدریج درعمل فاصله محققین علوم مختلف کم خواهد شد یعنی مهمترین مساله یک محقق تنها این خواهد بود که در دریای اطلاعات موجود که شامل همه جور اطلاعات از اطلاعات ساده تا خود قضایا و اصول علمی می‌شود جستجو کند و اطلاعات بدردبخور و مورد نیاز را پیدا کند و کنار هم بگذارد و خیلی نیازی به این که اصول و قضایای آن علم را دقیق بداند نخواهد کرد.
این مقدمات را چیدم تا بگویم که با توجه به این مشکل من چندی است طرحی به ذهنم رسیده است. ما معمولا در حافظه‌های کامپیوتری و برنامه نویسی کامپیوتر یک حافظه داریم و یک اشاره گر به محل حافظه (پوینتر). یعنی خیلی جاها در برنامه نویسی کامپیوتر شما به جای عملیات مستقیم روی محتوای حافظه فقط با آدرس یا پوینتر آن کار میکنید. این کار این حسن را دارد که هم بسیار سریعتر است و هم حجم خیلی کمتری میگیرد یعنی شما پوینترها را می‌توانید در یک حافظه
Stack (کیسه ای) کوچک با سرعت دسترسی بالا قرار دهید و تنها در مواقع لزوم بروید سراغ محتوای اطلاعات در حافظه اصلی. حال تصور بکنید که ما عادت بکنیم که با یک روش علمی و موفق فقط آدرس اطلاعات را به ذهنمان بسپاریم و خود اطلاعات اصلی در جایی دیگر مثلا اینترنت یا هارد کامپیوتر یا فلان کتاب قرار گرفته باشند. این کار البته آنقدر که در ابتدا تصور می‌شود ساده نیست چرا که فرایند به ذهن سپاری ما مبتنی بر نشانه‌ها و علائق و زمینه‌های قبلی و پارامترهای دیگر است و خیلی قابل انتخاب و گزینش نیست اما در صورتیکه یک آلگوریتم مناسب و قابل اجرا برای اینکار در نظر گرفته شود تحول زیادی ایجاد خواهد کرد. فکرش را بکنید که چه حجم زیادی از حافظه شما آزاد خواهد شد و چقدر سرعت و دقت آن بالا خواهد رفت. من به شخصه در این زمینه تجربیاتی کرده ام و نتایج خوبی گرفته‌ام.

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:27 |
Balatarin

رانندگی در ژاپن:

 

رانندگی در ژاپن تابع مقررات سختی است. خیلی از ژاپنیها با وجود داشتن ماشین برای صرفه جوئی در هزینه و نیز ترس از خطا در رانندگی (که ریشه در همان محافظه کاری ژاپنی دارد) از آن استفاده نمی‌کنند و معمولا با قطار یا دوچرخه رفت و آمد میکنند (عجب چیز خوبی است این دوچرخه! من با این که در زمان بچگی دوچرخه سوار قهاری بودم اما انگار دوچرخه و محاسن آن را تازه در ژاپن کشف کردم!).

 

 هنگام خلاف رانندگی علاوه بر پرداخت جریمه سنگین، از امتیاز (point) گواهینامه شما کم می‌شود. هر گواهینامه در سال 6 پوینت دارد و با انجام هر خلاف بسته به نوع آن از 2 تا 6 پوینت گواهینامه کسر می‌شود و پس از صفر شدن پوینت ها گواهینامه باطل می‌شود و برای صدور مجدد باید علاوه بر پرداخت هزینه صدور دوباره امتحان بدهید و پِش از امتحان هم باید در یک کلاس آموزش شرکت کنید!
از طرف دیگر معضل اصلی در ژاپن یافتن پارکینگ است و از پارکینگ شخصی دیگران به هیچوجه ولو موقت نمی‌توان استفاده کرد. (خارجی ها این جا اصطلاحی را به طنز می‌گویند که پارکینگ برای ژاپنی از ناموس حساستر است. و خلاصه نباید طرف آن رفت!). کنار خیابانها و کوچه‌ها هم بندرت می‌توان جائی را یافت که پارک مجاز باشد. حال مشکلی که من دارم این است که منزلم پارکینگ ندارد و مجبورم همیشه کنار کوچه پارک کنم. غیر از عکس العملهای همسایه‌ها که خودش داستان مفصلی است از این جهت که خیلی مدنی اما آزاردهنده است!، سه بار تا به حال جریمه شده ام و نتیجتا کل پوینت های گواهینامه ام تمام شده است. و این یعنی فاجعه! غیر از مبلغ سنگینی که برای جریمه پرداخته ام (البته نپرداختم و بعد افزایش یافته اش آمد!) امروز نامه ای دریافت کردم که برای شرکت در کلاس آموزش با در دست داشتن مبلغ مربوطه اقدام مقتضی معمول دارید. حال شما می‌توانید تصویری از قیافه و احساسات و افکار و شخصیت امروز من را برای خود تجسم کنید... کلاسها هم دو جور است. یکی گرانتر است و یکی قدری ارزانتر چون معلمینش افراد داوطلب هستند (یا چیزی شبیه این، درست متوجه نشدم ژاپنی اش را). و فکر نمی‌کنم کسی غیر از ژاپنیها در این انتخاب دچار شک بین یک و دو شود! و جالب است که برای پرداخت جریمه که رفته بودم افسر مربوطه یک لبخند معنی دار و کنایه آمیزی میزد. آخر این جا همه فکر میکنند ما چون نفت داریم آدمهای ثروتمندی هستیم و به همین خاطر هم این طور راحت جریمه میپردازیم! بیت رمانتیک:

مردم آن به که مرا مست و غزلخوان بینند     اشک در چشم من است و همه باران بینند

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:26 |
Balatarin

نوشته‌های پشت ماشینی:

 

توی یکی از وبلاگها خواندم که بخشی از "کتاب کوچه" مربوط است به نوشته‌های پشت ماشینی. برایم جالب بود چون من از دوران بچگی خیلی این نوشته‌های پشت کامیونها برایم جالب بود و یک دفتری داشتم که اینها را در آن جمع آوری می‌کردم که بعدها گم شد. یک نوع صداقت و صمیمیت و حرف دل بودن را که برآمده از لحظات تنهائی سفر است، در آنها میدیدم. و یک روحیه شاعرانه و نوستالژیک. و گاه چقدر عمیق، موجز و زیبا. یکی از آنها که خوب یادم مانده و آن موقع (و هنوز هم) در عین کوتاهی برایم جالب بود این بود: "آب شم برات!".( این اصطلاح از مولوی و برگرفته از این بیت است: برات آمد، برات آمد، بنه شمع براتی را ـ خضر آمد، خضر آمد، بیار آب حیاتی را (مولوی)) یا دیگری: "پشت سر من نیا مجنون می شی" یا: "گشتم نبود نگرد نیست!" یا: "در بیابانها اگر صد سال سرگردان شوی   به ز این که در وطن محتاج نامردان شوی" یا با مزه ترهایش: "ژیان نیا جلو میخورمت!" یا :"گازش بده نازش نده!" یا :

 

گر بمیرد دختری بر قبر او روید گلی   

گر بمیرند جملگی دنیا گلستان می‌شود!



حالا در این جا دلت لک میزند که یک نوشته ای، یک شعری، یک جوکی، یک فحشی چیزی پشت ماشینها ببینی! یک چیزی که آن فرد بودن طرف را نشان بدهد، آن تنهائیش را، آن خودش را، آن طنز و ظرافت درونی شخصیتش را، آن دهن کجی و تسخر زدن رندانه به روزگار، آن روحیه درویشی و قلندری، آن غمهای درون، آن اشکهای برون، آن رازهای سر به مهر، آن باورها، آن عیاری ها، آن مرامهای مردانگی... هیچ نیست اگر هم باشد تبلیغ سونی و فوجی و مارلبورو و عکس فلان هنرپیشه یا بازیگریا از این سنخ مزخرفات است.

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:24 |
Balatarin

وفاداری به سنت:

 

اگر به عنوان شاخصه سنتی بودن جامعه، فراوانی رفتارها و هنجارهای سنتی و بالا بودن ضریب مقاومت در برابر از دست دادن عادات و سنت های بومی و تاریخی و عبور از آنها به رفتارهای جدید یا وارداتی از فرهنگ های دیگر ،رادرنظربگیرِیم می‌توان گفت جامعه ژاپن در عین فراصنعتی بودن، یک جامعه ریشه دار سنتی است. این را از کثرت آداب و مراسم، مناسبت ها، جشن ها، رعایت شئون و شیوه‌های مختلف رفتاری و گفتاری و وجود خرده فرهنگ های بومی فراوان می‌توان دریافت. این رفتارها و هنجارهای سنتی که به صورت هوشمندانه ای در حفظ و تداوم و غنا بخشیدن به آنها تلاش می‌شود باعث شده است که جامعه در مقابل آسیب های فرهنگی وتهاجم فرهنگ های دیگر که از ویژگی جوامع باز است، به شکل منحصر به فردی در امان به ماند و اینرسی سیستم در مقابل تغییرات بالا رود و مثلا مواردی نظیر روحیه کار، احترام به جمع، تواضع وغیره که ویژگی های فرهنگ بومی ژاپن است همچنان به عنوان ارزش های پذیرفته شده در میان اقشار جوان و جدید جامعه نیز بکار گرفته شوند. به تعبیر دیگر، مهم ترین پارادوکس در ساختار اجتماعی فرهنگی جامعه ژاپن به عنوان یک کشور آسیایی صنعتی آن است که در عین دستیازی به مرزهای یک جامعه باز کاملا مدرن، به سنت های شرقی و فرهنگی خود وفادار مانده است.

برخی ریشه این امر را به نوعی در بالا بودن میانگین سنی جامعه می دانند که خواه ناخواه در مواجهه با پدیده‌ها و الگوهای جدید رفتاری و فرهنگی مقاومت بیشتری از خود نشان می‌دهد.
به هرحال موضوع مواجهه تکنولوژی و فرهنگ که از دشواری های جوامع مدرن و نیز در حال توسعه است و معمولا در این منازعه، مغلوب فرهنگ و ارزش های بومی است ،در ژاپن به شکل یک همزیستی مسالمت آمیز و رابطه دو طرفه خود را نشان داده است و شاید بتوان گفت که این تکنولوژی است که با توجه به ماهیت نوشوندگی مداوم و برای کسب بازار سریع تر، قالب های فرهنگ بومی را می پذیرد و کمتر تداخل و تقابلی با ارزش های پذیرفته شده جامعه ایجاد می‌کند. البته بومی بودن و نه وارداتی بودن تکنولوژی هم از عوامل بسیار مؤثر در این زمینه است؛ یعنی سیر تکنولوژی و فرآیند صنعتی شدن جامعه براساس نیازهای جامعه و همسو با مقتضیات فرهنگی و نه به طور کلی جلوتر از آن حرکت می‌کند و همین امر سبب می‌شود که ارتباط بین تکنولوژی و باورها و نیازها ی اجتماعی یک رابطه یک طرفه، گسسته و ویرانگر نباشد، بلکه بطور مداوم این تأثیر و تأثر از طریق بازخوردی منظم تنظیم گردد.
به هر حال ژاپن به عنوان مدلی از تقابل فرهنگ سنتی و مدرن یا به سخنی فرهنگ بومی و جهانی می‌تواند مورد توجه قرار گیرد.این که می‌توان یک فرهنگ غیرمولد (آنطور که بعضی فرهنگ ژاپن و آسیای شرقی را چنین می دانند) و غیرمهاجم را در تقابل با فرهنگ های دیگر حفظ کردو زنده نگاهداشت.

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:21 |
Balatarin

من عاشق مادرم هستم:

 

سهراب سپهری میگفت ایران مادرهای خوبی دارد. این را تا وقتی آنجا هستی خوب لمس نمی‌کنی باید بیرون بیائی تا آن را بفهمی. آنجا خانواده محور همه چیز است و این جا بالعکس فردیت و تنهائی است که حکمرانی می‌کند. آنجا یک سایبان آرامشی هست که در فرار از زخمها و فشارهای محیط خشن بیرون به آن پناه میبری و شانه‌های مطمئنی که هنگام هراس و خطر بر استواری آنها تکیه میکنی و همخونی که در لحظه‌های دلتنگی در همدردی با تو غصه میخورد و اشک می افشاند. یک کانون دلگرمی که به فرد جهت میدهد. یک حلقه ای که در آن تمرین محبت میکنی و در سهای اولیه همزیستی با دیگران را تجربه میکنی. مادرهائی که فداکاری سرمشق و الفبای زندگی آنهاست و نبض زندگی برایشان در شادی و خنده‌های فرزند می تپد. مادرهائی که مادر بودن بخش اصلی وجود و هویتشان است. مادرهای انتظارهای طولانی، مادرهای اشکهای بیدریغ، مادرهای تحمل درد و سختی، مادرهای قناعت و پارسائی، مادرهای بزرگی و مناعت طبع، مادرهای پیر شدن بپای جوانی فرزند، مادرهای غصه خوردن برای شادمانی فرزند... و پدرهای مَرد، پدرهائی که برای فرزند و رسائی قامت فرزند زندگی میکنند. و خم میشوند تا فرزند خم نشود. می شکنند تا فرزند نشکند. و میمیرند تا فرزند نمیرد. و داغترین داغهای زندگیشان که کمر را دوتا می‌کند همانا داغ فرزند است...کسی آنجا پدر را دشنام نمی‌دهد. روزنامه‌های آنجا نمی نویسند که پسری بر علیه مادر در دادگاه طرح دعوی کرده است. وقتی در فلان وبلاگ فارسی می‌خوانی که جوانی بدون خجالت و با افتخار می‌گوید من عاشق مادرم هستم این برای تو به عنوان یک ایرانی بسیار غرورانگیز است.

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:19 |
Balatarin

فراوانی حیوانات کوچک دست آموز:

 

انگار به نمایشگاه حیوانات یا باغ وحش آمده ای. یک پارک وسیع و درندشت مملو از آدمهائی که در این روز آفتابی برای هواخوری و قدم زنان زمستان بیرون آمده‌اند. اما تعداد حیوانات همراهشان بنظر از تعداد آدمها بیشتر است.

خیلی مبهوت مانده بودیم و انگشت تحیر بر دهان می گزیدیم از این همزیستی مسالمت آمیز بین این انبوه جانوران دوپا و چهارپا.

گفتیم زهی مهر و محبت انسانی که دامنه اش از زندگی بشری فراتر رفته و حریم حیوانات و وحوش را هم درنوردیده است. خرسند شدیم. یک خانم مسن گربه ای را لباس نیم تنه پوشانده مثل نوه عزیزی در آغوش گرفته بود و با اتیکت وآداب کامل در دهانش چیزی میگذاشت. حسرت خوردیم. جوانی چندین قلاده سگ بزرگ را به تسمه کشانده، می دواند و ادای گلادیاتورهای روم باستان را در می‌آورد. محظوظ شدیم. یک مادمازل با پرنسیب را دیدیم که دستمال سفید به دست پشت سر سگی بزرگ راه میرفت. سگ خیلی آرام و ریلکس بود و در کمال خونسردی هر از چندی قامت را راست کرده چیزهائی تولید می‌کرد و بیرون میداد و زن فی الفور آنها را از روی زمین می قاپید. شک کردیم که تخم طلاست. به حال سگ غبطه خوردیم. آنطرف یک ازدحام جمعیتی دیدیم. دختر جوانی شو داشت. چند سگ روباه شکل را تربیت کرده بسته نگاهداشته بود. چند دیسک پلاستیکی را به فاصله دوری پرتاب می‌کرد.

سگها با چنان سرعتی میرفتند که دیسک ها را قبل از فرود آمدن به زمین بگیرند، و میگرفتند. معنی سگ دو را فهمیدیم. روی نیمکتی نشستیم که عرقی خشک کنیم و تفرج خاطری بنمائیم. کنارمان زن و شوهر جوانی نشسته بودند و حمام آفتاب میگرفتند. خودمان را معرفی کردیم. از خجالت ژاپنی بیرون آمدند و خودشان را معرفی کردند: "تاکادا هستم. این همسرم آکیکو است. و این هم دخترمان کِلی". و کِلی یک سگ پوزه کفتاری عجیب الشکل که روی نیمکت میان آن دو چمباتمه زده سرش را به نشانه خوشوقتی برایمان تکان میداد.

اشتباه نکنید این جا کشور شرقی ژاپن است از قاره آسیا. چندی پیش در یک کلوب ژاپنی بودم و قرار شد به عنوان Free Speaking هر کس تلخترین حادثه زندگیش را بگوید. آقایان معمولا از شغلشان میگفتند و خانمها هم چیزهای از نظر ما پیش پا افتاده. و جالب بود که دو نفر از خانمها تلخترین روز زندگیشان را روزی میدانستند که گربه یا سگشان مرده بود و هنگام یادآوری آن اشک در چشمانشان حلقه میزد. و وقتی من از بمباران و موشکباران و صحنه‌های جنگ برایشان گفتم بسیار شوکه شده بودند و شاید قدری هم خجالت کشیدند.

این جا قدری طول میکشد تا تنهائی آدمها را درک کنی و راز این همه روی آوردن به پت و حیوانات خانگی را دریابی. باید به قالب این جامعه درآئی و جنس تنهائی آدمهای آن را لمس کنی تا دریابی که چرا تعداد سگ و گربه این جا چند برابر تعداد کودکان است. و چرا اصولا فرد ترجیح میدهد به جای یک رابطه انسانی دو طرفه به یک رابطه یک طرفه با حیوان روی آورد.

 

در مصاحبه ای از احسان نراقی خواندم که در توجیه این قضیه در جوامع غرب گفته بود: "آریستوکرات ها بر خلاف بورژواها روابط انسانی را حفظ کرده‌اند. یک آریستوکرات با کلفت و نوکرش مثل اعضای خانواده رفتار می‌کند. اگر کلفت سر میز غذا ننشیند بالای سر خانم مثل یک خواهر کوچکتر با او حرف میزند. ولی بورژواها خیلی خشک هستند. آشپز در خانه آنان مثل کارگر کارخانه است. اصلا کار کردن با آنان مشکل است. بچه‌هایشان با هم بازی نمیکنند. روابط انسانی ندارند و همه چیز بر اساس مقررات است. و در نتیجه خلا این تنهائی با حیوانات پر می‌شود." اما به نظر من در جامعه ژاپن ریشه این تنهائی به صنعتی بودن و "کارمحور" بودن جامعه باز میگردد. یعنی اصولا فرد به عنوان مهره ای از سیستم فردیتش بسیار کمرنگ می‌شود واز طرف دیگر هویت خانوادگی فرد هم در مقابل هویت شغلی او بسیار ضعیف است. فرد محیط و زمینه ای نمی یابد که در آن عواطف خود را پرورش دهد و از چنبره خودمحوری برون رود. نمی آموزد که برای عواطف خود هزینه و ریسک کند و حوصله دردسر و عدم تطابق با دیگران را ندارد. می‌خواهد موجودی بیابد که رفتار و عواطفش قابل پیش بینی و فرمول پذیر باشد و هر وقت هم خواست بتواند بآسانی از شرش خلاص شود. می‌خواهد چیزی بیابد که کنترلش در اختیار خودش باشد. و از این روست که به حیوان رو می‌آورد.

البته ناگفته نماند که دراین جا میبایست بین آنها که از سر علاقه و تفنن به پت روی می‌آورند با آنها که منظورشان فرار از تنهائی است، فرق گذاشت.

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:18 |
Balatarin

همه چیزمان به همه چیزمان می‌خورد!

 

یک چیزی که گاهی در ایران فکر من را به خود جلب می‌کرد این بود که چطور بعضی افراد همه جنبه‌های زندگی یا شخصیتشان به هم میخورد و باصطلاح یک هارمونی در آن وجود دارد که به دل آدم می نشیند. قضیه هم از این جا آب میخورد که میدیدم وقتی یک نفر به چشمم خیلی زیبا می آمد همه چیزش و همه کارش برایم زیبا جلوه می‌کرد. آن وقت ها بیشتر این را به حساب همان نوع نگاه میگذاشتم اما بعد این قضیه در مورد شخصیت افراد و آدمها هم پیش می آمد. ژاپن که آمدم این قضیه به شکل دیگری و در مورد اجزای یک سیستم برایم مطرح شد به این صورت که وقتی یک سیستم روی مسیر پیشرفت می افتد ناخودآگاه یک هارمونی طبیعی بین اجزای آن برقرار می‌شود. دوسه روز پیش برای تعمیر ماشین یکی ازدوستان به تعمیرگاهی رفته بودیم. صاحب تعمیرگاه یک آدم بسیار معمولی بود که واقعا هیچ نشانه خاصی از هوش یا نبوغ یا سلیقه در او نمی شد یافت. اما نکته جالب این بود که همین فرد تعمیرگاهش بسیار اصولی و تمیز و با سلیقه طراحی شده بود. محل تعمیر ماشین که معمولا باید روغنی و کثیف باشد مانند کف تالار براق و تمیز بود. کسانی که کار تعمیر را انجام میدادند کاملا به وظایفشان آشنا و حرفه ای بودند و بنابراین بسیار سریع عمل می‌کردند. ابزارها و سیستمهای اتوماتیک به‌اندازه کافی وجود داشت. در مدت زمان تعمیر هم از ما در اتاق خاصی (Front Office) پذیرائی شد که کاملا تمیز و شیک طراحی شده بود. و این یک نمونه تیپیکال و حتی سطح پائین از چنین تعمیرگاههائی در ژاپن است.(چون تعمیرگاه خیلی کوچکی بود و ما به خاطر ارزان بودنش به آنجا رفته بودیم)
چیزی که ذهن من را مشغول می‌کرد این بود که چطور یک فرد کاملا معمولی قادر است چنین سیستم کاملا اصولی را پیاده سازی کند؟ چه کسی این الگوها را به او دیکته می‌کند؟ و چطور یک سیستم اقتصادی کاملا آزاد این طور به تعادل میرسد که همه چیزش با هم می‌خواند؟ (باز یاد ناصرالدینشاه افتادم که می‌گفت همه چیزمان به همه چیزمان میخورد! راپرت یومیه هم که نمی نویسیم باز به یاد آن مرحوم هستیم. زهی حب و ارادت!) خلاصه انگار جامعه که ثروتمند می‌شود همه چیز خودبخود درست می‌شود!

و جالب بود که با در نظر گرفتن پول قطعه و زمانی که دو نفر تعمیرکار صرف کردند به جرات می شد گفت تنها یک سود 5 تا 10 درصدی برایشان میماند. این است معنای کار و تجارت مبتنی بر رقابت.

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:15 |
Balatarin

جایگاه زن در ژاپن:

 

ژاپن از نظر تاریخی جامعه ای کاملا مردسالار بوده است. این امر را می توان از قرائن و شواهد تاریخی فراوان از جمله شیوه گفتار کاملا متواضعانه و فروتنانه زن در مقابل مرد و نیز القاب و اصطلاحات به کار گرفته شده که امروزه هم کم و بیش رایج هستند، دریافت. محدود کردن زن به حریم منزل و پرورش فرزندان و اطاعت و تابعیت مطلق از مرد، عدم اجازه برای حضور در اجتماع و عدم اختیار در تعیین سرنوشت خود که همه نشانه های مشترکی از جوامع مردسالار است در جامعه گذشته ژاپن نیز به چشم می خورد. اما با شروع صنعتی شدن جامعه زن بتدریج وارد عرصه اجتماع شده است یعنی اولین نشانه تغییر در وضعیت زن ژاپنی با اجتماعی شدن او آغاز می شود. این اجتماعی شدن بیش از آنکه ناشی از نهضت های فکری اجتماعی تساوی طلبانه و فمینیستی- از آن نوع که در تاریخ غرب وجود دارد ـ باشد، معلول صنعتی شدن جامعه و نیاز به خروج زن از منزل و حضور او در عرصه تولید و خدمات به عنوان یک نیروی کار بوده است.

در جامعه امروز ژاپن، زن به عنوان نیمه دوم جامعه و نیمی از نیروی کار به طور فعال و جدی در جامعه حضور دارد و اگر چه زمینه های تاریخی و بافت سنتی هنوز اجازه حضور زن در رده های تصمیم گیری و پست های مدیریتی بالای جامعه را نمی دهد اما به نظر می رسد در زمانی نه چندان دور این ساختار سنتی در مقابل این روند رو به جلو دستخوش تغییر شود.

ژاپن از جوامعی است که در آن حضور زن در اجتماع یک حضور سازنده و مفید هم برای زن و هم برای اجتماع بوده است و بدون دامن زدن به ناهنجاری های اجتماعی نظیر ایجاد گسست در خانواده یا تربیت فرزندان، از یک سو باعث رشد و ارتقاء زن و قادر کردن او به کسب حقوق اجتماعی خویش بدون پرداخت هزینه زیاد و از سوی دیگر باعث پیشبرد جامعه از نظر برخورداری از یک نیروی فعال و مؤثر در عرصه تولید، خدمات و آموزش گردیده است. اینکه اجتماعی شدن زن در ژاپن بدون ایجاد ناهنجاریهای معمول و بیشتر در جهت مثبت صورت می گیرد ریشه در عواملی دارد که از جمله می توان به همان روحیه جمعی، مطیع بودن زن ژاپنی (که سبقه درمردسالاری جامعه و نگاه از بالا به زن دارد)، روحیه خجالت و عدم گستاخی در سطح جامعه، عدم خشونت، امنیت اجتماعی، سنتی بودن و به نوعی بسته بودن جامعه در پذیرش الگوهای منفی فرهنگ های دیگر اشاره کرد.

چنانکه خواهیم گفت وجود یک نوع دولایگی در سطح روابط و برخوردهای اجتماعی که از آن به Polite بودن ژاپنی ها تعبیر می شود باعث می گردد که افراد به طور معمول حفظ حریم و شئون رفتاری را در سطح اجتماع بکنندواپن بطور طبیعی خصوصا برای زن یک حریم امنیت و احترام را ایجاد می کند.

به طور کلی می توان گفت که در بستر صنعتی شدن و مدرنیزاسیون جامعه اگر چه زن وارد عرصه اجتماع شده و از نظر فرصت های یکسان شغلی تقریبا با مرد برابری دارد و از نظر قدرت اقتصادی به استقلال رسیده است؛ اما اگر از دید تساوی انگارانه غربی بنگریم زن ژاپنی تا کسب کامل حقوق اجتماعی خود و گسستن از قید و بندها و باورهای سنتی در مسائلی نظیر ازدواج وغیره هنوز فاصله زیادی دارد. زن ژاپنی تاکنون یا تحت تأثیر آموزه های یک جامعه مردسالار بوده است و یا تحت تأثیر الگوهای قالبی جامعه صنعتی که متناسب با نیازهای خود مدل های مشخصی را با دستورالعملهای مشخص برای زن دیکته می کند، لذا استقلال شخصیت و آزادی عمل فردی لازم در زن ژاپنی کمتر به چشم می خورد.

آن قدرتی که در زن به عنوان یک موجود اساطیری و پرجاذبه با قدرت دلربایی و تسخیر مرد در زنان دیگر جوامع دیده می شود در زن ژاپنی کمتر به چشم می خورد و این البته از قدرت زن ژاپنی تا حدودی کاسته است. اگر زن شرقی را به عنوان کسی که هنوز از نقش اساطیری خود فاصله نگرفته و از جاذبه های درونی و زنانه خود در غلبه بر دشواریها و محدودیت های محیط مردسالار استفاده می کند، و در مقابل زن مدرن را به عنوان فردی که از محدودیت ها و قید و بندهای سنتی و اجتماعی کاملا خود را رهاکرده و بر آزادی و قدرت اجتماعی خود تکیه دارد؛ به عنوان دو قطب از زن امروز در نظر بگیریم، می توان گفت که زن ژاپنی در میانه این دو قطب قرار می گیرد. یعنی زن ژاپنی اگر چه در فرآیند اجتماعی شدن وارد اجتماع شده و مقتضیات زندگی در یک جامعه صنعتی مدرن را پذیرفته است، اما از نظر پایبندی به بسیاری سنت ها و از جمله خانواده و الزامات آن هنوز یک زن شرقی است که در پشت سر مرد قرار دارد. البته باید گفت که امروزه در طبقه جوان و میانه زن ژاپنی الگوبرداری شدید از مدلهای غرب و توجه و دنباله روی از الگوهاو مدهای روزغربی پدیده ای است که به طور روزافزون زن ژاپنی را از قطب سنتی دور و به قطب مدرن از نوع غربی نزدیک می کند. آنطور که خود ژاپنی ها می گویند زن ژاپنی مکمل مرد ژاپنی است یعنی بدون زن ژاپنی مرد ژاپنی در اداره بسیاری از جنبه های زندگی ناتوان است. اما آیا در آینده نیز زن ژاپنی چنین نقشی را خواهد داشت؟

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:13 |
Balatarin

پائولو کوئیلو:

 

هر چقدر یک آدم ژاپنی برای کار در سیستم مفید و کارآمد است و می‌توان سیستمهای بسیار موفق با این آدمهای خوب، فانکشن پذیر، منظم، وظیفه شناس و سربراه بنا کرد اما به همان نسبت در معاشرت و رفاقت فردی با ژاپنیها مشکل داری. پائولوکوئیلو نویسنده برزیلی در کتاب اعترافاتش جمله ای دارد که برای من که همچون او از جامعه ای پر تضاد و تناقض و پارادوکسیکال برخاسته ام، جالب است. می‌گوید: "من شهر ریودژانیرو را برای زندگی انتخاب کرده ام به خاطر این که بی نظم ترین شهر دنیاست." و به تبع آن بیشترین فردیت و استقلال شخصیت در آدمها وجود دارد و این چیزی است که او برای کشف سوژه داستانهایش به دنبال آن است. گمان می‌کنم اگر او در ژاپن می زیست خیلی زود با شغل نویسندگی وداع می‌کرد ویک بیزنس من یا salary man می شد!

 

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:11 |
Balatarin

فردیت در ژاپن:

 

بحث فردیت در جامعه مدرن و این که چقدر فردیت پیش نیاز و لازمه مدرنیسم است موضوع جالبی است که دوستان وبلاگ نویس خصوصا آقای قاسمی اخیرا به آن پرداخته‌اند. من تا حدی با آرای دوستان موافقم اما پارادوکسی که در جامعه ژاپن به عنوان یک جامعه صنعتی مدرن وجود دارد این است که از این فردیت کمتر نشانی می‌بینید. اگر میل به ابراز وجود و پافشاری بر استقلال شخصیت را دو نمود از بروز هویت فردی بدانیم آنگاه در مواجهه با جامعه ژاپن و شهروندان ژاپنی به غلبه هویت جمعی بر هویت فردی رأی خواهیم داد . آن چه که به طور کل در سطح جامعه و در محیط های کاری ژاپن دیده می‌شود نوعی میل به یکسان بودن با جمع (Uniformism) و عدم تمایل به ابراز خود و برتری طلبی، پایین بودن روحیه ماجراجویی و خلاف عادت

 محیط، نوعی محافظه کاری، تسیلم اراده جمع بودن و خواسته جمع را بر خواسته خود ترجیح دادن است، که به خوبی فرهنگ وتربیت ژاپن را منعکس می‌کند. در ژاپن بستر تربیتی و آموزشی افراد در مدرسه، خانواده و محیط های کار به گونه ای است که هویت جمعی بر فردی مرجّح است و به گونه ای غیرمستقیم و ظریف شاخصه‌های فردی شخصیت فرد کمرنگ و یا در چارچوب نیازهای سیستم شکل داده می‌شود. نمونه آن در دوره‌های آموزشی شروع به استخدام افراد دیده می‌شود برای مثال انجام کارهای کوچک و پیش پا افتاده به صورت جمعی (مثلا گفتن Irasshaimase (خوش آمدید) به طور دسته جمعی در هتل ها یا مغازه‌ها) و نوعی تلاش در جهت یکسان سازی و شکستن مقاومت فردی افراد (قابل تشبیه به محیط های نظامی). این کار البته تا حدی از اعتماد به نفس فرد می کاهد و از دید خارجی ها شاید نوعی تحقیر شخصیت فرد قلمداد شود و تحمل ناپذیر است.

به تعبیر دیگر می‌توان گفت مؤلفه‌های یک جامعه صنعتی و سرمایه داری که در آن کارگر یا کارمند موفق به کسی اطلاق می‌شود که بیشترین انطباق را با خواسته‌ها و اهداف سیستم بدون پافشاری بر مشخصه‌های فردی و خواسته‌های شخصی داشته باشد (و به تعبیری مثل یک مهره عمل کند) در این جا به خوبی دیده می‌شود. با این تمایز که در این جا شمول این امر از محیط کار فراتر رفته و در کل جامعه خود را نشان می‌دهد.

از سوی دیگر، میدان عمل و اختیار فردی افراد حتی الامکان محدود و منحصر به چارچوبهای قانونی می‌شود، یا به عبارتی سیستم به طرز دقیقی برای همه موقعیت ها تعیین وظیفه و دستورالعمل صادر کرده است، به گونه ای که قدرت مانور فردی افراد به حداقل برسد. بنابراین بسیاری از مواردی که برای خارجی ها یک نوع کمک و رفتار اخلاقی فردی تلقی می‌شود و تشکر و امتنان آنان را موجب می گردد، در واقع تنها انجام یک وظیفه قانونی است.

از پاراداکس های دیگری که در جامعه صنعتی ژاپن وجود دارد و این ایده Uniformism را تقویت می‌کند، اختلاف اندک در سطح درآمد اکثریت اقشار جامعه است، به گونه ای که تفاوت های فاحش در زندگی طبقات بالا و پایین که معمول جوامع سرمایه داری است و نیز نمادهای تمول و رفاه فردی نظیر خانه‌های بزرگ و مجلل، هواپیمای اختصاصی، بادی گارد و … کمتر به چشم می‌خورد.

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:9 |
Balatarin

فردیت در ژاپن:

 

بحث فردیت در جامعه مدرن و این که چقدر فردیت پیش نیاز و لازمه مدرنیسم است موضوع جالبی است که دوستان وبلاگ نویس خصوصا آقای قاسمی اخیرا به آن پرداخته‌اند. من تا حدی با آرای دوستان موافقم اما پارادوکسی که در جامعه ژاپن به عنوان یک جامعه صنعتی مدرن وجود دارد این است که از این فردیت کمتر نشانی می‌بینید. اگر میل به ابراز وجود و پافشاری بر استقلال شخصیت را دو نمود از بروز هویت فردی بدانیم آنگاه در مواجهه با جامعه ژاپن و شهروندان ژاپنی به غلبه هویت جمعی بر هویت فردی رأی خواهیم داد . آن چه که به طور کل در سطح جامعه و در محیط های کاری ژاپن دیده می‌شود نوعی میل به یکسان بودن با جمع (Uniformism) و عدم تمایل به ابراز خود و برتری طلبی، پایین بودن روحیه ماجراجویی و خلاف عادت

 محیط، نوعی محافظه کاری، تسیلم اراده جمع بودن و خواسته جمع را بر خواسته خود ترجیح دادن است، که به خوبی فرهنگ وتربیت ژاپن را منعکس می‌کند. در ژاپن بستر تربیتی و آموزشی افراد در مدرسه، خانواده و محیط های کار به گونه ای است که هویت جمعی بر فردی مرجّح است و به گونه ای غیرمستقیم و ظریف شاخصه‌های فردی شخصیت فرد کمرنگ و یا در چارچوب نیازهای سیستم شکل داده می‌شود. نمونه آن در دوره‌های آموزشی شروع به استخدام افراد دیده می‌شود برای مثال انجام کارهای کوچک و پیش پا افتاده به صورت جمعی (مثلا گفتن Irasshaimase (خوش آمدید) به طور دسته جمعی در هتل ها یا مغازه‌ها) و نوعی تلاش در جهت یکسان سازی و شکستن مقاومت فردی افراد (قابل تشبیه به محیط های نظامی). این کار البته تا حدی از اعتماد به نفس فرد می کاهد و از دید خارجی ها شاید نوعی تحقیر شخصیت فرد قلمداد شود و تحمل ناپذیر است.

به تعبیر دیگر می‌توان گفت مؤلفه‌های یک جامعه صنعتی و سرمایه داری که در آن کارگر یا کارمند موفق به کسی اطلاق می‌شود که بیشترین انطباق را با خواسته‌ها و اهداف سیستم بدون پافشاری بر مشخصه‌های فردی و خواسته‌های شخصی داشته باشد (و به تعبیری مثل یک مهره عمل کند) در این جا به خوبی دیده می‌شود. با این تمایز که در این جا شمول این امر از محیط کار فراتر رفته و در کل جامعه خود را نشان می‌دهد.

از سوی دیگر، میدان عمل و اختیار فردی افراد حتی الامکان محدود و منحصر به چارچوبهای قانونی می‌شود، یا به عبارتی سیستم به طرز دقیقی برای همه موقعیت ها تعیین وظیفه و دستورالعمل صادر کرده است، به گونه ای که قدرت مانور فردی افراد به حداقل برسد. بنابراین بسیاری از مواردی که برای خارجی ها یک نوع کمک و رفتار اخلاقی فردی تلقی می‌شود و تشکر و امتنان آنان را موجب می گردد، در واقع تنها انجام یک وظیفه قانونی است.

از پاراداکس های دیگری که در جامعه صنعتی ژاپن وجود دارد و این ایده Uniformism را تقویت می‌کند، اختلاف اندک در سطح درآمد اکثریت اقشار جامعه است، به گونه ای که تفاوت های فاحش در زندگی طبقات بالا و پایین که معمول جوامع سرمایه داری است و نیز نمادهای تمول و رفاه فردی نظیر خانه‌های بزرگ و مجلل، هواپیمای اختصاصی، بادی گارد و … کمتر به چشم می‌خورد.

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:9 |
Balatarin

فردیت در ژاپن:

 

بحث فردیت در جامعه مدرن و این که چقدر فردیت پیش نیاز و لازمه مدرنیسم است موضوع جالبی است که دوستان وبلاگ نویس خصوصا آقای قاسمی اخیرا به آن پرداخته‌اند. من تا حدی با آرای دوستان موافقم اما پارادوکسی که در جامعه ژاپن به عنوان یک جامعه صنعتی مدرن وجود دارد این است که از این فردیت کمتر نشانی می‌بینید. اگر میل به ابراز وجود و پافشاری بر استقلال شخصیت را دو نمود از بروز هویت فردی بدانیم آنگاه در مواجهه با جامعه ژاپن و شهروندان ژاپنی به غلبه هویت جمعی بر هویت فردی رأی خواهیم داد . آن چه که به طور کل در سطح جامعه و در محیط های کاری ژاپن دیده می‌شود نوعی میل به یکسان بودن با جمع (Uniformism) و عدم تمایل به ابراز خود و برتری طلبی، پایین بودن روحیه ماجراجویی و خلاف عادت

 محیط، نوعی محافظه کاری، تسیلم اراده جمع بودن و خواسته جمع را بر خواسته خود ترجیح دادن است، که به خوبی فرهنگ وتربیت ژاپن را منعکس می‌کند. در ژاپن بستر تربیتی و آموزشی افراد در مدرسه، خانواده و محیط های کار به گونه ای است که هویت جمعی بر فردی مرجّح است و به گونه ای غیرمستقیم و ظریف شاخصه‌های فردی شخصیت فرد کمرنگ و یا در چارچوب نیازهای سیستم شکل داده می‌شود. نمونه آن در دوره‌های آموزشی شروع به استخدام افراد دیده می‌شود برای مثال انجام کارهای کوچک و پیش پا افتاده به صورت جمعی (مثلا گفتن Irasshaimase (خوش آمدید) به طور دسته جمعی در هتل ها یا مغازه‌ها) و نوعی تلاش در جهت یکسان سازی و شکستن مقاومت فردی افراد (قابل تشبیه به محیط های نظامی). این کار البته تا حدی از اعتماد به نفس فرد می کاهد و از دید خارجی ها شاید نوعی تحقیر شخصیت فرد قلمداد شود و تحمل ناپذیر است.

به تعبیر دیگر می‌توان گفت مؤلفه‌های یک جامعه صنعتی و سرمایه داری که در آن کارگر یا کارمند موفق به کسی اطلاق می‌شود که بیشترین انطباق را با خواسته‌ها و اهداف سیستم بدون پافشاری بر مشخصه‌های فردی و خواسته‌های شخصی داشته باشد (و به تعبیری مثل یک مهره عمل کند) در این جا به خوبی دیده می‌شود. با این تمایز که در این جا شمول این امر از محیط کار فراتر رفته و در کل جامعه خود را نشان می‌دهد.

از سوی دیگر، میدان عمل و اختیار فردی افراد حتی الامکان محدود و منحصر به چارچوبهای قانونی می‌شود، یا به عبارتی سیستم به طرز دقیقی برای همه موقعیت ها تعیین وظیفه و دستورالعمل صادر کرده است، به گونه ای که قدرت مانور فردی افراد به حداقل برسد. بنابراین بسیاری از مواردی که برای خارجی ها یک نوع کمک و رفتار اخلاقی فردی تلقی می‌شود و تشکر و امتنان آنان را موجب می گردد، در واقع تنها انجام یک وظیفه قانونی است.

از پاراداکس های دیگری که در جامعه صنعتی ژاپن وجود دارد و این ایده Uniformism را تقویت می‌کند، اختلاف اندک در سطح درآمد اکثریت اقشار جامعه است، به گونه ای که تفاوت های فاحش در زندگی طبقات بالا و پایین که معمول جوامع سرمایه داری است و نیز نمادهای تمول و رفاه فردی نظیر خانه‌های بزرگ و مجلل، هواپیمای اختصاصی، بادی گارد و … کمتر به چشم می‌خورد.

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:8 |
Balatarin

فردیت در ژاپن:

 

بحث فردیت در جامعه مدرن و این که چقدر فردیت پیش نیاز و لازمه مدرنیسم است موضوع جالبی است که دوستان وبلاگ نویس خصوصا آقای قاسمی اخیرا به آن پرداخته‌اند. من تا حدی با آرای دوستان موافقم اما پارادوکسی که در جامعه ژاپن به عنوان یک جامعه صنعتی مدرن وجود دارد این است که از این فردیت کمتر نشانی می‌بینید. اگر میل به ابراز وجود و پافشاری بر استقلال شخصیت را دو نمود از بروز هویت فردی بدانیم آنگاه در مواجهه با جامعه ژاپن و شهروندان ژاپنی به غلبه هویت جمعی بر هویت فردی رأی خواهیم داد . آن چه که به طور کل در سطح جامعه و در محیط های کاری ژاپن دیده می‌شود نوعی میل به یکسان بودن با جمع (Uniformism) و عدم تمایل به ابراز خود و برتری طلبی، پایین بودن روحیه ماجراجویی و خلاف عادت

 محیط، نوعی محافظه کاری، تسیلم اراده جمع بودن و خواسته جمع را بر خواسته خود ترجیح دادن است، که به خوبی فرهنگ وتربیت ژاپن را منعکس می‌کند. در ژاپن بستر تربیتی و آموزشی افراد در مدرسه، خانواده و محیط های کار به گونه ای است که هویت جمعی بر فردی مرجّح است و به گونه ای غیرمستقیم و ظریف شاخصه‌های فردی شخصیت فرد کمرنگ و یا در چارچوب نیازهای سیستم شکل داده می‌شود. نمونه آن در دوره‌های آموزشی شروع به استخدام افراد دیده می‌شود برای مثال انجام کارهای کوچک و پیش پا افتاده به صورت جمعی (مثلا گفتن Irasshaimase (خوش آمدید) به طور دسته جمعی در هتل ها یا مغازه‌ها) و نوعی تلاش در جهت یکسان سازی و شکستن مقاومت فردی افراد (قابل تشبیه به محیط های نظامی). این کار البته تا حدی از اعتماد به نفس فرد می کاهد و از دید خارجی ها شاید نوعی تحقیر شخصیت فرد قلمداد شود و تحمل ناپذیر است.

به تعبیر دیگر می‌توان گفت مؤلفه‌های یک جامعه صنعتی و سرمایه داری که در آن کارگر یا کارمند موفق به کسی اطلاق می‌شود که بیشترین انطباق را با خواسته‌ها و اهداف سیستم بدون پافشاری بر مشخصه‌های فردی و خواسته‌های شخصی داشته باشد (و به تعبیری مثل یک مهره عمل کند) در این جا به خوبی دیده می‌شود. با این تمایز که در این جا شمول این امر از محیط کار فراتر رفته و در کل جامعه خود را نشان می‌دهد.

از سوی دیگر، میدان عمل و اختیار فردی افراد حتی الامکان محدود و منحصر به چارچوبهای قانونی می‌شود، یا به عبارتی سیستم به طرز دقیقی برای همه موقعیت ها تعیین وظیفه و دستورالعمل صادر کرده است، به گونه ای که قدرت مانور فردی افراد به حداقل برسد. بنابراین بسیاری از مواردی که برای خارجی ها یک نوع کمک و رفتار اخلاقی فردی تلقی می‌شود و تشکر و امتنان آنان را موجب می گردد، در واقع تنها انجام یک وظیفه قانونی است.

از پاراداکس های دیگری که در جامعه صنعتی ژاپن وجود دارد و این ایده Uniformism را تقویت می‌کند، اختلاف اندک در سطح درآمد اکثریت اقشار جامعه است، به گونه ای که تفاوت های فاحش در زندگی طبقات بالا و پایین که معمول جوامع سرمایه داری است و نیز نمادهای تمول و رفاه فردی نظیر خانه‌های بزرگ و مجلل، هواپیمای اختصاصی، بادی گارد و … کمتر به چشم می‌خورد.

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می کنیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:8 |
Balatarin

فردیت در ژاپن:

 

بحث فردیت در جامعه مدرن و این که چقدر فردیت پیش نیاز و لازمه مدرنیسم است موضوع جالبی است که دوستان وبلاگ نویس خصوصا آقای قاسمی اخیرا به آن پرداخته‌اند. من تا حدی با آرای دوستان موافقم اما پارادوکسی که در جامعه ژاپن به عنوان یک جامعه صنعتی مدرن وجود دارد این است که از این فردیت کمتر نشانی می‌بینید. اگر میل به ابراز وجود و پافشاری بر استقلال شخصیت را دو نمود از بروز هویت فردی بدانیم آنگاه در مواجهه با جامعه ژاپن و شهروندان ژاپنی به غلبه هویت جمعی بر هویت فردی رأی خواهیم داد . آن چه که به طور کل در سطح جامعه و در محیط های کاری ژاپن دیده می‌شود نوعی میل به یکسان بودن با جمع (Uniformism) و عدم تمایل به ابراز خود و برتری طلبی، پایین بودن روحیه ماجراجویی و خلاف عادت

 محیط، نوعی محافظه کاری، تسیلم اراده جمع بودن و خواسته جمع را بر خواسته خود ترجیح دادن است، که به خوبی فرهنگ وتربیت ژاپن را منعکس می‌کند. در ژاپن بستر تربیتی و آموزشی افراد در مدرسه، خانواده و محیط های کار به گونه ای است که هویت جمعی بر فردی مرجّح است و به گونه ای غیرمستقیم و ظریف شاخصه‌های فردی شخصیت فرد کمرنگ و یا در چارچوب نیازهای سیستم شکل داده می‌شود. نمونه آن در دوره‌های آموزشی شروع به استخدام افراد دیده می‌شود برای مثال انجام کارهای کوچک و پیش پا افتاده به صورت جمعی (مثلا گفتن Irasshaimase (خوش آمدید) به طور دسته جمعی در هتل ها یا مغازه‌ها) و نوعی تلاش در جهت یکسان سازی و شکستن مقاومت فردی افراد (قابل تشبیه به محیط های نظامی). این کار البته تا حدی از اعتماد به نفس فرد می کاهد و از دید خارجی ها شاید نوعی تحقیر شخصیت فرد قلمداد شود و تحمل ناپذیر است.

به تعبیر دیگر می‌توان گفت مؤلفه‌های یک جامعه صنعتی و سرمایه داری که در آن کارگر یا کارمند موفق به کسی اطلاق می‌شود که بیشترین انطباق را با خواسته‌ها و اهداف سیستم بدون پافشاری بر مشخصه‌های فردی و خواسته‌های شخصی داشته باشد (و به تعبیری مثل یک مهره عمل کند) در این جا به خوبی دیده می‌شود. با این تمایز که در این جا شمول این امر از محیط کار فراتر رفته و در کل جامعه خود را نشان می‌دهد.

از سوی دیگر، میدان عمل و اختیار فردی افراد حتی الامکان محدود و منحصر به چارچوبهای قانونی می‌شود، یا به عبارتی سیستم به طرز دقیقی برای همه موقعیت ها تعیین وظیفه و دستورالعمل صادر کرده است، به گونه ای که قدرت مانور فردی افراد به حداقل برسد. بنابراین بسیاری از مواردی که برای خارجی ها یک نوع کمک و رفتار اخلاقی فردی تلقی می‌شود و تشکر و امتنان آنان را موجب می گردد، در واقع تنها انجام یک وظیفه قانونی است.

از پاراداکس های دیگری که در جامعه صنعتی ژاپن وجود دارد و این ایده Uniformism را تقویت می‌کند، اختلاف اندک در سطح درآمد اکثریت اقشار جامعه است، به گونه ای که تفاوت های فاحش در زندگی طبقات بالا و پایین که معمول جوامع سرمایه داری است و نیز نمادهای تمول و رفاه فردی نظیر خانه‌های بزرگ و مجلل، هواپیمای اختصاصی، بادی گارد و … کمتر به چشم می‌خورد.

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه با ذکر منبع استفاده می

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:8 |
Balatarin

فردیت در ژاپن:

 

بحث فردیت در جامعه مدرن و این که چقدر فردیت پیش نیاز و لازمه مدرنیسم است موضوع جالبی است که دوستان وبلاگ نویس خصوصا آقای قاسمی اخیرا به آن پرداخته‌اند. من تا حدی با آرای دوستان موافقم اما پارادوکسی که در جامعه ژاپن به عنوان یک جامعه صنعتی مدرن وجود دارد این است که از این فردیت کمتر نشانی می‌بینید. اگر میل به ابراز وجود و پافشاری بر استقلال شخصیت را دو نمود از بروز هویت فردی بدانیم آنگاه در مواجهه با جامعه ژاپن و شهروندان ژاپنی به غلبه هویت جمعی بر هویت فردی رأی خواهیم داد . آن چه که به طور کل در سطح جامعه و در محیط های کاری ژاپن دیده می‌شود نوعی میل به یکسان بودن با جمع (Uniformism) و عدم تمایل به ابراز خود و برتری طلبی، پایین بودن روحیه ماجراجویی و خلاف عادت

 محیط، نوعی محافظه کاری، تسیلم اراده جمع بودن و خواسته جمع را بر خواسته خود ترجیح دادن است، که به خوبی فرهنگ وتربیت ژاپن را منعکس می‌کند. در ژاپن بستر تربیتی و آموزشی افراد در مدرسه، خانواده و محیط های کار به گونه ای است که هویت جمعی بر فردی مرجّح است و به گونه ای غیرمستقیم و ظریف شاخصه‌های فردی شخصیت فرد کمرنگ و یا در چارچوب نیازهای سیستم شکل داده می‌شود. نمونه آن در دوره‌های آموزشی شروع به استخدام افراد دیده می‌شود برای مثال انجام کارهای کوچک و پیش پا افتاده به صورت جمعی (مثلا گفتن Irasshaimase (خوش آمدید) به طور دسته جمعی در هتل ها یا مغازه‌ها) و نوعی تلاش در جهت یکسان سازی و شکستن مقاومت فردی افراد (قابل تشبیه به محیط های نظامی). این کار البته تا حدی از اعتماد به نفس فرد می کاهد و از دید خارجی ها شاید نوعی تحقیر شخصیت فرد قلمداد شود و تحمل ناپذیر است.

به تعبیر دیگر می‌توان گفت مؤلفه‌های یک جامعه صنعتی و سرمایه داری که در آن کارگر یا کارمند موفق به کسی اطلاق می‌شود که بیشترین انطباق را با خواسته‌ها و اهداف سیستم بدون پافشاری بر مشخصه‌های فردی و خواسته‌های شخصی داشته باشد (و به تعبیری مثل یک مهره عمل کند) در این جا به خوبی دیده می‌شود. با این تمایز که در این جا شمول این امر از محیط کار فراتر رفته و در کل جامعه خود را نشان می‌دهد.

از سوی دیگر، میدان عمل و اختیار فردی افراد حتی الامکان محدود و منحصر به چارچوبهای قانونی می‌شود، یا به عبارتی سیستم به طرز دقیقی برای همه موقعیت ها تعیین وظیفه و دستورالعمل صادر کرده است، به گونه ای که قدرت مانور فردی افراد به حداقل برسد. بنابراین بسیاری از مواردی که برای خارجی ها یک نوع کمک و رفتار اخلاقی فردی تلقی می‌شود و تشکر و امتنان آنان را موجب می گردد، در واقع تنها انجام یک وظیفه قانونی است.

از پاراداکس های دیگری که در جامعه صنعتی ژاپن وجود دارد و این ایده Uniformism را تقویت می‌کند، اختلاف اندک در سطح درآمد اکثریت اقشار جامعه است، به گونه ای که تفاوت های فاحش در زندگی طبقات بالا و پایین که معمول جوامع سرمایه داری است و نیز نمادهای تمول و رفاه فردی نظیر خانه‌های بزرگ و مجلل، هواپیمای اختصاصی، بادی گارد و … کمتر به چشم می‌خورد.

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از خاطرات شما نیز برای تکمیل شدن این مجموعه بهر

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:8 |
Balatarin

فردیت در ژاپن:

 

بحث فردیت در جامعه مدرن و این که چقدر فردیت پیش نیاز و لازمه مدرنیسم است موضوع جالبی است که دوستان وبلاگ نویس خصوصا آقای قاسمی اخیرا به آن پرداخته‌اند. من تا حدی با آرای دوستان موافقم اما پارادوکسی که در جامعه ژاپن به عنوان یک جامعه صنعتی مدرن وجود دارد این است که از این فردیت کمتر نشانی می‌بینید. اگر میل به ابراز وجود و پافشاری بر استقلال شخصیت را دو نمود از بروز هویت فردی بدانیم آنگاه در مواجهه با جامعه ژاپن و شهروندان ژاپنی به غلبه هویت جمعی بر هویت فردی رأی خواهیم داد . آن چه که به طور کل در سطح جامعه و در محیط های کاری ژاپن دیده می‌شود نوعی میل به یکسان بودن با جمع (Uniformism) و عدم تمایل به ابراز خود و برتری طلبی، پایین بودن روحیه ماجراجویی و خلاف عادت

 محیط، نوعی محافظه کاری، تسیلم اراده جمع بودن و خواسته جمع را بر خواسته خود ترجیح دادن است، که به خوبی فرهنگ وتربیت ژاپن را منعکس می‌کند. در ژاپن بستر تربیتی و آموزشی افراد در مدرسه، خانواده و محیط های کار به گونه ای است که هویت جمعی بر فردی مرجّح است و به گونه ای غیرمستقیم و ظریف شاخصه‌های فردی شخصیت فرد کمرنگ و یا در چارچوب نیازهای سیستم شکل داده می‌شود. نمونه آن در دوره‌های آموزشی شروع به استخدام افراد دیده می‌شود برای مثال انجام کارهای کوچک و پیش پا افتاده به صورت جمعی (مثلا گفتن Irasshaimase (خوش آمدید) به طور دسته جمعی در هتل ها یا مغازه‌ها) و نوعی تلاش در جهت یکسان سازی و شکستن مقاومت فردی افراد (قابل تشبیه به محیط های نظامی). این کار البته تا حدی از اعتماد به نفس فرد می کاهد و از دید خارجی ها شاید نوعی تحقیر شخصیت فرد قلمداد شود و تحمل ناپذیر است.

به تعبیر دیگر می‌توان گفت مؤلفه‌های یک جامعه صنعتی و سرمایه داری که در آن کارگر یا کارمند موفق به کسی اطلاق می‌شود که بیشترین انطباق را با خواسته‌ها و اهداف سیستم بدون پافشاری بر مشخصه‌های فردی و خواسته‌های شخصی داشته باشد (و به تعبیری مثل یک مهره عمل کند) در این جا به خوبی دیده می‌شود. با این تمایز که در این جا شمول این امر از محیط کار فراتر رفته و در کل جامعه خود را نشان می‌دهد.

از سوی دیگر، میدان عمل و اختیار فردی افراد حتی الامکان محدود و منحصر به چارچوبهای قانونی می‌شود، یا به عبارتی سیستم به طرز دقیقی برای همه موقعیت ها تعیین وظیفه و دستورالعمل صادر کرده است، به گونه ای که قدرت مانور فردی افراد به حداقل برسد. بنابراین بسیاری از مواردی که برای خارجی ها یک نوع کمک و رفتار اخلاقی فردی تلقی می‌شود و تشکر و امتنان آنان را موجب می گردد، در واقع تنها انجام یک وظیفه قانونی است.

از پاراداکس های دیگری که در جامعه صنعتی ژاپن وجود دارد و این ایده Uniformism را تقویت می‌کند، اختلاف اندک در سطح درآمد اکثریت اقشار جامعه است، به گونه ای که تفاوت های فاحش در زندگی طبقات بالا و پایین که معمول جوامع سرمایه داری است و نیز نمادهای تمول و رفاه فردی نظیر خانه‌های بزرگ و مجلل، هواپیمای اختصاصی، بادی گارد و … کمتر به چشم می‌خورد.

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

از

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:8 |
Balatarin

فردیت در ژاپن:

 

بحث فردیت در جامعه مدرن و این که چقدر فردیت پیش نیاز و لازمه مدرنیسم است موضوع جالبی است که دوستان وبلاگ نویس خصوصا آقای قاسمی اخیرا به آن پرداخته‌اند. من تا حدی با آرای دوستان موافقم اما پارادوکسی که در جامعه ژاپن به عنوان یک جامعه صنعتی مدرن وجود دارد این است که از این فردیت کمتر نشانی می‌بینید. اگر میل به ابراز وجود و پافشاری بر استقلال شخصیت را دو نمود از بروز هویت فردی بدانیم آنگاه در مواجهه با جامعه ژاپن و شهروندان ژاپنی به غلبه هویت جمعی بر هویت فردی رأی خواهیم داد . آن چه که به طور کل در سطح جامعه و در محیط های کاری ژاپن دیده می‌شود نوعی میل به یکسان بودن با جمع (Uniformism) و عدم تمایل به ابراز خود و برتری طلبی، پایین بودن روحیه ماجراجویی و خلاف عادت

 محیط، نوعی محافظه کاری، تسیلم اراده جمع بودن و خواسته جمع را بر خواسته خود ترجیح دادن است، که به خوبی فرهنگ وتربیت ژاپن را منعکس می‌کند. در ژاپن بستر تربیتی و آموزشی افراد در مدرسه، خانواده و محیط های کار به گونه ای است که هویت جمعی بر فردی مرجّح است و به گونه ای غیرمستقیم و ظریف شاخصه‌های فردی شخصیت فرد کمرنگ و یا در چارچوب نیازهای سیستم شکل داده می‌شود. نمونه آن در دوره‌های آموزشی شروع به استخدام افراد دیده می‌شود برای مثال انجام کارهای کوچک و پیش پا افتاده به صورت جمعی (مثلا گفتن Irasshaimase (خوش آمدید) به طور دسته جمعی در هتل ها یا مغازه‌ها) و نوعی تلاش در جهت یکسان سازی و شکستن مقاومت فردی افراد (قابل تشبیه به محیط های نظامی). این کار البته تا حدی از اعتماد به نفس فرد می کاهد و از دید خارجی ها شاید نوعی تحقیر شخصیت فرد قلمداد شود و تحمل ناپذیر است.

به تعبیر دیگر می‌توان گفت مؤلفه‌های یک جامعه صنعتی و سرمایه داری که در آن کارگر یا کارمند موفق به کسی اطلاق می‌شود که بیشترین انطباق را با خواسته‌ها و اهداف سیستم بدون پافشاری بر مشخصه‌های فردی و خواسته‌های شخصی داشته باشد (و به تعبیری مثل یک مهره عمل کند) در این جا به خوبی دیده می‌شود. با این تمایز که در این جا شمول این امر از محیط کار فراتر رفته و در کل جامعه خود را نشان می‌دهد.

از سوی دیگر، میدان عمل و اختیار فردی افراد حتی الامکان محدود و منحصر به چارچوبهای قانونی می‌شود، یا به عبارتی سیستم به طرز دقیقی برای همه موقعیت ها تعیین وظیفه و دستورالعمل صادر کرده است، به گونه ای که قدرت مانور فردی افراد به حداقل برسد. بنابراین بسیاری از مواردی که برای خارجی ها یک نوع کمک و رفتار اخلاقی فردی تلقی می‌شود و تشکر و امتنان آنان را موجب می گردد، در واقع تنها انجام یک وظیفه قانونی است.

از پاراداکس های دیگری که در جامعه صنعتی ژاپن وجود دارد و این ایده Uniformism را تقویت می‌کند، اختلاف اندک در سطح درآمد اکثریت اقشار جامعه است، به گونه ای که تفاوت های فاحش در زندگی طبقات بالا و پایین که معمول جوامع سرمایه داری است و نیز نمادهای تمول و رفاه فردی نظیر خانه‌های بزرگ و مجلل، هواپیمای اختصاصی، بادی گارد و … کمتر به چشم می‌خورد.

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:8 |
Balatarin

فردیت در ژاپن:

 

بحث فردیت در جامعه مدرن و این که چقدر فردیت پیش نیاز و لازمه مدرنیسم است موضوع جالبی است که دوستان وبلاگ نویس خصوصا آقای قاسمی اخیرا به آن پرداخته‌اند. من تا حدی با آرای دوستان موافقم اما پارادوکسی که در جامعه ژاپن به عنوان یک جامعه صنعتی مدرن وجود دارد این است که از این فردیت کمتر نشانی می‌بینید. اگر میل به ابراز وجود و پافشاری بر استقلال شخصیت را دو نمود از بروز هویت فردی بدانیم آنگاه در مواجهه با جامعه ژاپن و شهروندان ژاپنی به غلبه هویت جمعی بر هویت فردی رأی خواهیم داد . آن چه که به طور کل در سطح جامعه و در محیط های کاری ژاپن دیده می‌شود نوعی میل به یکسان بودن با جمع (Uniformism) و عدم تمایل به ابراز خود و برتری طلبی، پایین بودن روحیه ماجراجویی و خلاف عادت

 محیط، نوعی محافظه کاری، تسیلم اراده جمع بودن و خواسته جمع را بر خواسته خود ترجیح دادن است، که به خوبی فرهنگ وتربیت ژاپن را منعکس می‌کند. در ژاپن بستر تربیتی و آموزشی افراد در مدرسه، خانواده و محیط های کار به گونه ای است که هویت جمعی بر فردی مرجّح است و به گونه ای غیرمستقیم و ظریف شاخصه‌های فردی شخصیت فرد کمرنگ و یا در چارچوب نیازهای سیستم شکل داده می‌شود. نمونه آن در دوره‌های آموزشی شروع به استخدام افراد دیده می‌شود برای مثال انجام کارهای کوچک و پیش پا افتاده به صورت جمعی (مثلا گفتن Irasshaimase (خوش آمدید) به طور دسته جمعی در هتل ها یا مغازه‌ها) و نوعی تلاش در جهت یکسان سازی و شکستن مقاومت فردی افراد (قابل تشبیه به محیط های نظامی). این کار البته تا حدی از اعتماد به نفس فرد می کاهد و از دید خارجی ها شاید نوعی تحقیر شخصیت فرد قلمداد شود و تحمل ناپذیر است.

به تعبیر دیگر می‌توان گفت مؤلفه‌های یک جامعه صنعتی و سرمایه داری که در آن کارگر یا کارمند موفق به کسی اطلاق می‌شود که بیشترین انطباق را با خواسته‌ها و اهداف سیستم بدون پافشاری بر مشخصه‌های فردی و خواسته‌های شخصی داشته باشد (و به تعبیری مثل یک مهره عمل کند) در این جا به خوبی دیده می‌شود. با این تمایز که در این جا شمول این امر از محیط کار فراتر رفته و در کل جامعه خود را نشان می‌دهد.

از سوی دیگر، میدان عمل و اختیار فردی افراد حتی الامکان محدود و منحصر به چارچوبهای قانونی می‌شود، یا به عبارتی سیستم به طرز دقیقی برای همه موقعیت ها تعیین وظیفه و دستورالعمل صادر کرده است، به گونه ای که قدرت مانور فردی افراد به حداقل برسد. بنابراین بسیاری از مواردی که برای خارجی ها یک نوع کمک و رفتار اخلاقی فردی تلقی می‌شود و تشکر و امتنان آنان را موجب می گردد، در واقع تنها انجام یک وظیفه قانونی است.

از پاراداکس های دیگری که در جامعه صنعتی ژاپن وجود دارد و این ایده Uniformism را تقویت می‌کند، اختلاف اندک در سطح درآمد اکثریت اقشار جامعه است، به گونه ای که تفاوت های فاحش در زندگی طبقات بالا و پایین که معمول جوامع سرمایه داری است و نیز نمادهای تمول و رفاه فردی نظیر خانه‌های بزرگ و مجلل، هواپیمای اختصاصی، بادی گارد و … کمتر به چشم می‌خورد.

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری یا خاطره ای دارید؟

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:7 |
Balatarin

فردیت در ژاپن:

 

بحث فردیت در جامعه مدرن و این که چقدر فردیت پیش نیاز و لازمه مدرنیسم است موضوع جالبی است که دوستان وبلاگ نویس خصوصا آقای قاسمی اخیرا به آن پرداخته‌اند. من تا حدی با آرای دوستان موافقم اما پارادوکسی که در جامعه ژاپن به عنوان یک جامعه صنعتی مدرن وجود دارد این است که از این فردیت کمتر نشانی می‌بینید. اگر میل به ابراز وجود و پافشاری بر استقلال شخصیت را دو نمود از بروز هویت فردی بدانیم آنگاه در مواجهه با جامعه ژاپن و شهروندان ژاپنی به غلبه هویت جمعی بر هویت فردی رأی خواهیم داد . آن چه که به طور کل در سطح جامعه و در محیط های کاری ژاپن دیده می‌شود نوعی میل به یکسان بودن با جمع (Uniformism) و عدم تمایل به ابراز خود و برتری طلبی، پایین بودن روحیه ماجراجویی و خلاف عادت

 محیط، نوعی محافظه کاری، تسیلم اراده جمع بودن و خواسته جمع را بر خواسته خود ترجیح دادن است، که به خوبی فرهنگ وتربیت ژاپن را منعکس می‌کند. در ژاپن بستر تربیتی و آموزشی افراد در مدرسه، خانواده و محیط های کار به گونه ای است که هویت جمعی بر فردی مرجّح است و به گونه ای غیرمستقیم و ظریف شاخصه‌های فردی شخصیت فرد کمرنگ و یا در چارچوب نیازهای سیستم شکل داده می‌شود. نمونه آن در دوره‌های آموزشی شروع به استخدام افراد دیده می‌شود برای مثال انجام کارهای کوچک و پیش پا افتاده به صورت جمعی (مثلا گفتن Irasshaimase (خوش آمدید) به طور دسته جمعی در هتل ها یا مغازه‌ها) و نوعی تلاش در جهت یکسان سازی و شکستن مقاومت فردی افراد (قابل تشبیه به محیط های نظامی). این کار البته تا حدی از اعتماد به نفس فرد می کاهد و از دید خارجی ها شاید نوعی تحقیر شخصیت فرد قلمداد شود و تحمل ناپذیر است.

به تعبیر دیگر می‌توان گفت مؤلفه‌های یک جامعه صنعتی و سرمایه داری که در آن کارگر یا کارمند موفق به کسی اطلاق می‌شود که بیشترین انطباق را با خواسته‌ها و اهداف سیستم بدون پافشاری بر مشخصه‌های فردی و خواسته‌های شخصی داشته باشد (و به تعبیری مثل یک مهره عمل کند) در این جا به خوبی دیده می‌شود. با این تمایز که در این جا شمول این امر از محیط کار فراتر رفته و در کل جامعه خود را نشان می‌دهد.

از سوی دیگر، میدان عمل و اختیار فردی افراد حتی الامکان محدود و منحصر به چارچوبهای قانونی می‌شود، یا به عبارتی سیستم به طرز دقیقی برای همه موقعیت ها تعیین وظیفه و دستورالعمل صادر کرده است، به گونه ای که قدرت مانور فردی افراد به حداقل برسد. بنابراین بسیاری از مواردی که برای خارجی ها یک نوع کمک و رفتار اخلاقی فردی تلقی می‌شود و تشکر و امتنان آنان را موجب می گردد، در واقع تنها انجام یک وظیفه قانونی است.

از پاراداکس های دیگری که در جامعه صنعتی ژاپن وجود دارد و این ایده Uniformism را تقویت می‌کند، اختلاف اندک در سطح درآمد اکثریت اقشار جامعه است، به گونه ای که تفاوت های فاحش در زندگی طبقات بالا و پایین که معمول جوامع سرمایه داری است و نیز نمادهای تمول و رفاه فردی نظیر خانه‌های بزرگ و مجلل، هواپیمای اختصاصی، بادی گارد و … کمتر به چشم می‌خورد.

 

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:7 |
Balatarin

ادارات ژاپنی:

 

دوستی خواسته است که در مورد ادارات و سیستمهای کاری ژاپن بنویسم (شاید خودشان کارمند هستند یا این که از ادارات ایران دل خونی دارند!).

این طور شروع می‌کنم که در ژاپن معمولا هنگام مراجعه به ادارات (بجز بیمارستانها) وقت اضافه می‌آورید یعنی کارتان زودتر از زمانی که پیش بینی کرده بودید انجام می‌شود! و این برای ما خارجیها که کنجکاو هستیم از زیر و بم گردش کار سر در بیاوریم و سر و گوشی آب بدهیم دمغ کننده است. اولین نکته جالب توجه در سیستمهای ژاپنی نحوه اطلاع رسانی است. شاید به دلیل این که میانگین سنی جامعه بالاست و یا ژاپنیها از نظر ذهنی آدمهای ساده ای هستند، همیشه فرض می‌شود که مراجعه کننده هیچ اطلاعی در مورد هیچ چیز ندارد و بنابراین باید به ساده ترین و قابل فهم ترین شکل به او اطلاعات داد و به قول معروف شیرفهمش کرد و این خصوصا برای خارجیها که معمولا خط ژاپنی و کان.جی نمی‌دانند، خیلی مفید است.(من به کشورهای انگلیسی زبان هم سفر داشته ام اما به نظرم علائم رانندگی و پیداکردن آدرس ها و خیابانها در ژاپن برای یک خارجی آسانتر است)

شاید بتوان گفت راههای مختلف مراجعه ارباب رجوع را بارها و بارها به اشکال مختلف تست کرده‌اند و بهترین، سریعترین و کم اصطکاک ترین راه را برگزیده‌اند.

در ژاپن استفاده از تکنولوژی در کنار زندگی روزمره به بهترین و مفیدترین شکل در همه جا صورت میگیرد. برای مثال در اغلب ادارات وقتی وارد میشوید یک دستگاه کوچک وجود دارد که شماره سریال صادر می‌کند و شما با گرفتن یک شماره منتظر میمانید تا شماره تان خوانده شود. کارمند مربوطه به شما خوشامد می‌گوید و وظیفه دارد تا زمانی که کارتان را انجام نداده سراغ کار دیگری نرود.نکته جالب در ادارات و کارمندان ژاپنی (که البته ویژگی اکثر ژاپنیهاست)این که تا وقتی از چیزی اطلاع ندارند جواب نمی‌دهند و میبایست از مقام بالاتر سوال کنند اما وقتی جواب می‌دهند معمولا جوابشان قابل اطمینان و درست است.

یک کارمند موظف است که کار مشتری را به انتها برساند و اگر به هر دلیل کار به انتها نرسد میبایست آخرین وضعیت پرونده را به فرد مسئول یا واحد مربوط گزارش کند. همین نکته کوچک باعث می‌شود که شما همواره یک هماهنگی و لینک بسیار خوب بین واحدهای مختلف میبینید. اگر فرضا بدلیلی مجبور شوید فردا مراجعه کنید و کارمند قبلی نباشد کارمند دیگر آن چنان به کارتان توجیه است که گوئی خودش دیروز کارتان را انجام داده است و جالبتر از این لینکی است که بین واحدهای مختلف وجود دارد. هیچ دوباره کاری یا هیچ نقص اطلاعاتی نمی‌بینید و این برای من که در سیستمهای ایران کار کرده ام و دیده ام که بیشترین نقطه لنگی پروژه‌های ما نقاط joint  یا جاهائی است که باید دو تیم یا دو فرد کارشان با هم منطبق شود، خیلی جالب است.

 

----------------------

آیا شما هم درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

ها.شی.مو.تو

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:5 |
Balatarin

کار همه زندگی است:

 

باید گفت در جامعه ژاپن کار محور و به سخنی همه زندگی فرد است. با کار هویت فرد مشخص می‌شود و کسی که بیکار است گویی هویت ندارد. برای یک ژاپنی معاشرت، ارتباطات، علائق، دوست، تفریح و نوع نگرش به محیط زندگی و … همه در قالب کار شکل می‌گیرد و فرد همیشه ارزش خود را در ارتباط با کار و میزان نقشی که در سیستم دارد برآورد می‌کند. اگر در برخی جوامع (نظیر ایران)، خانواده بیشترین نقش را در شکل گیری شخصیت فرد و سپس به عنوان مهم ترین پایگاه برای سمت و سو دادن به زندگی او دارد (Family Oriented)، در جامعه ژاپن این کار و شغل فرد است که چنین نقشی را در زندگی او ایفا می‌کند (Job Oriented). عموما افراد پس از اتمام تحصیلات متوسطه (وحتی در دوران دبیرستان) برای گذراندن زندگی و وابسته نبودن به کمک والدین به صورت نیمه وقت یا تمام وقت کار می‌کنند. از سوی دیگر طبقات مختلف سنی اعم از زن و مرد و پیر و جوان همه به کار مشغولند و کمتر کسی را می‌توان یافت که توان کار داشته باشد اما کار نکند و از کمک دیگران ارتزاق کند. این فرهنگ کار به عنوان یک ارزش کاملا پذیرفته شده در جامعه نهادینه شده است. هیچ کاری اعم از خدماتی، اداری یا صنعتی به اصطلاح عار نیست و چندان تفاوتی با هم ندارد.

این روحیه رایج کار و البته در کنار آن وفور و در دسترس بودن فرصت های شغلی دلخواه به شکل بسیار مؤثری در کاستن از ناهنجاریها و بزه‌های اجتماعی و ایجاد یک جامعه پویا و محرک و نیز دادن شخصیت سالم و سازنده به افراد و ایجاد نوعی اعتماد به نفس و قدرت درونی مؤثر بوده است. چیزی که تلاش وبرنامه ریزی مجدّانه ای برای تداوم و تقویت آن چه در سیستم آموزش و پرورش و چه در آموزش های محیط کار صورت می‌گیرد.

اما نکته مهم تر و شگفت آفرین ویژگی های فرهنگ کاری ژاپن است که به برخی از آنها به اجمال اشاره خواهیم کرد.

 

----------------------------

آیا درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:2 |
Balatarin

مشکلات رییس خود بودن:

 

از عوارض مهاجرت چه موقت چه دائم معمولا یک احساس حاشیه نشینی است که به مهاجر در محیط جدید دست میدهد. فرد مهاجر معمولا چیزهای زیادی از محیط میگیرد و معمولا هم بسیار بیشتر از شهروندان معمولی آن کشور می‌فهمد اما بطور طبیعی از نقش اجتماعی با توان تاثیرگذاری بالائی برخوردار نیست و این خصوصا برای کسانی که در وطن خود دارای موقعیت اجتماعی خوب و موثری بوده‌اند آزاردهنده است. این که همیشه یک تماشاگر بیرونی حوادث باشی و احساس کنی که داخل بازی نیستی یا مهمتر از آن در چرخاندن بازی نقشی نداری آزاردهنده است. این احساس حاشیه نشینی را من به صورتهای مختلف در افراد مقیم خارج دیده ام. خیلی ها سعی میکنند با آن کنار بیایند اما در خیلی ها به گونه نوعی نارضایتی غیرمستقیم از محیط جلوه می‌کند. در ژاپن البته به خاطر جمعی بودن سیستم معمولا تاثیرگذاری فردی حتی برای خود ژاپنیها هم اندک است و کارها بطور جمعی پیش میرود اما برای خارجیها که معمولا دوست دارند نتیجه کار فردی خود را ببینند و به قولی رئیس خود باشند منطبق شدن با این سیستم کار دشواری است.

 

------------------

آیا درباره مطلب بالا تجربه یا نظری دارید؟

 

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 84/05/22 و ساعت 23:0 |
Balatarin