مملی فکر می کنه خودش و رفیقاش خیلی باهوشن، برای همین زیاد وقت صرف کار نمی کنه و می گه کاری نداره... یامادا فکر می کنه که خودش و رفیقاش باهوش نیستن، برای همین وقت زیادی صرف می کنه و کوچکترین کار رو جدی می گیره!!!
مملی
مملی فکر می کنه خودش و رفیقاش خیلی باهوشن، برای همین زیاد وقت صرف کار نمی کنه و می گه کاری نداره... یامادا فکر می کنه که خودش و رفیقاش باهوش نیستن، برای همین وقت زیادی صرف می کنه و کوچکترین کار رو جدی می گیره!!!
مملی
فرق مملی و یامادا (یک دوست ژاپنی):
مملی اول می خوره بعد به فکر می افته که با رژیم غذایی تناسب اندامش رو بدست بیاره... یامادا اول فکر تناسب اندامش رو می کنه و بعد میخوره !!
مملی اول دعوا می کنه و بعد به این فکر می کنه که چه جوری آشتی کنه... یامادا اصلا دعوا نمی کنه که بخواد به آشتی فکر کنه!!
مملی به هر کی میرسه سریع باهاش رفیق فابریک می شه و بعد از مدتی باهاش دشمن... یامادا به این راحتی ها با کسی رفیق فابریک نمیشه که بعدش هم بخواد باهاش دشمن بشه!!
مملی
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد...
یادت بخیر سعید... امروز خیلی خاطراتت رو زنده کردم... روحت شاد
مملی
چند هفته ای از بازگشتمان می گذرد ولی همچنان در آن روزها سیر می کنیم و با دیدن عکس هایی که انداخته ایم خاطرات خوش را زنده می کنیم.
از لحظات خوبی که داشتیم دیدار با اقوام و دوستان بود...
شاید بی اغراق طی این دو سه هفته بیش از صد نفر از اقوام، به منزل ما آمدند! جهت دیدار من و یا شاید بیشتر از من، جهت دیدار عیال!
برخورد آنها با عیال خیلی جالب بود. برخی سعی می کردند انگلیسی صحبت کنند! برخی فارسی را شکسته صحبت می کردند! مثلا به عیال می گفتند: حال شما خوب؟ شما این رو خورد!! ایران خوش گذشت!... به خیال اینکه اگر شکسته صحبت کنند، عیال متوجه می شود!!... برخی هم که از کلمات ژاپنی نظیر سایونارا استفاده می کردند!! ( مثلا طرف از درب خونه اومده تو به عیال می گه سایونارا!! اوایل گیج شده بود که اینها چی می گن! ولی بعد تازه دوزاری اش افتاد! ) در مورد اوشین هم سوالات زیادی ازش می شد!! عیال هم که اصلا از این جور سریالها ندیده و به قول خودش دوست نداره، فقط یه سر به علامت تایید نشون می داد!! خیلی از مواقع هم من باید مترجم می شدم! اون هم ترجمه کردن اصطلاحات و ضرب المثل هایی که خودم هم معنی دقیقش رو نمی دونستم !!
در کل، دیدار با آنها واقعا لذت بخش بود... به خصوص آنهایی که وقتی من از ایران خارج شده بودم کودک و یا نوجوانی بیش نبودند ولی امروز جایگاهی به عنوان یک آقا و یا خانم بالغ و با شخصیت برای خودشان داشتند.
با وجود گله هایی که از محدودیت های موجود در جامعه می کردند ولی پر انرژی بودند و امیدوار. نشاط و شادابی جوانی رو می شد توی گفتار و رفتارشان دید. تعدادی از آنها مشغول درس در دانشگاه، تعدادی مشغول کسب و کار، تعدادی هم در تدارک مراسم عقد و ازدواج ... البته برخی از آنها هم در پی یافتن روزنه ای برای خروج از ایران... خلاصه مصاحبت با آنها برایم لذت بخش بود...
در کنار اینها گاهی دیدن صورتهای پیر شده، چروک خورده و موهای سپید شده، و یا کله های کچل شده برخی از افراد، برایم کمی اندوهناک بود! از آنرو که گذر عمر رو نشون می داد و این دوران را من در کنارشان نبودم...
اما از دوستان:
اول از همه هاشیموتو ی خودمون! با اینکه کل دیدار ما شاید به دو ساعت هم نکشید ولی مصاحبت با ایشان برایم جالب و لذت بخش بود. به خصوص شنیدن اخباری از موفقیت های ایشان. بعد هم که زحمت کشیده و هدایایی به بنده و عیال مرحمت کردن... هاشیموتو جان! با وجود مشغله هایی که داریم، امیدوارم راهی که آغاز کردیم رو آهسته وار ادامه بدیم ...
بعد از آن، دیدار با یکی از دوستان دوران دانشگاه. نزدیک به 10 سالی بود که ایشان رو ندیده بودم. ازدواج کرده بود و صاحب فرزند شده بود. در زمینه کسب و کار هم شرکتی تاسیس کرده و خلاصه خیلی موفق شده بود. واقعا از دیدن ایشان و شنیدن خبر موفقیتشان خوشحال شدم.
یکی دیگه از دیدارها ( با یک دوست اصفهانی ) زمانی بود که همراه با عیال در اصفهان، مشغول قدم زدن در خیابان چهار باغ بودیم! ناگهان داخل یک مغازه را نگاه کردم و دیدم که چهره فروشنده برایم آشناست.... یادم افتاد که ایشان را چند سال پیش در ژاپن دیده بودم و مدتی را با هم گذرانده و خاطراتی از آن دوران داشتیم.
وارد مغازه که شدم اول ایشان من را نشناخت... بعد یکدفعه یادش افتاد و خلاصه چاق سلامتی و حال و احوال... خلاصه اصرار که باید بیایید خانه ما... ایشان و خانواده شان به قدری محبت داشتند که واقعا شرمنده شدیم... بنده خدا اومد هتل دنبال ما و رفتیم منزلشان و همراه با همسر و فرزندان و پدر و مادرشان نهار خوردیم و بعد از ظهر هم با ماشین ما رو تا فرودگاه رساند. دیدار اتفاقی آن روز هم واقعا خاطره انگیز شد.
دیدار دیگری که داشتیم با خانواده یکی از دوستانمان ( در ژاپن ) بود. یه بسته امانتی از طرف دوستانمان برایشان برده بودیم که ایشان هم لطف کردند و ما را به شام دعوت کردند. شب خوب و خاطره انگیزی بود...
مملی