تبليغاتX
Mamali & Hashimoto

 

در ژاپن همانند ایران رسم است که بعد از ازدواج هدیه ای از طرف دوستان به زوجه داده می شود ( مثل همون پاتختی یا چشم روشنی خودمون!)  معمولا این هدیه، مبلغی پول است که آن را درون پاکت زیبایی که مخصوص اینگونه مراسم است قرار داده و به زوجه تقدیم می کنند.

 

خاطره ای دارم که هر وقت یادش می افتم هم خنده ام می گیره و هم بدنم از زور شرم و خجالت خیس عرق می شه!

 

چند روز بعد از مراسم ازدواج من و عیال، یکی از دوستان ما هدیه ای ارسال کرد به آدرس محل کارم. وقتی بسته را باز کردم دیدم که یکی از همان پاکت های زیباست. آنرا باز کردم و دیدم که دو عدد اسکناس ده هزار ینی توش هست!

 

خدا بده برکت! کلی ذوق کردم! ناگهان فکری شیطانی به ذهنم خطور کرد! اینکه اصلا پاکت دیدی، ندیدی!  و به عیال هم هیچ چیزی نگم!

ولی بعد یادم افتاد در ژاپن رسم است که بعد از دریافت این هدیه باید حداقل یک کارت تشکر برای آن طرف ارسال کرد! با توجه به اینکه آن دوست هم همسرش ژاپنی بود، حتما خود عیال باید نامه ای تشکر آمیز با دست خط خودش می نوشت و نهایتا من هم زیر آن چند کلمه انگلیسی سیاه میکردم!!

 

خلاصه دیدم این راه نمی شه! بعد با خودم گفتم خوب، لااقل یکی از ده هزار ینی ها رو برمی دارم و فقط یکی اش رو می ذارم توی پاکت. بعد هم پاکت رو مثل روز اولش می بندم و عیال هم هیچ چیز متوجه نمی شه!! بعد هم با اون ده هزار ین می رم برای عیال گل و هدیه می خرم و به نوعی خودی بهش نشون می دم و پیشش خود شیرینی می کنم!!!

 

القصه! همین کار رو کردم....

یکی از ده هزار ینی ها رو کش رفتم!! در مسیر برگشت هم یه دسته گل و یک هدیه براش گرفتم و پنج هزار ین هم باقی موند که گفتم این هم دیگه سهم خودم! خدا بده برکت!!

 

رسیدم خونه با دسته گل و هدیه. خلاصه عیال کلی ذوق کرد و تشکر و آریگاتووووووو!

 

بعد پاکت رو بهش دادم و گفتم که این امروز از طرف فلانی رسیده. اون هم پاکت رو باز کرد... رفتم جلو و گفتم ببینم توش چیه؟! ( خودم رو زده بودم کوچه علی چپ) اون هم گفت یه اسکناس ده هزار ینی هست! گفتم اوووه چه خوب...

 

چند دقیقه بعد دیدم که عیال با چهره ای ناراحت از من پرسید: تو پاکت رو قبلا باز کرده بودی!؟!؟

آقا منو می گی... تشتکم پرید بالا!!...  خیلی جدی و حق به جانبه گفتم نه! چطور مگه؟ یعنی چی؟؟؟

 

گفت آخه اینجا روی پاکت نوشته که توش بیست هزار ین بوده!!!!!!

 

وااااااااااااااااااااای ! دنیا روی سرم چرخید!  دیدم که بله! به کانجی و حروف روی پاکت نوشته شده بیست هزار ین و از آنجا که من بی سواد، کانجی بلد نبودم، فکر کردم که این آرم و مارک پاکته یا اینکه مثلا روی پاکت نوشته مبارک باشه!!

 

تا چند ثانیه میخکوب شده بودم! نمی دونستم جوابش رو چی بدم! زبونم بند اومده بود! اصلا کلمات ژاپنی هم یادم رفته بود! واقعا نمی دونستم بهش چی بگم!

خلاصه به ذهنم رسید که بگم:  شاید اون دوستمون موقع گذاشتن بیست هزار ین، اشتباه کرده و به جای دو تا یکی گذاشته!!!

 

اون هم یه پوز خندی زد و گفت : A! So Desu Neee   (به زبان ژاپنی یعنی: درسته! همینطوره)

 

این So Desu Ne ،  از صد تا فحش ناموسی هم برام گرون تر تموم شد!!!!

 

بنده خدا با اینکه قضیه رو فهمید ولی اصلا به روی من نیاورد و پیگیر هم نشد.

ولی عوضش چنان درسی شد برای من که تا حالا توی این دو سال زندگی مشترک، هیچ وقت بهش دروغ نگم و بهش کلک نزنم!

 

مملی

 

 

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 85/11/19 و ساعت 16:12 |
Balatarin

 

بهش زنگ خورد... گوشی تلفن را برداشت...

 

دوستی قدیمی با صدایی لرزان از پشت تلفن گفت: "مادرم توی بیمارستانه... خرج عملش حدود 4 میلیون میشه... به هر در که زدم نتونستم جور کنم... تو رو به خدا کمکم کن... در اسرع وقت بهت برمی گردونم..."

 

او خود در گیر مصیبت های زندگی اش است...  وامانده... با دست و جیب خالی...

 

با خود می گوید: خدایا جواب این دوست را چگونه بدهم؟ پانصد هزار ین کم پولی نیست! از کجا برایش تهیه کنم! ته و توی حساب بانکی اش را چک می کند... هفتاد و پنج هزار ین! کل دار و ندارش!!

 

تصمیم می گیرد که هرجور شده از کسی این پول را قرض کند و برای دوستش بفرستد... اما در این ولایت غربت از چه کسی؟

ساعت ها فکر می کند... با چند هموطن ایرانی موضوع را در میان می گذارد و درخواست کمک می کند. ولی ظاهرا هر کدام از آنها مشکلات خودشان را دارند و محتاج نان شب اند! و کاری از دستشان برنمی آید. حتی به چند تن، که هرگز حاضر به رو انداختن به آنها نبود... ولی هیچ نتیجه ای نگرفت...

 

غمگین و دلشکسته در راه برگشت یک دوست ژاپنی را می بیند. دوست ژاپنی از او می پرسد که چرا ناراحتی؟ او هم ماجرا را می گوید...

 

فردای آن روز پانصد هزار ین به ایران حواله می گردد...

بر قبله او نماز می گزارد...

 

مملی

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 85/11/09 و ساعت 17:37 |
Balatarin

تابستان ۱۳۸۵، آقاي «موري موتو» در لندن، به من گفت كه برنامه‌اي از طرف جمعي از اساتيد خاورشناس دانشگاه‌هاي توکيو و کيوتو که پروژه‌اي براي بحث و بررسي درباره تاريخ شيعه طراحي کرده بودند، ترتيب داده شده و از من براي حضور در يک کار کارگاهي دعوت کرد. نام اين پروژه چنين بود: Studies of Shi`ite Societies and Their Networks.

بنابر اين پيشنهاد، قرار بود بنده و آقاي «نيومن» در دو جلسه چهار ساعت و نيمه در موضوعاتي که مربوط به تشيع است، مقاله ارايه کنيم. مخاطبان، شماري از دانشجويان دوره ارشد و دکتري، اما علاقه‌مند به مباحث شيعه‌شناسي بودند که بازار آن بسيار داغ شده و طرفداران بسياري دارد. طبعا شماري از اساتيد زبان فارسي هم در اين جلسه شرکت داشتند و سر جمع چنين توافق شد که ‌اين دو جلسه بين تاريخ 15 تا 27 آذر ماه 85، يکي در دانشگاه «توکيو» و ديگري در «کيوتو» باشد.

خلاصه آن که ژاپن، مجمع‌الجزايري است با 6800 جزيره که تنها 340 عدد آن، مساحتي بيش از يک کيلومترمربع دارد و عمدتا چهار جزيره آن مهم است که عبارتند از «هوکايدو، هونشو، شيکوکو، و کيوشو». مساحت کل اين کشور، 378000 کيلومترمربع است (ايران 1628000 کيلومترمربع است) كه اين مساحت در يک خط منحني به طول 3500 کيلومتر جاي گرفته و جمعيت آن هم بنا بر آخرين آمار 4/126 ميليون نفر است.
من تقريبا دو ماه پيش از تاريخ حرکت، بليت خود را براي روز ششم دسامبر گرفتم و قرار بر آن بود تا ساعت 8 بعد از ظهر روز 15 آذر پرواز کنم. هواپيماي ما که حجاج را به عربستان برده بود، با تأخير برگشت و ما ساعت ده شب حرکت کرديم. پرواز تا پکن شش ساعت و نيم بود. در آنجا يک ساعتي توقف کرد و سپس، هواپيماي ما به سمت توکيو حرکت کرد که ‌اين هم دو ساعت و چهل دقيقه طول کشيد. مشتريان بيشتر ايراني و چيني بودند که در پکن پياده و دوباره عده‌اي براي توکيو سوار شدند.

با دو ساعت و نيم تأخير، حوالي ساعت سه و نيم بعد از ظهر به فرودگاه رسيدم. موري موتو و نيومن، منتظر بودند. ما با قطار به هتل محل اقامت آمديم. محله‌اي که هتل ما در آنجاست «
Hongo» نام دارد و اسم هتل هم «Forest Hongo» و دانشگاه توکيو هم در همين خيابان است. به همين مناسبت، تعدادي کتابفروشي هم در اين خيابان هست. هتل ما ساختمان کوچکي است با چهار طبقه که من در طبقه چهارم اتاق 402 و نيومن در طبقه دوم اتاق 202 بود.

در راه قدري از برنامه‌ها صحبت شد. من نيومن را از سال‌ها پيش مي‌شناسم. يک بار هم من به دانشگاه «ادينبورگ» که ايشان در آنجا تدريس مي‌کند، رفتم و هدف شرکت در کنفرانس ‌بين‌المللي صفويه شناسي بود. دو سال و نيم پيش هم در اصفهان ايشان براي شرکت در کنفرانس صفويه آمد. اکنون فرصت ديگري پيش آمده بود تا ايشان را ملاقات کنم. نيومن اصلا آمريکايي است که در دانشگاه ادينبورگ استخدام است.
موري موتو را هم از زماني که دانشجوي ميهمان در دانشگاه تهران بود و تقريبا هفتگي يا بيشتر به قم مي‌آمد، شناختم. گمان مي‌کنم سال 1375 بود. پس از آن هم بارها به ‌ايران سفر کرده است. آخرين بار در تابستان گذشته بود، البته ‌ايشان را در لندن ديدم و سپس به‌ ايران و قم آمد که قرار اين برنامه را گذاشتيم.

برنامه‌هاي روزهاي آتي ما بر پايه برنامه‌ريزي موري موتو مشخص است. تقريبا وي بيش از بيست سي ايميل از آغاز تا كنون فرستاده که همه براي تنظيم همين برنامه بوده است. من هم در اين دو سه ماه، تقريبا همه وقتم براي نوشتن همين دو مقاله بوده است.
با تاکسي، فاصله‌ ايستگاه تا هتل را آمديم. اينجا در مقايسه با اروپا، سيستم‌هاي موجود خودکارتر و ماشيني‌تر است، به گونه‌اي که نيومن هم از برخي تعجب مي‌کرد. نخستين آن اين بود که در تاکسي، اتوماتيک باز و گفته شد که دست به آن نزنيد! ظاهرا اين کار علاوه بر ماشيني کردن زندگي، جنبه ‌ايمني هم دارد. راننده با موري موتو گرم گرفت و از مليت ما پرسيد. وقتي گفت ايراني هستند، پاسخ داد: ايراني‌ها به فکر کشور خودشان هستند، اما ژاپني‌ها نه و موري موتو به من گفت که‌ ايراني‌ها هم، عکس اين را در ايران مي‌گفتند! راننده با شنيدن اين که ‌ايراني‌ها جلوي آمريکايي‌ها ايستاده‌اند، ابراز شادماني کرد و نشان داد با آمريکا ميانه‌اي ندارد. اخبار کلي، حکايت از آن دارد که در ژاپن دو پديده به صورت هم‌زمان در حال رشد است؛ يکي ميليتاريسم و ديگري ناسيوناليسم. هر دوي اينها براي درآوردن ژاپن از فضاي اقتصادي به فضاي سياسي تلاش مي‌کنند. در اينجا مي‌توان گفت که از جنگ جهاني به ‌اين طرف، سياست خارجي وجود ندارد و به نظر مي‌رسد ژاپني‌ها از اين جهت، تحقير شده‌اند.

ساعت پنج اتاق را تحويل گرفتم. قرار شد تا ساعت هفت استراحتي کرده و پس از آن براي صرف شام بيرون برويم. ساعت هفت پايين آمدم. کامپيوتري دم در هتل هست که‌ ايميل‌هايم را چک کردم و سپس براي صرف شام بيرون رفتيم. ضمن شام گفت‌وگوهايي درباره مسائل گوناگون داشتيم. پروژه‌اي که ضمن آن برنامه ما اجرا شده، کاري است که چند نفر از دوستان موري موتو و خود ايشان انجام داده و برنامه‌هايي را گويا براي سه سال تدارک ديده‌اند. مسئوليت برنامه به عهده خانم «ياماگيشي» است. رشته تحصيلي وي مطالعات منطقه‌اي بوده و پايان‌نامه‌اش درباره سير مقتل‌نويسي است. در مجموع، علاقه به خاورميانه و بحث‌هاي مربوط به شيعه شناسي در اينجا رو به فزوني گذاشته است.

پس از شام سري به دانشگاه توکيو زديم. اين دانشگاه قدمتي حدودا 130 ساله دارد. البته ساختمان قبلي در زلزله سال 1923 از بين رفته و آنچه هست، مربوط به بعد از آن است. سابقه حرکت به سمت غرب و تمدن جديد فراتر از سال 1868 نيست؛ بنابراين، فنون و آموزش‌هاي جديد هم مربوط به پس از آن است. دانشگاه توکيو، مشهورترين دانشگاه‌هاي ژاپن و البته دانشگاهي دولتي است. و بايد گفت، شماره دانشگاه‌ها و دانشکده‌هاي خصوصي در ژاپن بسيار زياد است.
به اين ترتيب، صبح را در هتل استراحت کرده و برخي از کارهاي نوشتني را مرور کردم. دقايقي بعد از ساعت يازده و چهل در اينجا اذان است. نماز را خواندم و به همراه نيومن بيرون رفتيم.

سير خيابان هنگو را ادامه داده و مستقيم به ‌اندازه چهار پنج کيلومتر راه رفتيم. نخستين چيز شگفت، آن بود که دوچرخه‌ها برخلاف کشور ما هم زياد هستند و هم در پياده‌روها مي‌روند. البته افراد پياده کم بودند، اما مرتب بايد مراقب باشند که با دوچرخه‌ها برخورد نکنند. گاه دو دوچرخه سوار که با هم دوست هستند در کنار هم گفت‌وگو کرده حرکت مي‌کنند!

در مسير، بيش از هرچيز، از ديدن معابد کوچک و بزرگ شگفت زده شديم. ما البته در يک محله قديمي‌ قدم مي‌زديم و طبيعي بود که ‌اين تعداد معبد قابل توجه باشد. در کنار بيش از نيمي ‌از اين معبدها، قبرستان‌هاي کهن بود. در اينجا تقريبا در تمام مواردي که ديديم، قبرستان حالت خانوادگي دارد؛ يک سنگ چهارگوش با قطر بيست تا پنجاه سانتي متر و بعدا يک سنگ مکعب شکل به صورت عمودي ‌روي آن و هر کدام البته با تزيينات خاصي است؛ گاه کل آن در يک متر مربع و گاه بيشتر است.
روشن بود که برخي از اين مقابر جنبه‌اشرافي دارد و متعلق به خاندان‌هاي برجسته است. اين مقابر به لحاظ تزييني و استفاده از سنگ‌هاي گرانقيمت هم کاملا مشخص بودند.

سردر ورودي برخي از اين مقابر، مجسمه‌هايي از بودا بود؛ بوداي خوشحال و سرحال که سير سير است و نيومن گفت: اگر اين در کاليفرنيا بود، تصور مي‌شد که ‌اينجا رستوران است!
معماري اين معابد و همين طور مقابري که در اطراف آنها قرار دارد، زيباست. برخي از ساختمان‌هاي چوبي مستقل از بناي اصلي معبد و در عين حال متفاوت از بناهاي کوچک مقابر در مجموعه‌هاي بزرگ‌تر هست که فلسفه آنها را نفهميديم. پيدايست که جاي مقدسي است و رفتن به زير آن سقف‌ها دست کم براي همه يا در همه اوقات ميسر نيست.

در خيابان هنگو شايد مانند جاهاي ديگر رستوان فراوان است و غذاي اصلي ژاپني‌ها ماهي است. موري موتو گفت: ژاپن از بسياري از نقاط ماهي وارد مي‌کند و اين به رغم آن است که اطراف آن هم همه جا درياست و ژاپن يک جزيره است. اين البته براي من جاي خوشبختي دارد، زيرا به راحتي مي‌توانم غذاي باب ميلم را پيدا کنم. در اينجا ماهي به شيوه مخصوص ژاپن همين خام خوردن است؛ خام و همراه با سالاد و انواع و اقسام ضمايم. در راه سه دانش آموز را ديديم که يک راهنما داشتند با يک پرچم. به نظر مي‌رسيد که وي اين چند نفر را از مدرسه تا خانه‌هايشان همراهي مي‌کرد و تک تک در کوچه‌ها جدا مي‌شدند.

در برگشت باز هم معابد بيشتر و بزرگ‌تري ديديم. امروز که روز جمعه است، روز کاري است و شايد به همين دليل کسي در اين معابد ديده نمي‌شد. کنار يکي از آنها يک سنگتراشي هم بود که سنگ براي قبرستاني که در همانجا بود، تهيه مي‌کرد. زماني که ما آمده‌ايم؛ يعني امروز که روز 17 آذر ماه است، هوا در اينجا سرد و پايان فصل پاييز است. درختان زيباي پربرگي که در اينجا هست، همه برگهايشان به زردي گراييده و در حال فرو ريختن روي زمين است. اين برگها سطح پياده‌روها را بسيار زيبا کرده، اما شگفت که بسياري از کارگران مشغول جمع و جور کردن آنها هستند و مگر مي‌شود؟ به هر حال هنوز اين زردي به درختان ديده مي‌شود.

پس از صرف ناهار در يك مك‌دونالد به تدريج باران هم آغازيدن گرفت و ما به هتل برگشتيم.
ساعت شش و نيم بود که با نيومن قرار گذاشته بوديم براي شام بيرون برويم. دعوت کننده ما خانم ياماگيشي بود که قرار بود به همراه شوهرش ما را به رستوراني در شينجوکو ببرد. محل قرار در ايستگاهي نزديک هتل ما بود. قرار ما ساعت هفت بود، اما ايشان با 13 دقيقه تأخير آمدند. سپس سوار مترو شده و به شينجوکو رفتيم. در آنجا شوهر ايشان به همراه يک خانم ايراني به نام آرزو فخرجهاني آمدند. اين خانم پانزده سال پيش به عنوان نخستين دانشجوي بورس ژاپني به ‌اينجا آمده است. بعدها خواهر و برادرش هم آمده‌اند. برادرش سال گذشته در اثر تصادف با موتور در اينجا درگذشته است. اين ميهماني تا ساعت ده طول كشيد و ضمن آن از مسائل مختلف سخن به ميان آمد.

خانم ياماگيشي که رشته‌اش مطالعات منطقه‌اي درباره ‌ايران بوده و پايان‌نامه‌اش مقايسه سه مقتل بوده، اکنون در دانشگاهي کار مي‌کند که دانشجويان در رشته‌هاي اقتصاد و سياست درس مي‌خوانند و ايشان در حال حاضر به مسائل معاصر روي آورده‌اند. شوهر ايشان که زماني در سفارت ژاپن در قاهره بوده، عربي مي‌داند و باره سيد‌جمال‌الدين و عبده کار کرده است.

ساعت يک و ده دقيقه بود که به سمت دانشگاه حرکت کرديم. از در اصلي که روبه‌روي کوچه‌اي است که هتل ما در آن قرار دارد، وارد شديم. درختان انبوه با برگ‌هاي پاييزي چشم ما را خيره کرد. باران هم نم نم مي‌باريد و فضا بسيار رمانتيک شده بود. هوس عکس گرفتن کرديم.
ساختمان اصلي مطالعات خاورميانه در دست تعمير است و به همين دليل، اين بخش را به يکي از دانشکده‌ها که متعلق به بخش فني بوده منتقل کرده‌اند. يک راهرو در اختيار دانشجويان و تشکيلات اداري آنها گذاشته‌اند که البته اجاره‌اش را مي‌گيرند. يک کلاس بزرگ را مرتب کرده و به عبارت بهتر در حال مرتب کردن بودند. اندکي بعد، تعدادي از اساتيد و دانشجويان دکتري و ارشد آمدند که گمان مي‌کنم بين بيست تا بيست و پنج نفر زن و مرد بودند.

 

درباره ‌اين جلسه گفته بودم که تعدادي از استادان جمع شده و تقاضاي بودجه کرده‌اند تا يک چنين جلسه‌اي را که مشابه آن، البته در «اوساکا» هم با همکاري بخش مطالعات خارجي آن دارند، برگزار کنند. براي اين جلسه اطلاعيه‌اي تنظيم شده و خبر سه سخنراني داده شده بود.
سخنران اول بنده بودم که فارسي صحبت کردم و به گمانم، نيمي‌از حاضران فارسي را متوجه مي‌شدند. هرچند فارسي فهمي ‌آنان هم مشکل است. متن انگليسي مقاله من هم در اختيار همه قرار گرفته بود. ترجمه روان و قابل فهم و قرار بر اين بود که وقتي من سخنراني مي‌کنم، افرادي که فارسي نمي‌دانند، آن متن انگليسي را بخوانند و در پرسش و پاسخ شرکت کنند.

نام مقاله من «مهاجرت قبايل شيعه عرب و انتشار تشيع در عراق و ايران» بود. يک مقدمه داشت که درباره چگونگي انتقال مذاهب توسط مهاجرت قبايل بود. سپس به سه قبيله به عنوان نمونه پرداخته بودم؛ قبيله «خزاعه»، «عبدالقيس» و «بني اسد». اين سه قبيله، نقش مهمي‌ در انتشار تشيع در عراق و ايران داشته‌اند. فارسي آن حدود نورده صفحه و متن انگليسي پانزده صفحه بود. در اين مقاله، توضيح دادم که تشيع بحرين که هم‌زمان با تشيع قم، بلکه قديمي‌تر از آن است، به خاطر حضور قبيله عبدالقيس در آنجاست. همين طور تشيع بخشي از جنوب ايران و عراق از تشيع خزاعيان است. اينها در ري و نيشابور قرن ششم هم بودند. الان هم فاميل خزاعي و اسدي در ايران زياد است و اينها بقاياي همان شيعه‌ها هستند. تشيع حله هم از بني اسد است و دولت مزيديه متعلق به آنهاست و همچنين شماري از علماي برجسته شيعه هم از اين قبيله‌اند.

با توجه به مطالعاتي که داشتم، گمان مي‌کنم موضوع تازه‌اي است، اما به نظرم براي اين جمع با تفاوت گرايش‌هايي که داشتند، قدري تخصصي و البته به راحتي قابل درک بود و من مدت‌هاست که روي اين موضوع کار مي‌کردم.
بنده 45 دقيقه صحبت کردم. حدود 15 دقيقه هم پرسش‌هايي را موري موتو، خانم ياماگيشي و نيومن مطرح کردند و بقيه آرام بودند. در مورد سخنرانان بعدي هم همين وضعيت تکرار شد و موري موتو گفت که معمولا در اين قبيل جلسات کمتر پرسش مطرح مي‌شود.

مدير جلسه موري موتو بود که خيلي خوب و مسلط، جلسه را اداره کرد.
پس از من، نيومن درباره تاريخچه تدوين حديث شيعه سخنراني کرد. سخنران سوم هم ژاپني بود با نام کيوکو يوشي دا که درباره نوع استدلال‌هاي موجود در کتاب‌هاي غيبت براي عمر امام زمان (ع) از جمله استناد به قصه خضر پرداخت.

بين هر سخنراني با سخنراني بعدي ده دقيقه استراحت بود كه در پايان هم ده دقيقه استراحت داده شد و براي 25 دقيقه وقت باقي مانده جلسه مشترکي برگزار شد تا پرسش و پاسخ مطرح بشود. باز هم کسي جز يک نفر که آقاي کندو بود، چيزي مطرح نکرد. موري موتو از من خواست اگر مطلبي دارم، بگويم که درباره کتاب کشف الغمه و نظريه تسنن دوازده امامي ‌مطالبي گفتم و ايشان ترجمه کرد. پيش از آن، خانم توشيدا نکته‌اي با اشاره به اربلي گفته بود که به هر حال به بحث هم بي‌ارتباط نبود.

جلسه با خوبي و خوشي تمام شد و ما به آرامي ‌دانشگاه را ترک کرديم. قرار بر رفتن به رستوراني بود تا شام بخوريم. به جز ما چهار نفر، خانم ياماگيشي هم با شوهرش آمد و ما به يک رستوران هندي رفتيم. غذاي بنده سبزيجات بود که البته تند هم بود. وقتي بيرون آمديم، نفري 3000 ين داديم که چيزي حدود 25 ـ 26 دلار مي‌شود. بايد توجه داشته باشيم که ‌اينجا ژاپن و همه چيز واقعا گران است.

 

ساعت نه و نيم شب بود که از رستوران بيرون آمديم و به هتل بازگشتيم. موري موتو هم با من آمد. من تعدادي سي دي‌هاي نورالسيره را به عنوان هديه براي استاداني که با تاريخ اسلام و ايران کار مي‌کنند، آورده بودم. تصميم گرفتيم تا آنها را به چه کساني بدهيم. تاکنون به خانم ياماگيشي و نيز نيومن داده‌ام. درباره اهداي تعدادي از آنها به استادان و مراکز تصميم گرفتيم و ايشان رفت.
ساعتي بعد پايين رفتم تا نگاهي به اخبار ايران داشته باشم. اين روزها گزارش گروه بيکر ـ هميلتون منتشر شده و بيشتر اخبار پيرامون آن است. هم‌زمان بازي‌هاي آسيايي دوحه هم برقرار است. واقعا دنياي شگفتي است. آن همه جنايت و قتل و کشت و کشتار در عراق و در کنارش در قطر که در دنياي ديگري زندگي مي‌کند. يک شبکه تلويزيوني، بازي‌هاي دوحه را مستقيم پخش مي‌کند. زنان در خيابان‌هاي قطر مسابقه دو دارند و ساعت‌هاي متوالي مردم کنار خيابان‌ها به تماشاي اين زنان ايستاده‌اند. آفرين بر اين دنياي اسلام و دنياي عربي. اينها حکام سني حاکم بر عالم هستند. اگر يک حاکم شيعه در عصر بوق، کاري کرده، اکنون علماي ضد شيعه آن را ضد شيعه علم مي‌کنند، اما اگر حکام سني اين کارها را بکنند، پاي کسي نوشته نمي‌شود. نصرالله در سخنراني اخيرش خيلي خوب گفت که اگر يک رئيس‌جمهور سني قرارداد کمپ ديويد را امضا کرده، پاي سني‌ها نبايد نوشته شود؛ همين طور اميران و شاهان شيعه، اما و صد اما... .

امشب خانم فخرجهاني خبر داد که فردا جلسه‌اي درباره مسائل عراق و فلسطين هست. يک زن ژاپني که همسرش عراقي بوده و زمان صدام او را از دست داده است، فعاليت زيادي درباره خاورميانه دارد. جلساتي به عنوان قهوه‌خانه خاورميانه
Middle East Café دارند و کساني از متخصصان مسائل خاورميانه مي‌آيند و مباحثي را مطرح مي‌کنند. قرار شد در آن جلسه هم شرکت کنيم.

تا فردا ظهر در هتل بودم. قرار بود بعد از ظهر در يک برنامه سخنراني شرکت کنيم. دعوت کننده خانم فخر جهاني بود که پيشتر درباره وي صحبت کردم. پروژه‌اي از سوي خانم ساکاي براي وزارت علوم تعريف و بودجه مختصري به آنان اختصاص داده شده است. کار اصلي آن، برگزاري جلساتي با نام «قهوه‌خانه خاورميانه‌اي» است که مباحثي از عراق و فلسطين و غيره در آن طرح مي‌شود. در اين جلسه، افرادي که سابقا در اين موضوعات کار کرده‌اند يا علاقه‌مند به کار هستند و نيز برخي از دانشجويان، شرکت مي‌کنند.

ما ساعت يک حرکت کرديم. از وسط دانشگاه توکيو گذشتيم. دانشگاه امروز هم باز است و بيشتر بازديد کننده مي‌آيد. باز هم برگ‌هاي زرد درختان که روي زمين مي‌ريخت، توجه ما را به خود جلب کرد و دست به دوربين شديم.
از داخل دانشگاه به سمت ساختمان خاورشناسي آن رفتيم؛ دو شير سنگي در مدخل ورودي، نشانه‌اي براي اين که ساختمان خاورشناسي است.

از آنجا عبور کرده، از در ديگر دانشگاه خارج شديم و به ‌ايستگاه رفتيم. قرار بود به ‌ايستگاه شينجوکو که شش ـ هفت ايستگاه با اين جا فاصله دارد و ظرف 14 دقيقه قطار به آنجا مي‌رسد و ما هم بايد بابت آن، 210 ين بايد پرداخت کنيم، برويم. در آنجا منتظر خانم فخر جهاني شديم که ‌ايشان آمد و همراهشان به خارج از ايستگاه رفتيم. او ما را به يک رستوران راهنمايي کرد و قرار گذاشت تا پس از 40 دقيقه به سراغ ما بيايد. ظرف اين چهل دقيقه غذايي خورديم.

خيابان اصلي حاشيه شينجوکو روز تعطيل مخصوص پياده‌ها بود. وسط آن هم دست کم دو معرکه گير مشغول بودند؛ آنان مشغول آتش‌بازي و تعدادي را دور خودش جمع کرده بودند. به اين ترتيب، فرصتي شد تا در جمع مردم، ناظر تردستي‌هاي او باشيم که آتش را در دهان مي‌گذاشت و پول جمع مي‌کرد؛ درست مثل همه جاي دنيا.
در برگشتن عده‌اي را ديدم که تابلويي در دست گرفته‌اند که روي آن چيزي نوشته شده و وسط خيابان ايستاده‌اند. پرسيديم. معلوم شد که روي پارچه‌هاي آنان نوشته شده است که سيگار نکشيد. کنار اين چند نفر، يک نفر هم با بلند گو تبليغ مي‌کرد.

خانم فخر جهاني ما را به قهوه‌خانه‌اي که قرار بود در آنجا سخنراني باشد، برد. سقف افرادي که خواهان مشارکت بوده‌اند، روي سي بسته شده و طبعا اين قهوه‌خانه چوبي هم که به جز ورودي دو طبقه بود و طبقه سومش محل برگزاري بود، جاي بيش از اين را نداشت. شرکت کنندگان هر کدام نفري هزار ين هم پرداخته‌اند که البته آب ميوه در جلسه به آنان داده مي‌شود.

پيش از آغاز جلسه يک خانم ميانسال نزد من آمد و گفت: من دندان پزشک هستم و در مراکز توانبخشي اين کار را مي‌کنم. و ادامه داد: سال‌ها پيش که آقاي عادلي در اينجا سفير بود، من با خانم ايشان دوست شدم. يک خانواده ‌ايراني، بچه‌اي را که در جنگ و در حين تولد از مادرش مشکل پيدا کرده بود، آورده بودند و ايراني‌هاي ديگر، پول اينها را دزيده بودند. آقاي عادلي در جريان قرار گرفت و ما به ‌اين بچه براي توانبخشي کمک کرديم. خانم آقاي عادلي هم به يک دانشگاهي در اينجا رفت و توانبخشي خواند. دو سال بعد من توانستم با کمک ايشان به ‌ايران بروم. همسر و دختر امام خميني را ديدم. سي هزار ين هم هديه بسته‌بندي کردم و به ‌ايران بردم. اين زن وقتي اين مطالب را تعريف مي‌کرد، هم‌زمان گريه مي‌کرد. وي همچنين گفت: قرار است بار ديگر به ‌ايران سفر کند. بعدا يکي از دوستان به من گفت: ‌اين شخص متعلق به يک حزب ديني ـ سياسي است که خيلي هم نيرومند است، اما ميان مردم محبوبيتي ندارند.

به هر حال، نخست خانم «ساکاي» که باني آن جلسه بوده و خودش عراق شناس است، صحبت کرد و گفت: من هميشه فکر مي‌کردم که آيا واقعا مردم متوجه مي‌شوند، ما چه مي‌گوييم يا نه؛ يعني از طريق مطبوعات به حقايق مي‌رسند يا نه؟ به نظرم آمد که ‌اين جلسات را برگزار کنم. وي گفت که رسانه يک طرفه است و ما بايد اين جلسات را برگزار کنيم تا دو طرفه باشد.

 

در همين فاصله، جواني آمد که سوري و از شهر مسياف بود. نام وي «نجيب الخش» بود و گويا، اينجا تحصيل مي‌کرد. وي گفت که اسماعيلي مذهب است. قدري با هم عربي صحبت کرديم. وجود اين شخص در آنجا جالب توجه بود.
خانم فخر جهاني از من خواست که پرسشي طرح کنم. من گفتم: کار شما خبرنگارها گزارش روي ماجراست، اما مورخ، کارش شرح درون ماجراست. شما حوادث عراق را منهاي گذشته و ظرفش بحث مي‌کنيد و همين باعث قضاوت اشتباه مي‌شود. در عراق، يک اقليتي قرنها در حق اکثريت ظلم کرده و حالا که در حال از دست دادن قدرت است، به آب و آتش مي‌زند، دوباره قدرت را به دست بگيرد. اين غير از فلسطين است که ظرف تاريخي آن را همه مي‌دانند. در واقع ماجراي عراق غير از فلسطين است.

عضو تحريريه آساهي گفت: براي ما همين که الان اتفاق مي‌افتد، تاريخ است و آمريکا اشتباه کرد. فرصت پاسخ نبود. البته ‌اينها تاريخ است، اما حزب بعث در حاکميت چند دهه‌اي خود، شيعيان را پايمال کرده و در گورهاي دسته جمعي کشف شده از پس از انتفاضه در سال 1991 بيش از هشتصد و پنجاه هزار جسد يافت شده است. به هر روي، جلسه دو ساعت تمام طول کشيد و با جمع‌بندي مختصري که خانم ساکاي داشت، پايان يافت.

پس از آن قرار شد در رستواني با خانم ساکاي نشستي داشته باشيم. در اين صحبت، ايشان گفت که روي عراق کار مي‌کند و کتاب‌هايي مانند کتاب «محزب الدعوه صالح الخرسان» و «سنوات الجمر علي المومن» دارد. در اين ديدار که خانم فخرجهاني و تعدادي ديگر هم براي چايي به رستوران آمدند، دو سه نفر ژاپني هم بودند که درباره مسائل فلسطين کار مي‌کردند؛ از جمله در تشکل‌هاي مردمي ‌يا
NGO‌هايي که با هدف کمک به فلسطيني‌ها از آنجا زيتون وارد مي‌کنند.

 

ساعت نزديک شش و نيم بعد از ظهر، قرارمان اين بود که راننده‌اي از سفارت به آن حوالي آمده، من را به سفارت ببرد. سفير محترم جمهوري اسلامي، ‌آقاي محسن طلايي براي شام دعوت کرده بود. در راه با راننده که از حوالي سال 1990 اينجاست، صحبت کردم. او گفت: نزديك شش هفت هزار ايراني، هنوز در ژاپن هستند که غالبا؛ يعني بالاي 95 درصد با زنان ژاپني ازدواج کرده‌اند. تعداد بسياري هم شايد بالاي دو هزار نفر زنداني در اينجا داريم که برخي حبس ابد دارند.
ساعت هفت و پنج دقيقه بود که من به سفارت رسيدم.

آقاي طلايي و دارابي که مسئول فرهنگي است، منتظر بودند. بلافاصله پس از نشستن، بحث‌هاي سياسي و اقتصادي آغاز شد. تخصص ايشان اقتصاد است و به همين دليل، اقتصاد و سياست را در هم آميخته و شرحي مفصل از وضعيت ارايه دادند. بنده هم که مشتاق شنيدن مطالب ايشان بودم و به ويژه تأکيد داشتم ديدگاه‌هاي ايشان را درباره موقعيت و وضعيت ژاپن بشنوم. به هر حال، به نظر مي‌آمد، آدم با تجربه‌اي است که تجربه وزارت خارجه‌اي اين دوره طولاني را با اطلاعات اقتصادي ـ سياسي درهم آميخته است. بحث‌ها طبق معمول اين روزها درباره عراق و موقعيت آمريکا در جهان و به ويژه خاورميانه بود.

آخرين بخش سخنان، اين بود که در پاسخ افرادي که در اينجا از تفاوت شيعه و سني مي‌پرسند، چه بايد گفت که من نقطه نظرات خودم را گفتم. همراه با شام و پس از آن گفت‌وگوها ادامه يافت و ساعت ده بود که بنده سوار ماشين شده به سمت هتل حرکت کردم. فرصت بسيار خوبي بود. درباره کتاب سيري در سيره نبوي هم و اين که شايد ترجمه ژاپني آن مفيد باشد، صحبت و قرار شد اين بحث ادامه پيدا کند.
برنامه صبح دوشنبه ما، رفتن به شهر کاماکورا (
Kamakura) بود. برنامه‌ريزي بر اين اساس بود که دو دانشجوي دوره دکتري ما را همراهي کنند؛ يکي آقاي Sugiyama و ديگري آقاي Tokuhara که اولي مدتي دانشجوي ميهمان در دانشگاه پيام نور در تهران بوده و دومي ‌هم دو سالي در بخش فرهنگي سفارت ژاپن در تهران خدمت کرده است و هر دو فارسي را صحبت مي‌کردند.

 

بنده و نيومن تا ايستگاه توکيو رفتيم و در آنجا سر ساعت بچه‌ها آمدند و با قطاري که براي آن نفري 780 ين پرداخت کرديم، يک ساعته به کاماکورا رفتيم. اين شهر، يکي از شهرهاي قديمي ‌ژاپن و در قرن دوازدهم تا چهاردهم ميلادي پايتخت بوده است و تنها چيزهايي که مانده يا ما ديديم، چند معبد کهن از نهصد سال پيش يا کمتر است.
ابتدا معبدي در کنار ايستگاهي بود و پياده شديم که گفته مي‌شد قديمي‌ترين معبد اين شهر است و 900 سال سابقه دارد.

بنابر معمول، يک راه ورودي دارد که در اينجا، مسيري است با درختان زيبا که پاييز هم رنگ قشنگي به آنها داده و از کف جاده بالا مي‌رود. تعداد زيادي عکاس مشغول عکس گرفتن از درختان بودند.
آنچه در ورودي معابد بزرگ جلب توجه مي‌کرد، بناي چوبي با معماري خاص معبدي است که زير آن باز است كه از آن که بگذريم، معبد اصلي پيدا مي‌شود.

با گذشتن از اين بنا به معبد اصلي مي‌رسيم؛ يک بناي مکعب شکل که درون آن ساده است و تنها در محراب آن، ابزارهاي لازمه يک معبد به همراه بت يا تصاوير ديده مي‌شود. اينجا مذهب «شينتو» با «بوديسم»، مخلوط شده و آثاري از هر دو وجود دارد. در حياط معبد، تعداد زيادي مجسمه‌هاي کوچک از بوداست که در اطراف به صورت نيمه منظم چيده شده و شايد از يکي دو قرن اخير بود.
در معبد اصلي را صندوق و مانع گذاشته بودند که کسي داخل آن نشود. مسير بالا رفتن را ادامه داديم. بناهاي ديگري هم بود که گويا يکي دير بود. معابد کوچک‌تري هم بود که مي‌توانسته مورد استفاده برخي از روحانيوني باشد که جاي‌هاي اختصاصي داشته‌اند. در ديري که بود وارد شديم؛ جايي که مخصوص تربيت اين افراد است. نفري 100 ين پرداخت کرده، عودي خريديم و در جايي که تعبيه شده بود قرار داديم.

آنچه جالب بود همين مسير بالا رفتن بود که بسيار سرسبز بود. به نظرم به تعمد اين معابد را در جايي ميان دو کوه قرار مي‌دادند و تعمد داشتند که روي ارتفاع هم باشد.
در گوشه‌اي از دير، يک مجسمه بوداي کوچک که روي چوب کنده شده بود، ديدم که واقعا ديدني بود، اما کهنه شده و در حال از بين رفتن بود. فکر کردم اين مردم با اين عقايد چه طور پيشرفت دنيايي دارند. آيا اين پيشرفت‌ها اساسا ربطي به عقايد دارد يا نه؟ در اين باره بايد تأمل کرد. معمولا گفته مي‌شود که ما خوب به دينمان عمل نمي‌کنيم. همين دين، روزگاري تمدني چشمگير داشته که در دنيا مانند نداشته است، اما امروز چي؟

به هر حال از آن معبد درآمده، سوار قطار شده به ‌ايستگاه ديگري رفتيم. گويا، از آنجا هم باز سوار يک قطار محلي شديم که تنها دو واگن داشت و به گوشه‌اي ديگر از شهر کاماکورا رفتيم. در آنجا در انتهاي خياباني، معبدي را ديديم که در ميانه آن، يک مجسمه 5/13 متري از بودا با جنس برنز بود و آنچنان که روي بليت ورودي نوشته شده بود، مربوط به سال 1252 ميلادي مي‌شد که البته دست‌کم، يک بار بنايي که روي مجسمه بوده، به خاطر تسونامي‌کاملا ويران شده، اما اصل مجسمه مانده است. آخرين بازسازي سال 1961 ميلادي بوده است. اين بار جوري ساخته شده تا زلزله به آن آسيبي نرساند. مجسمه ياد شده 121 تن وزن دارد.

مردم محلي به طور معمول برابر اين مجسمه مي‌ايستند و تمرکز مي‌گيرند. از اين بچه‌ها پرسيدم: آيا دعاي خاصي هم مي‌کنيد؟ گفتند: نه. تنها سکوت و فکر و در واقع همان تمرکز. وي افزود: شايد در آخر مي‌خواهيم که آن روز ما را گرفتار بلا نکند.

قرار بود کسي بيايد و ما را به کتابخانه آقاي ايزوتسو ببرد؛ بنابراين، فرصتي براي خوردن ناهار بود. به رستوراني رفتيم و بنده طبق معمول سبزيجات سفارش دادم. معلوم شد ماهي هم دارد که ‌اندکي خوردم.
از آنجا بيرون آمديم و مقرر شد از يک ساعتي که وقت باقي مانده به ديدن معبد ديگري برويم. همان مسير را به‌ ايستگاه برگشته، به‌ ايستگاه ديگري رفتيم و در آنجا پس از عبور از يک بازارچه محلي و يک خيابان به معبدي رسيديم که بالاي کوه قرار داشت و از پايين تا بالا و اطراف آن بسيار زيبا و سرسبز بود.

به نظر مي‌رسيد در اينجا تعداد توريست‌ها بيشتر است. وقتي بالاتر رفتيم، احساس کرديم واقعا جاي زيبايي است. البته در اينجا هم، درِ معبد بسته بود، هرچند درون آن را مي‌شد ديد. در عين حال نوشته بود که عکس گرفتن هم از داخل آن ممنوع است.
اينجا يا جاي ديگري در يکي از اين معابد بود که برگه‌اي دادند که اعمال سالانه را روي آن نوشته بود. علاوه بر آن، ديدارها يا حضور به‌ هم رساندن‌هاي ذني را هم با تاريخ و ساعت معين کرده بود؛ برخي هفتگي، برخي روزانه و برخي ماهانه مثل اول مارس، مي‌ و نوامبر بود.

با رفتن به آخرين پله‌ها و ديدن معبد به سمت پايين بازگشتيم. واقعا از خود معابد زيباتر، درختان اطراف و صنع الهي بود که در اين فصل در نهايت زيبايي، حالت رنگ‌آميزي طبيعت را داشت.
همان مسير را برگشتيم، در حالي که به آرامي ‌رو به خستگي مي‌رفتيم. نزديک ايستگاه که رسيديم، خانمي‌که از توکيو آمده بود تا ما را به سمت کتابخانه يا بهتر بگويم خانه آقاي ايزوتسو ببرد، دم در ايستاده بود. همراه وي تاکسي گرفته حرکت کرديم. ربع ساعت تاکسي در خيابان‌هاي کوچک جلو رفت تا جلو در خانه‌اي توقف کرد. اين خانه، خانه آقاي ايزوتسو، فيلسوف و عرفان شناس بودايي است که بيش از دو دهه يا بيشتر از عمر خويش را وقف شناخت و شناساندن فلسفه و عرفان اسلامي‌ کرد و آثارش در سراسر جهان اسلام مورد استفاده و استناد است.

 

البته همين خانه که يک خانه سنتي ژاپني و کوچک مي‌نمايد، داخلي بسيار زيبا با چشم اندازي جالب توجه، اتاق‌هاي متعدد و حتي طبقه‌اي ديگر دارد.
وقتي وارد خانه شديم، خانم آقاي ايزوتسو که اکنون حوالي 78 سال دارد به استقبال ما آمد؛ پيرزني که عمري را با استاد گذرانده و اکنون سيزده سال است، تنهاست و در اين خانه با کتاب‌هاي استاد روزگار مي‌گذراند.

با رفتن داخل خانه، واقعا شگفت زده شديم. بيشتر اتاق‌ها پر از کتاب بود. بخشي کتاب‌هاي عربي چاپ ايران از حروفي و سنگي، بخشي کتاب‌هاي چاپ مصر و کتاب‌هاي فراواني به انگليسي و فرانسوي و به ويژه چيني. فراموش کردم بگويم همان لحظه‌اي که خانم راهنما ما را در ايستگاه ديد، دو جلد کتاب که فهرست کتابخانه آقاي ايزوتسو هست؛ يکي کتاب‌هاي عربي و انگليسي و ديگري چيني به ما داد. در اينجا بود که واقعا دريافتم ايزوتسو چه قدر عاشق کتاب بوده و با چه زحمتي اين همه کتاب را در اينجا گرد آورده است.

تنوع کتابها از هر جاي و مکان، نشانگر تنوع استعداد علمي‌ايزوتسو بوده که براي کارهاي علمي‌خود به همه جا سر کشيده و کتاب فراهم کرده است. از خانم ايشان درباره تعداد کتابها پرسيدم که گفت: بالغ بر ده هزار مجلد است. روشن است که ده هزار کتاب گزينش شده توسط يک استاد، چه ‌اندازه مي‌تواند مجموعه شگفتي باشد! به هر حال، به دليل منتشر شدن فهرست آنها، بايد به گونه‌اي قابل استفاده هم باشد، اما هر چه هست، تصميم بر آن بوده که تا وقتي اين پيرزن زنده است، اين احساس همراهي با کتابها را که قطعا همراهي با شوهر است، از او نگيرند. اين کار اگر با اين هدف انجام شده باشد، انساني‌تر از هر چيز ديگري است.

من چون نماز نخوانده بودم، از ايشان خواهش کردم، جايي را براي خواندن نماز به من نشان دهد. من را از راهرويي به اتاقي در عقب برد که در آنجا و حتي راهروهاي طول مسير هم پر از کتاب بود؛ کتاب، کتاب و کتاب. هرچه بگويم کم گفته‌ام.
يک قرآن خطي هم روي يک ميز گذاشته بودند که حدس مي‌زنم از چهارصد پانصد سال پيش بود. اين قرآن که کاغذ و خط آن به قرن نهم، دهم مي‌مانست، از يک حوزه فکري سني بود و اين از دعاي پاياني آن به دست مي‌آمد.

در کنار کتابها، مي‌توان گفت که يک موزه کوچک هم از اشياي قديمي ‌و کهنه وجود داشت که لبه قفسه‌ها و گاه روي ميز در درون يک سيني و هر جاي مناسب ديگر گذاشته شده بود. اين مجموعه هم، خود واقعا ارزشمند و ديدني و قيمتي بود. نعلبکي‌هايي هم که خود ايزوتسو به توکيو سفارش داده و برايش زده بودند، مشتمل بر چند گل و آيه‌اي از قرآن بود که «لا فيها غول و لا هم عنها ينزفون» روي آن نوشته شده بود.

از همسرش به شوخي پرسيدم: راستش را بگوييد، ايشان کتابها را بيشتر دوست داشت يا شما را؟ با خنده گفت: البته کتابهايش را. وي گفت: استاد مدتها کانادا بود، سپس به‌ ايران آمد و با آشتياني و مهدي محقق کار مي‌کرد و در جريان انقلاب ايران به ژاپن برگشت. از آن زمان به بعد به سراغ بوديسم آمد و کارهايش را در اين زمينه ادامه داد.

خانم، سراغ آقاي آشتياني را گرفت که من يک مرتبه گفتم: دو سه سال پيش درگذشت. ايشان سخت ناراحت شد و من پشيمان که چرا بي‌توجه و بي‌مقدمه ‌اين خبر را دادم، اما ناراحتي را در چهره او خواندم. در هر حال، به او تأکيد کردم که آقاي ايزوتسو در ايران شناخته شده است و اهل مطالعه قدرش را مي‌دانند و محبوبيت خاص خود را دارد. روشن بود که‌ اين حرف‌ها خوشحالش مي‌کرد.
از وي پرسيديم: دين استاد چه بود؟ وي گفت: ايزوتسو هميشه يک بودايي بود. در جايي از کتابخانه، آثار وي يا مجموعه‌هاي مشتمل بر مقالاتي از وي چيده شده بود. علاوه بر آن، آثار چاپ شده وي به ژاپني هم در يازده مجلد به علاوه يک ضميمه به صورت يک شکل به چاپ رسيده بود.

از خانم ايشان پرسيديم: آيا تا به حال ايراني اينجا آمده است؟
گفت: خير، شما نخستين نفريد که‌ اينجا مي‌آييد. اين برايم بسيار جالب و در عين حال تأسف برانگيز بود. البته در ايران، چند سال پيش، بزرگداشتي براي وي برگزار شد که خانمش گفت پوستر آن را دارد. سال گذشته هم يک ويژه نامه در ترکيه از مجلة «البحوث الاسلاميه» به نام وي و درباره او منتشر شده بود که يک شماره‌اش را داشت. اين مجله وابسته به مؤسسه وقف ترکيه است که دايره‌المعارف اسلامي، ‌ترکي را هم منتشر مي‌کند. کتاب‌هاي وي در ترکيه مورد استفاده دانشجويان ترک بوده و به زبان ترکي هم ترجمه شده است. از وي پرسيدم: آيا تاکنون در ژاپن مراسمي ‌درباره او بوده است؟ پاسخش منفي بود و اين هم اسباب تأسف بود. به نظرم کار ايران است که‌ اين را در آنجا تعقيب کند.

در گوشه‌اي از طبقه بالا هم که البته کتابي در آنجا نبود، يک معبد کوچک بود که به گفته يکي از اين بچه‌ها معمولا وقتي کسي در خانه‌اي مي‌ميرد، آن را برپا مي‌کنند. تصويري از خود ايزوتسو هم بود.

خانم ايزوتسو از ديدن ما واقعا خوشحال شده بود. حالت من هم همين طور بود. روشن است که‌ ايزوتسو آدم بزرگي است و اگر کاري نکرده بود جز جمع‌آوري اين همه کتاب عربي و فارسي و اسلامي ‌در اين گوشه از ژاپن، در اهميت وي کافي بود. با خانم ايزوتسو يک تصوير يادگاري هم برداشتم و اين به رغم آن بود که خودش پرهيز داشت.
و تصويري ديگر که نيومن هم در آن بود به علاوه خانم کتابداري که ما را به منزل ايشان راهنمايي کرده بود.

خانم ايزوتسو پذيرايي مختصري هم کرد که واقعا براي آن سن و سال ايشان سنگين بود. اندکي بعد که غروب هم نزديک شده بود، ما آماده بازگشت شديم. خداحافظي هم بيش از يک ربع طول کشيد؛ درست مثل زنها که حرف حسابي را دم در وقت خداحافظي مي‌زنند و سرانجام، سرکار خانم ما را بدرقه کرده و تا آنجايي که ما او را مي‌ديديم، ايستاد و دست تکان داد. روشن بود که به ياد خاطراتش در ايران افتاده است.

از محل خانه تا ايستگاهي که نخستين بار وقت رسيدن به کاماکورا پياده شده بوديم، ده، پانزده دقيقه پياده راه بود که آمديم. در آنجا سوار قطار شده و با پرداخت همان مبلغ؛ يعني 780 ين بار ديگر به توکيو برگشتيم. از ايستگاه توکيو هم با قطار ديگري به محله خودمان که همان هنگو بود، آمديم. ساعت حوالي شش و نيم بود که وارد هتل شديم.
امروز سه شنبه 21 آذر است. ديشب را بر اثر خستگي زود خوابيدم و صبح را هم تا سال 12 در هتل بودم. امروز صبحانه خورديم، کاري که روزهاي قبل نمي‌کرديم. علتش هم آن بود که بايد صبحانه و ناهار ما با هم مي‌بود. چون ساعت 12 بايد به دانشگاه مطالعات زبان‌هاي خارجي مي‌رفتيم.

آقاي «اَبه» که دو سالي در تهران بوده، به دنبال ما آمد و ما حرکت کرديم. تقريبا يک ساعت و نيم در راه بوديم و چندين قطار عوض کرديم تا به محل دانشگاه رسيديم. اين دانشگاه پيشتر در توکيو بود و من هم يک بار در آنجا سخنراني کردم. اکنون پنج سال است که به ‌اين مکان انتقال يافته است؛ بنابراين ساختماني نو و بسيار شيک و مدرن دارد. ورودي آن هم محيطي بسيار باز بود.

قرار بود در اين ديدار با آقاي ‌هاندا ديدار کنيم؛ ايشان پسر عموي آقاي‌ هانداست که متخصص دوره صفوي و استاد دانشگاه توکيو است، هرچند امروزه ديگر روي تاريخ صفوي کار نمي‌کند، اما هانداي دانشگاه مطالعات زبان‌هاي خارجي مريض بود و قرار ملاقات با وي به هم خورد؛ بنابراين ابتدا به سراغ آقاي کندو رفتيم. ايشان در دفترش بود. اندکي مانديم و سپس براي ديدار با خانم ساکاي که متخصص عراق است و قبلا هم وصفش را گفته بودم، به دفتر ايشان رفتيم. نيم ساعتي در آنجا با وي گفت‌وگو کرده و کتاب‌هاي ايشان را ديديم. وي گفت که پايان نامه‌اش درباره انقلاب 1920 عراق بوده است، اما به نظر مي‌آمد چندان حضور ذهن نداشت. کتابخانه کوچکي از کتاب‌هاي عربي درباره عراق داشت که بد نبود. قدري گفت‌وگو کرديم. اظهار علاقه کرد که به‌ ايران بيايد.

از آنجا به دفتر آقاي کندو برگشتيم. ايشان جوان بسيار خوب و محجوبي است و متخصص دوره قاجاريه در زمينه اسناد و وقف نامه‌هاست. دوستان ديگر ايشان، از جمله آقاي فوجي هم آمد که فارسي را بسيار خوب صحبت مي‌کند. در همه اين مراحل، موري موتو هم همراه ما بود. يک جلسه گرم يک ساعت و نيم داشتيم و راجع به بسياري از مسائل گفت‌وگو شد. در اين جلسه، خانم طاهري هم که از استادان زبان فارسي در آنجاست، حضور داشت. آقاي فوجي گفت که در اينجا، حدود هشتاد تا هشتاد و پنج دانشجو دارد که رشته‌شان زبان و ادبيات فارسي است. در عربي هم همين اندازه دانشجو دارد. چند نفر هم در مرحله فوق ليسانس و دکتري هستند. افراد اخير، معمولا براي يک دوره به عنوان دانشجوي ميهمان به تهران مي‌آيند. فارغ التحصيلان معمولا کار زيادي در ژاپن ندارند، اما علاوه بر وزارت خارجه در برخي از شرکت‌ها هم استخدام مي‌شوند. در اينجا فارسي حرف زدن ضعيف است و بچه‌ها بيشتر ادبيات مي‌خوانند تا مکالمه.

آقاي کندو گفت: به تازگي، بودجه‌اي براي ايجاد يک مرکز مطالعات اسلامي ‌با نام
JAPAN CENTER FOR MIDDLE EASTERN STUDIES دريافته کرده‌اند و نتيجه آن، تأسيس دفتري هم در بيروت است که مي‌تواند کار رفت و آمد محققان ژاپني را به آن نواحي آسان‌تر کند.
در اين وقت با آقاي کندو خداحافظي کرده، راهي منزل موري موتو شديم. منزل ايشان تقريبا در همان حوالي بود و گمان مي‌کنم با ماشين ايشان، دست کم يک ربع راه آمديم. ديدن منزل يک ژاپني براي من جالب توجه بود. خانه ‌ايشان 77 متر با سه اتاق کوچک و يک شبه انباري در ابتداي ورودي بود. ايشان آنجا را به کتابخانه کوچک خود تبديل کرده بود. يک اتاق ويژه خانم ايشان که محل کتابخانه و کامپيوتر وي بود. يک اتاق براي فرزندش تارو و يک اتاق هم که براي خواب بود. يک هال کوچک هم داشت که کنار آن، يک آشپرخانه دو متر و نيمي ‌در يک متر و نيم وجود داشت (اين اندازه‌ها حدسي است). لوازم يک زندگي نسبتا خوب هم در آنجا وجود داشت؛ يک فرش ابريشمي‌ کوچک يک ـ يک و نيم به ديوار آويزان بود و يک فرش تبريز اندکي بزرگ‌تر روي زمين. من و نيومن و آبه ميهمان بوديم. ساعت شش و نيم همسر ايشان آمد، اما تا آن موقع ساعت حدود نه و نيم بود که به هتل رسيديم. تا ساعت يک بعد از نيمه شب، مشغول نوشتن يادداشتي براي سخنراني امروز که چهارشنبه است بودم. همچنين پس از نماز صبح هم مي‌نوشتم. صبحانه را ساعت هشت و نيم خورديم و باز مشغول شدم. ساعت ده و ربع، موري موتو به هتل آمد تا با هم به دانشگاه توکيو که در همين خيابان ماست، برويم و رفتيم.

در ميان دانشگاه، ساختماني بود که به گفته موري موتو، سمبل دانشگاه توکيو بود.
به دفتر آقاي ‌هاندا رفتيم. ساعتي گفت‌وگو کرديم. ايشان در گذشته درباره صفويه کار مي‌کرد، اما چند سالي است که حوزه کارش را عوض کرده است. کتابي در موضوع پيدايش مفهوم جهان اسلام در غرب، کشورهاي اسلامي‌ و همين طور ژاپن نوشته و نيز کتابي درباره مقايسه بنادر مهم موجود در اقيانوس هند و اطراف چين و غيره نوشته است.

از آنجا به دفتر موري موتو که اتاقش کنار اتاق آقاي ‌هانداست رفتيم. هاندا، استاد موري موتو است و به نظر مي‌رسد، به ‌ايشان و کارش علاقه‌مند بوده است. نخستين چيزي که موري موتو به من نشان داد، پايان نامه‌اش درباره تطور علم انساب بود.
ما بايد به سرعت آماده مي‌شديم. ابتدا براي خوردن ناهار حرکت کرديم. ناهار را در سلف سرويس دانشگاه صرف کرده به سرعت به طرف محل سخنراني حرکت کرديم.

امروز بنا بر برنامه‌ريزي موري موتو، من بايد درباره زندگينامه خودم، طبعا زندگي نامه علمي‌ام سخنراني مي‌کردم. برنامه قرار بود از ساعت دوازده و ربع شروع شده تا دو و چهل و پنج دقيقه ادامه يابد. البته از اين طرف دوازده و نيم آغاز شد، ولي از آن طرف، دقيقا تا پايان وقت ادامه يافت.
من در اين دو روز تلاش کرده بودم تا مروري بر تحولات علمي‌ حوزه علميه قم، به ويژه در زمينه تاريخ بيان کنم. براي همين، اين کار نياز به بيان مقدماتي داشت که من با عجله ظرف اين دو روز با همه رفت و آمد‌هايي که داشتم، تهيه ديدم. متن بسيار مختصري بود که در اينجا عينا نقل مي‌کنم.

در ارايه ‌اين متن من بند بند توضيحي مي‌دادم و موري موتو آن را ترجمه مي‌کرد. تعدادي نزديک به بيست نفر از دانشجويان و دو نفر از استادان در آن جمع حاضر بودند.
روشن بود که موري موتو خوب ترجمه مي‌کند، زيرا تقريبا جلسه تا به آخر سر حال ماند و ملال‌آور نشد. من هم تلاش کردم بيش از آن که از خودم بگويم از محيط اطراف خود بحث کنم. حساسيت موري موتو آن بود که من در بحث خودم، نشان دهم چطور يک روحاني که تربيت حوزه‌اي داشته، سر از تاريخ درآورده است.

اين جلسه ساعت دو و چهل و پنج دقيقه تمام شد. يکي از حاضران استاد خانم ساکورايي بود که کتابي به ژاپني درباره تشيع نوشته است. اين کتاب که در قطع رقعي و 264 صفحه است با تيراژ شانزده هزار نسخه چاپ و عرضه شده است. همه نشانه‌ها، حکايت از آن دارد که مطالعات شيعه‌شناسي، همه جا و از جمله در ژاپن هم بالا گرفته؛ البته در خود ايران هم همين طور است. ظرف چند سال گذشته، چندين گروه شيعه‌شناشي در دانشگاه‌هاي گوناگون پديد آمده است. خانم ساکورايي به قم هم آمده و مشغول تحقيق درباره حوزه‌هاي علميه زنان است و همچنين در اين جلسه هم چندين پرسش درباره نظام آموزشي حوزه پرسيد.

ساعت سه و ربع بود که به اتاق موري موتو برگشتيم. من نماز ظهر و عصر را خواندم. کم کم آماده ترک آنجا شديم. پس از خروج، قرار شد سري به پارک پشت دانشگاه بزنيم و چند معبد را ببينيم. اين بخش که حاشيه شهر بوده، معابد فراواني داشته که در دوره ميجي بسياري از بين رفته، اما برخي هم مانده است؛ از جمله معبدي بود که الهه ازدواج يا چيزي شبيه آن، جايش آنجا بود.
در ابتداي اين معبد، يک بالن بزرگ بود که در واقع با طناب محکمي‌که جلوي آن بود، به آن زده، زنگي مي‌زدند. شخصي که وارد مي‌شود، اول زنگ مي‌زند و بعدا دعا مي‌خواند و بعد مي‌رود.

از آنجا عبور کرده از پارگ گذشته به بازارچه‌اي وارد شديم. سعي کردم چيزي بخرم. به نظرم به لحاظ قيمت براي من مناسب نبود؛ يعني قيمت‌ها براي اجناسي که به نظر ارزشمند هم نمي‌آمد، بسيار بالا بود. لابد اين قيمت‌ها براي داخل ژاپن مناسب است. به زحمت يک تکه لباس و يک فلاشر براي کامپيوتر خريدم و با خستگي ساعت شش و نيم بود که به هتل برگشتيم. در اين مدت باران هم يکسره مي‌باريد.
افتادن همانا و خوابيدن نيم ساعت همانا. اکنون که ساعت نزديک 9 است، نوشتن اين يادداشت‌ها را تمام کردم. قرار بود يک سفر چهار روزه را سه نفري داشته باشيم. اين سفر مي‌توانست بهترين روزهاي ما در ژاپن باشد.

 

برگرفته از سایت بازتاب

----------------

 

هاشی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 85/11/05 و ساعت 19:16 |
Balatarin
چندی پیش یکی از دوستانم آفریقایی ام مرا برای شام دعوت کرد ( جای شما خالی ). پس از گفت و گویی که چند ساعت به طول انجامید آن چه که خیلی نگاه مرا به خود جلب کرد سه مجسمه چوبی بود.

تا بادم نرفته بگویم که خانه ایشان پر از مجسمه های چوبی بود . مانند گاوهای وحشی که روی میز پذیرایی بود . تمساح - مرغ ماهیخوار - کرگدن و ... هر جور جانوری که در فیلمهای حیات وحش مربوط به این قاره در پندارتان بیاید.

اما حکایت این سه مجسمه چیز دیگری بود. زیرا همان گونه که پیش از این نیز درباره سه میمون که یکی دهان و دیگری گوش و سومی چشمش را با دست گرفته است برایتان مطلب نوشته بودم  آن سه میمون را جلوی خودم می دیدیم اما سیاه رنگ و شکل میمونهای آفریقایی و نه چشم بادامی.

همان گونه که پیشتر هم نوشتم در فرهنگ ژاین از این سه میمون با همین بیاناتی که گفته آمد برای اندرز و یا حکمت بهره می برند اما نمی دانستم که در افریقا نیز همین دیدگاه وجود دارد.

حالا قرار شد که دوباره به خانه این دوست افریقایی ام بروم و دوباره شام بخورم و از این سه میمون عکس بگیرم.

تا بعد....

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 85/11/04 و ساعت 19:37 |
Balatarin