فرصتی شد که برای چند روزی به ولایت بازگردیم...
به محض ورود مبتلا به سرماخوردگی شدید یا آنفولانزا شدم! ( می گفتن ورژن عراقی یا آفریقایی یا مکه ای هست... ) و به طبع آن قرص و دوا و آمپول و...
دکترها عامل آنرا آلودگی هوا اعلام کردند و گفتند بهتر است که از ماسک استفاده کنید...
نزدیک عید بود حال و هوای مردم و تهران متفاوت بود...
چیزی که در سطح شهر به چشم می آمد پر شدن خیابان ها از ماشین های رنگارنگ و جدید خارجی بود. یاد اوایل دهه 90 افتادم که برای مدتی دروازه های ایران به خصوص به روی ماشین های کره ای باز شده بود...
ماشین ها نو شده بود، خیلی خوب... ولی رانندگی ها کماکان مثل سابق! البته استفاده الزامی از کمربند ایمنی برایم جالب بود. خیابان ها و تونل های جدید هم زیارت شد!
بعد از رسیدن به خانه لپ تاپ رو در آوردم و با کارت اینترنتی که سر راه گرفته بودم خواستم ایمیلی چک کنم و اخباری بخونم. از 10 تا سایت خبری که معمولا در ژاپن می خونم 9 تای اونها فیلتر بود... چک کردن ایمیل هم اونقدر طول می کشید که دیگه اصلا بی خیال ایمیل چک کردن و اینترنت توی این مدت شدم!
نمی دونم چرا هر چی زمان بیشتری می گذره، وقتی برمی گردم ایران احساس غریبگی بیشتری می کنم. برخورد آدمها با هم توی خیابون، بانک، فروشگاهها و ... مثل سابق و شاید هم بدتر! انگار همه با هم دعوا دارن... کمتر میشه چهره های روشن، باز و لبخند روی لب آدم ها دید...
لحن صحبت ها پشت خط تلفن هم که جای خودش رو داره. مثلا برای رزرو هتل، بلیط هواپیما و یا استفاده از سرویس یک شرکت...
به خصوص منشی ها که انگار با زبان بی زبونی می گن خیلی غلط کردی که زنگ زدی اینجا! و اصلا آدم از زنگ زدن خودش پشیمون می شه...
از طرفی به نظرم اومد که زندگی ها خیلی سطحی شده... اونقدر که ملت به فکر خونه، آپارتمان، ویلا، ماشین و موبایل و ظواهرات خودشون هستن فکر چیزهای مهمتر نیستن... شاید هم حق دارن... نمی دونم...
گفتنی ها زیاد است ولی راستش تمایلی به نوشتن در این زمینه را ندارم. چون نتیجه ای جز ملالت بیشتر ندارد...
با این وجود، تمام اینها یک طرف... دیدار خانواده و دوستان و زنده شدن خاطرات گذشته به قدری لذت بخش بود که استرس های ناشی از موارد فوق را به نوعی می پوشاند.
نهایتا اینکه هرچی باشه ایران خانه ماست و مردمانش هم هموطن ما... صمیمانه دوستشان داریم و به آنها عشق می ورزیم...
مملی

