تبليغاتX
Mamali & Hashimoto
یکی از گفتارهایی که در درس کنترل در دانشگاه خواندیم این بود که

داده---سامانه---- ستاده   یا   input--system--outpu

حال این که چطور با رخدادهای پیرامونمان این فرمول را پیاده سازی کنیم گفتاری است که به دانش و تجربه فراوان نیاز دارد.

عکلسهای بدون شرح زیر را بنگرید. دوست داریم که پس از دیدن این عکسها فوری نظرتان را بیان دارید.

در بخش نظرات تراوشات فکریتان را زود ثبت کنید. ممنونیم

 

ها.شی.مو.تو

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 86/05/19 و ساعت 14:42 |
Balatarin

 

در دل کوههای شهر کوچی (جنوب غربی ژاپن)، لحظه غروب آفتاب، ، "نوبوکو" کنار رودخانه نشسته و نامه تبریک چهلمین سالروز تولدش را که فرزندانش از شهر اوساکا برایش فرستاده بودند می خواند. خواندن نامه او را به گذشته های دور میبرد، زمانیکه تازه ازدواج کرده بود... زمانیکه پسرش "تاکیشی" به دنیا آمد و مدتی بعد از آن دخترش "تاکاکو" و چند سال بعد دختر کوچکش "امی"...

روستایی که "نوبوکو" در آن زندگی می کند جمعیت اندکی دارد و بسیار بکر و زیباست.  در دل کوهها و میان درختان... چشمه های زلال و روان...

"نوبوکو" و همسرش مسئول پستخانه آن روستا و چند روستای اطراف بودند. در کنار آن به کشاورزی هم اشتغال داشتند. چه روزهای خوب و شیرینی بود...

ولی مرگ همسرش تلخی را به کام آنها فروبرد. "نوبوکو" یک تنه و با تلاش، خانواده کوچکش را اداره میکرد تا آنجا که پسر و دختر بزرگش برای کار و تحصیل عازم اوساکا شدند. او مانده بود و دختر کوچکش. کماکان پستخانه را اداره میکرد و با کشاورزی هم سرگرم بود. به مطالعه کتاب و ادبیات هم خیلی علاقه داشت.

حالا دختر کوچکش هم عازم اوساکا شده و او تنها روزگار را به سر میبرد...

 

-----

 

جنگ جهانی دوم تمام شده و "تاکایا" که همراه ارتش ژاپن به اجبار به چین اعزام شده بود، به میهنش باز می گردد... خسته و دلتنگ. روحیه خوبی ندارد... او نوجوانی بیش نیست... همواره خاطرات و صحنه های جنگ را بیاد می آورد. دست و دلش به هیچ کاری نمیرود. به هر ترتیب برای گذران زندگی باید کاری دست و پا کند... تصمیم میگیرد در همان شهری که همراه با ارتش برگشته بماند و آرایشگری را پیشه خود کند.

چندین سال می گذرد... او اکنون 37 سال دارد... با خبر می شود که مادرش بیمار است و حال خوشی ندارد این بود که عازم زادگاه خودش یعنی شهر کوچی، میشود. میبیند که مادر روزهای آخر عمر خود را سپری می کند... تصمیم می گیرد که در زادگاه خودش بماند و همانجا یک آرایشگاه هم راه بیاندازد.

 

طی مدتی که "تاکایا" نبود، "نوبوکو" از روی مهربانی تا حد امکان به همسایه شان  یعنی مادر تنهای "تاکایا" کمک می کرد.

حالا "تاکایا" برگشته و سپاسگزار از زحماتی که "نوبوکو" برای مادرش کشیده...

 

-----

 

" تاکایا" حس عجیبی داره... ضربان قلبش رو احساس میکنه... "عجب! چرا اینجوری شدم؟"... بی تاب و بی قراره... آره!... نه!... شاید هم!... آره!... عاشق شده...

ولی آخه "نوبوکو"!  با 40 سال سن و 3 سال بزرگتر از او و همینطور داشتن سه  فرزند بزرگ...؟! نه نمیشه باور کرد!

 

" تاکایا" روزهای سختی رو میگذرونه... بیماری مادر، خاطرات جنگ که البته سالها از آن میگذرد و از همه بدتر درد عاشقی !

 

مادر از دنیا می رود. حالا " تاکایا" تنهای تنهاست... هر دو در میانسالی...  "نوبوکو" حال " تاکایا" رو میفهمد... مثل اینکه خودش هم گرفتار شده! یعنی هر دو گرفتار...!

 

" تاکایا" به "نوبوکو" پیشنهاد ازدواج میدهد... ولی "نوبوکو" بواسطه شرایطش نمی تواند قبول کند...

 شاید هم ترجیح میدهد که شور عشق دست نیافته و عطش آن همواره در دلش باقی بماند... گو اینکه طعم آنرا شیرین تر میکند...

 

هر دو عاشقند... عاشقان رسوا... همه میدانند... حتی فرزندان "نوبوکو"...  عاشقی دل میخواهد که هر دو هم دارند... آنرا به دریا زده اند... چه لذتی بالاتر از آن؟... درود بر عاشقان...

 

داستان عشق آنها زبانزد خاص و عام است ...

40 سال از عمر این عشق می گذرد و هنوز همان طراوت آغازین را دارد... خوشا به حالشان!

"نوبوکو" در کمال صحت و سلامتی هشتادمین سالروز زندگی اش را در کنار " تاکایا" جشن میگیرد... اما " تاکایا" کمی بیمار است. "نوبوکو" با آن سن و سال، مدتهاست که بر بالین "تاکایا"  از او مراقبت می کند.

 

-----

 

سه روز پیش "تاکیشی" با منزل ما تماس گرفت. حال و احوالی با او کرده و سپس گوشی رو به عیال دادم... عیال با دایی اش صحبت می کند که ناگاه چهره اش در هم میرود... گوشی را قطع میکند... از او می پرسم چه شده؟ می گوید باید سریع به مامان "امی" خبر دهیم که " تاکایا" رفت...

 

همان روز هر سه فرزند از اقصی نقاط به دلداری مادر عازم زادگاه او شده و در کنارش جمع میشوند. پریروز به رسمشان "تاکایا" را سوزاندند و خاکسترش را به "نوبوکو" دادند...

 

من و عیال هم آخر این هفته به همراه چند تن از دوستان، به شهر کوچی میرویم و تعطیلات "اوبون" را در کنار مادربزرگ عیال، "نوبوکو" خواهیم گذراند...

 

 مملی

+ نوشته شده توسط مملی و هاشیموتو در 86/05/16 و ساعت 13:14 |
Balatarin